فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و دوازدهم

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و دوازدهم

ویرایش: 1395/10/9
نویسنده: chaampol
🔻دوباره صورتش حالت حزن به خودش گرفت و گفت
می دونین نتیجه این ده سال براي من چی بود؟ یه آپارتمان هشتاد متري! همین
یه دفعه دست منو گرفت تو دستش و گفت
منم ده سال زندگیم رو براش گذاشتم! این براي ده سال زندگی چیز زیادیه؟
« تو چشماش نگاه کردم و گفتم »
اگه همون روزا می اومدین و به خودم می گفتین، حاضر بودم همین آپارتمان رو بهتون بدم که زندگیم رو بهم نزنین
فکر میکنین واقعا این کارو می کردین؟
« رفتم تو فکر »
شاید! شایدم نه! حداقل بهش فکر می کردم
گیرم من از سر راه تون می رفتم کنار، بقیه چی؟ من نبودم، یکی دیگه جاي من می اومد! مگه یکی دوتا بودن؟
تا اینو گفت، یه نگاه بهش کردم که دوباره گفت
!یعنی بودیم! اصلا اون لیاقت شما رو نداشت! یعنی عاقبتم شما با اون نمی تونستین زندگی کنین
چرا؟
براي اینکه شما ازش بالاتر بودین! براي اینکه شما بزرگ خونواده بودین! تو خونه
رئیس خونواده بودین و تو شرکت مدیر و رئیس! اون همیشه خودشو زیر دست شما می دید
همیشه شما اول بودین! این براش عقده شده بود
وقتی که با من عروسی کرد، تمام عقده هاشو سر من خالی کرد! مرتب بهم دستور می داد و ازم ایراد می گرفت
یه دفعه در حالی که ناراحت بود ولی زد زیر خنده و گفت
از شمام مثل سگ می ترسید! تا اسم تون می اومد، رنگش می پرید
ترس دیگه براي چی؟
از شخصیت تون می ترسید! اون روز که قرار بود بیاد دادگاه، از شب قبلش، ده بار به وکیلش زنگ زد و ازشون مطمئن شد که حتما فردا می آن دادگاه! خلاصه تو زندگی با شما، اون زن بود و شما شوهر
یعنی فقط به خاطر همین مسئله زندگیمونو از هم پاشید؟
نه! گدا گشنه بود! چشم و دلش همه ش می دوئید! سر سفره پدر و مار نون نخورده بود
فکر میکنین بعد از اینکه منو گرفت، درست شد؟! نه! یه ماه نگذشته بود که شروع کرد اما این دفعه مواظب بود که
خرابکاري نکنه
یعنی چی؟
آخه سر من، مجبور شد که عقدم کنه! یعنی اگه نمی کرد ازش شکایت می کردم
می فهمین که؟
یه نگاه بهش کردم و به هواي چایی آوردن از سالن رفتم بیرون. وقتی برگشتم و بهش چایی تعارف کردم، گفت
سامان جون نمی آد تو؟
مجبور شدم براي اینکه ناراحت نشه بهش بگم که سامان داره درس می خونه ولی سامان اونقدر عصبانی بود که نمی
شد باهاش حرف زد
بعد از اینکه نشستم گفت
سوگل جون چطوره؟ چیکار میکنه؟
شوهر کرده یه بچه م داره
زنده باشن
دوباره چهره ش رفت تو هم و آروم گفت
من چی دارم؟ بعد از ده سال، نه شوهري، نه بچه اي، نه آینده اي، هیچی
مگه مهریه نداشتین؟
همون آپارتمانه دیگه
الان تنها زندگی می کنین؟


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت صد و دوازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت صد و دوازدهم