فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و پانزدهم

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و پانزدهم

ویرایش: 1395/10/11
نویسنده: chaampol
🔻گفتم راهنمائیش کنه تو دفتر
یه لحظه بعد در دفترم وا شد و دیدم سر و کله اشرف پیدا شد! تا اومد تو و سلام کرد
آروم زیر لب جوابشو دادم و به منشی م اشاره کردم که بره بیرون
وقتی تنها شدیم بهش تعارف کردم که بشینه. خودمم همون پشت میز موندم
اومد جلو میز و رو یه مبل نشست اما ساکت ساکت. یه خرده که گذشت گفتم
امرتون رو بفرمایین فرشته خانم
بازم دست دست کرد که گفتم
راحت باشین! مثل اون دفعه! یادمه با کفش تشریف آوردین تو خونه و رو یه مبل نشستین و پاتون رو انداختین رو پاتون و زیر دستاتون رو مورد لطف قرار دادین
سرش رو انداخت پائین و بازم هیچی نگفت
اگه فرمایشی دارین بفرمائین چون من کمی عجله دارم
این دفعه دیگه به حرف اومد. می دونستم چی می خواد بگه
دریا خانم، وضع فریبرز خیلی خرابه! کلی بدهکاري بالا آورده! بابام خونه شو فروخته و داده براي بدهکاري ها اما هنوز خیلی مونده! اومدم ازتون کمک بخوام. شما باید بهش کمک کنین! اون یه روزي شوهر شما بوده! الانم پدر بچه هاي
ببخشین! فکر نمی کنین شما خیلی پررو و پرتوقع تشریف دارین؟
بله؟
خجالت نمی کشی خانم؟! بلند شدي اومدي اینجا و این چرت و پرت ها رو تحویل من می دي؟! انگار یه چیزي م از من طلبکارین شماها؟
اون شوهر تو بوده
صداتو بیار پائین
آیفون رو زدم که انگار منشی م از قبل آماده بود با حسن آقا مستخندم شرکت اومد تو
حسن آقا! خانم دارن تشریف شون رو می برن! در خروج رو بهشون نشون بده
تا اینو دید، خودش از جاش بلند شد و رفت طرف در که بهش گفتم
اشرف خانم! انگار فعلا همون قانونی که یه روزي به رخ من کشیدي، بر علیه برادرتونه
یه نگاه بهم کرد و برگشت طرف میز! حسن آقا اومد جلو که بهش اشاره کردم کاریش نداشته باشه. تو همین موقع از تو کیفش یه پاکت در آورد و گذاشت رو میز و گفت
اینو فریبرز داده! گفته بدمش بهت! وردار بخونش ببین برات چی نوشته
شما وظیفه ت رو انجام دادي! بقیه ش هم به خودم مربوطه
تو چشماش نگاه کردم و یه پوزخند بهش زدم! برگشت تند از دفتر رفت بیرون. حسن آقام دنبالش رفت. به منشی اشاره کردم که در رو ببنده
وقتی تنها شدم، یه نگاهی به نامه کردم. می دونستم توش چی نوشته! حتما ازم خواسته که کمکش کنم! مثل قدیم که همیشه باید جبران خرابکاري هاشو می کردم
اصلا حوصله خوندنش رو نداشتم! بلند شدم و کیفم رو ورداشتم و رفتم طرف در. اونجا که رسیدم، یه آن مکث کردم. دوباره برگشتم و نامه رو از رو میز ورداشتم و گذاشتم تو کیفم و از دفتر اومدم بیرون
دم در شرکت، احمد آقا منتظرم بود. سوئیچ ماشین رو ازش گرفتم و مرخصش کردم و خودم نشستم تو ماشین و حرکت کردم
انداختم تو خیابون ولیعصر و رفتم بالا
واقعا با چه رویی برام نامه فرستاده بود! اونم داده بود به چه کسی برام بیاره! دختره بی شرم! انگار ارث پدرش رو ازم می خواد
تصمیم گرفتم که نامه رو پاره کنم و بندازم دور! آره! این بهترین کار بود که می تونستم بکنم! دیگه نه حوصله داشتم چیزي در این مورد بخونم و نه بشنوم
کنار خیابون نگه داشتمو نامه رو از تو کیفم در آوردم ویه نگاه بهش کردم. بعد یه گوشه ش رو پاره کردم
یه لحظه با خودم گفتم یه نگاه توش رو می کنم. شاید یه چیز دیگه باشه! اینطوري عاقلانه تره. اگه چیزي نبود و فقط نامه
بود، پاره میکنم....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت صد و پانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت صد و پانزدهم