فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و یکم

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و یکم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
🔻از خودم می پرسیدم که برخورد استاد باهام چه طوري یه!؟ سرد و خشک!؟ گرم و صمیمی!؟ اصلا منو یادش هس؟! بهم
رو نشون می ده؟! اصلا اجازه می ده که من براي یه دقیقه م که شده برم تو اتاقش یا با یه پیغام به منشی ش منو رد می کنه برم
چند سال از اون روز می گذره؟! ده سال! یه عمره! اما چه زود گذشت! اونقدر زود که هر روزش مثل یه سال بود! ده سال ؼرور شکسته! ده سال عشق پایمال شده! ده سال پیمان برباد رفته
اما حالا که فکر می کنم می بینم چه زود گذشت! انگار همین دیروز بود که تو سالن این
!شرکت جلو میز خانم منشی واستاده بودم منتظر یه جواب
«!چقدر طول کشید تا استاد از تو دفترش اومد بیرون و به من نگاه کرد ؟
خدایا چقدر طول کشید! تلفن رو میز خانم منشی داره زنگ می زنه! دور تا دورم اتاق و دفتره! چه شرکت بزرگی یه اینجا! چند تا اتاق داره؟ فکر کنم سی تایی کارمند داشته باشه! همه شونم برگشتن و به من نگاه
!می کنن
چرا خانم منشی نمی آد بیرون؟! حتما استاد اصلا مفهوم پیؽامم رو نفهمیده! کاشکی یه جور دیگه براش پیغام می دادم! حالا که وقت پیغام هاي فلسفی و شاعرانه نبود
برگشتم و دري که ازش اومده بودم تو شرکت نگاه کردم! خیلی پشیمون شدم از اینکه اصلا پامو اینجا گذاشتم! اومدم مثل
گداها گردن کج کردم براي چی؟! خیلی خودمو سبک کردم! اگه استاد می خواست حتما تا حالا به اون خانم منشی یه
!جوابی داده بود
...چقدره که رفته تو دفتر استاد؟! حتما
در دفتر استاد وا شد! خودش بود! استاد مظاهر! معلم من! استاد من! فقط خدا کنه بازم معلمم باشه و اخلاقش فرق نکرده
باشه! هرچند! اگه دیدم با سرسنگینی باهام برخورد کرد، می گم اومدم فقط بهتون سر بزنم! می گم دلم براتون تنگ شده
..... بود و اومدم که
من شاگرد نمونه رد شده تا حالا نداشتم! حتما نمره هاتو درست نگاه نکردي! من مطمئن هستم که اشتباهی رخ داده
«! نه ، خودش بود! همون معلم همیشه من »
سالم استاد -
دریاي چو دریا!
آرام پرخروش! خاموش پرصدا
« اومدم جلو و یه خرده دیگه با لبخند نگاهم کرد و گفت »
چه خوب کردي اومدي اما فکر می کنی کجا نمره نیاوري و رد شدي ؟
اومدم جوابشو بدم که بؽض تو گلوم شکست و صدام لرزید و اشک تو چشمم جمع شد که استاد فهمید »
خانم منشی لطفا کسی مزاحم نشه -
با هم رفتیم تو دفترش که چند نفر اونجا نشسته بودن
آقایون، با پوزش، خواهش می کنم که جلسه رو به وقت دیگه اي موکول کنیم
همه آروم بلند و خداحافظی کردن و رفتن. موندیم من و استاد. دیگه نتونستم جلوي خودمو بگیرم! نشستم رو یه مبل و صورتم رو تو دستام پنهون کردم و زدم زیر گریه استاد مظاهر جهاندیده تر از اون بود که وسط اشک هام ازم سئوالی بکنه
بعد از اینکه آروم شدم گفت
انقدر غم ت سنگینه؟
!بله استاد
!بجه ها که سالمن؟
« سرم رو براش تکون دادم »
فریبز! اون چی؟
تموم شد استاد! از هم جدا شدیم
اومد رو یه مبل کنارم نشست و از تو جیب ش، پیپ ش رو در آورد و با یه فندك روشنش کرد و شروع کرد به کشیدن،
اخالقش بود! هر وقت ناراحت می شد پیپ می کشید
استاد! گول خوردم! هرچی داشتم به نامش کردم. تو دادگاه دروغ گفت! الان دیگه هیچی ندارم! حتی یه اتاق براي
خوابیدن
« بازم گریه کردم و استاد صبر کرد »
حتی فکر نکرد که زنش کجا می ره! شب جایی رو داره بخوابه یا نه
اشتباه کردن استاد! به بن بست رسیدم! احساس می کنم که دیگه هیجی نیستم
بهم خندید و گفت
ما همه مون گاهی تو زندگی اشتباه می کنیم
ولی این اشتباه با اشتباهات دیگه فرق نداره...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت صد و بیست و یکم ، قسمت 121 ، آخرین قسمت ، قسمت آخر