فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیستم

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیستم

ویرایش: 1395/10/13
نویسنده: chaampol
🔻طبقه نمی خوایم بسازیم ! باید کوچکترین مسئله کاملا بررسی بشه! از هر نظر! متوجه
می شین ؟
.بله، بله ! فقط یه مسئله رو می خواستم به خدمتتون بگم چناچه جاي کابل هایی که دستور دادین از کابل انگار متوجه عرایض بنده نشدید آقاي مهندس -
آخه
گوش کنین آقاي مهندس من دیگه احتیاجی به پول ندارم شما خودتون در جریان هستین ! دستمزدي که از ساختن آخرین
برج گرفتم بعلاوه سهمی که توش داشتم به قدري زیاد بود که حساب هاي بانکی م رو کاملا پر کرد ! هئیت مدیره و سهام
دارن رو هم همینطور! پس دلم می خواد بدونین که اصلا مسئله پول در میون نیس. من اخلاق مخصوصی دارم.دلم می خواد وقتی کاري رو انجام میدم، کوچکترین ایرادي نداشته باشه!دلم می خواد از هر چیز بهترین استفاده رو کنم! امیدوارم
دیگه کاملا متوجه شده باشین
بله معذرت می خوام پس با مهندس خوشکام تماس بگیرم
ممنون می شم
از نظر دستمزدي که مطالبه می کنند، موردي نیس؟
.خیر هر چه قدر خواستن موافقت کنین ایشون همیشه دستمزد هاي عادلانه اي طلب گرفتن
چشم . پس فعلا با اجازه
خواهش می کنم
برگشت که از دفترم بره بیرون اما یه لحظه مکث کرد و اومد جلو میز و گفت
راستش چه جوري بگم ؟ می خواستم ازتون سوال کنم راجع به پیشنهادي که بهتون دادم فکر کردین ؟
سرم رو از رو یه پرونده که جلوم باز بود بلند کردم و نگاهش کردم
چهل و هفت هشت سالش بود خوش تیپ و خوش قیافه از نظر مالی وضعش خوب بود تا حالام ازدواج نکرده بود چند وقتی بود که به من پیشنهاد ازدواج داده بود ! آقاي مهندس جواب من همونه که قبلا بهتون دادم ازتون ممنونم اما جوابم منفیه
خواهش می کنم دیگه در این مورد با من صحبت نکنین سرش رو انداخت پایین و یه چشم گفت و از دفترم رفت بیرون
خسته بودم ! شاید به خاطر شنیدن اون خبر! زندانی شدن فریبرز! بلند شدم و رفتم تو دستشویی دفترم جلوي آینه واستادم و خودمو توش نگاه کردم روسري م رو از سرم برداشتم و دوباره خودم رو تو آینه نگاه کردم
یه زن حدود پنجاه سال
همیشه فکر می کردم یه زن پنجاه ساله باید خیلی پیر باشه یعنی وقتی خودم بیست و خرده اي سالم بود این طوري فکر می کردم ! اما الان که به این سن رسیدم ، می بینم اونطور هام که تصور می کردم نیس
چند تاچین کوچیک زیر چشمم نشسته اما پیر نیستم
صوتم رو شستم و نشسته م تو دفترم و شروع کردم به مطالعه پرونده الان فریبرز چه حالی داره ؟ یعنی هنوزم به فکر من
!هس؟ شاید همین الان داره به من و بچه هاش فکر می کنه
بالاخره انتقام پس داد ! مگه اون روزي که منو ول کرد من کسی رو داشتم که کمکم کنه
!اگه خداوند کمکم نکرده بود که الان استخونام تو خاك پوسیده بود! بذار بفهمه! بذار مزه بدبختی رو بچشه
تو خودم دنبال یه احساسی می گشتم! احساس گرفتن انتقام ! احساس پیروزي
!احساس تسکین درد ها! احساس التیام زخم هاي کهنه ! احساس یه سردار فاتح! اما نه دیگه چنین احساسی تو وجودم نبود! سعی کردم این احساس رو در خودم بوجود بیارم ! شروع کردم به برگشتن به عقب!
لحظه اي که فهمیدم داره بهم خیانت می کنه! لحظه اي که رفت و با اون دخترك ازدواج کرد! لحطه دادگاه! لحظه اي که پا رو همه جیز گذاشت
لحظه اي که دروغ گفت! لحظه اي که هر چی داشتم و نداشتم ازم گرفت! لحظه اي که منو از بچه هام جدا کرد! لحظه اي
!که منو تک و تنها و بی کس تو این شهر رها کرد
لحظه اي که می خواستم خودکشی کنم
اگه اون خانم که روي صندلی چرخدار نشسته بود، یه کمی دیر تر می رسید، حتما از اون
بالا پریده بودم پایین
چه لحظات تلخی بهم گذشت! چه روزهاي سختی ! روز هاي بیم و امدي! ترس! وحشت
تنهایی! بی کسی! بی پناهی! پوچی! التماس
با چه حالی اون روز اومدم اینجا! چه کشیدم تا اون روز همین خانم منشی که الان منشی
خودمه، رفت تو دفتر استاد مظاهر! لحظه ها چطوري بهم گذشت
تو همون چند دقیقه، تو رویاي خودم صد هزار بار از زبون استاد آره و نه شنیدم! همه ...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیستم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت صد و بیستم