فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و دوم

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و دوم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
🔻اینطور نیست! هرکی تو زندگیش یه جور اشتباه می کنه
!نمی دونم چیکار باید بکنم! پوچ شدم استاد
اینم زمان ثابت می کنه! پاشو برو تو اون دستشویی صورتت رو بشور و بیا! خیلی کارا
با هم داریم که باید انجام بدیم! دلم نمی خواست اینطوري بیاي اینجا اما چقدر خوب شد که اومدي! من دیگه خسته ام! از تمام شاگردامم گله مند! مخصوصا از تو که گل سرسبد همه بودي! حالا که دیگه گذشته! مهم اینه که الان اینجایی! ازت نمی پرسم چرا از شوهرت جدا شدي چون با شناختی که ازت دارم می دونم که حتما دلیل قانع کننده اي داشتی. حالا اینا باشه براي بعد. فعلا پاشو صورتت رو بشور. پاشو دخترم
وقتی اون روز تو دستشویی دفتر استاد، صورتم رو شستم، احساس کردم که انگار برام یه روز جدید شروع شده! مثل قدیما! مثل زمانی که استاد یه پروژه رو می سپرد دستم تا روش کار کنم! هنوز خنکی اون آب رو روي صورتم و دستم حس می کنم
مامان! مامان
برگشتم طرف در اتاقم رو نگاه کردم. سوگل و شوهرش اومده بودن تو اتاق »
!حالتون خوبه مامان؟
!سلام! کی اومدین تو؟ -
!در زدم، متوجه نشدین -
.ببخشین عزیزم! حواسم به این پرونده بود
بلند شدم و رفتم طرف شون، شوهرش بهم سلام کرد و گفت
انگار یه خرده خشته این
آره کامران جان، کمی خسته م، تو چطوري؟ -
.ممنون -
بچه کجاس؟ نوه ي خوشگلم -
« سوگل خندید و گفت »
ِن پیش ماما کامرانه! رفته بودیم یه خورده خرید کنیم
مامان خوبن کامران جان؟
.ممنون،خوبن
.مامان! اومدیم کلید ویلا رو بگیریم یه چند روزي بریم شمال
اشکالی نداره؟
نه عزیزم، خیلی م خوبه، کی می خواین برین؟
.فردا
خوب به سلامتتی فقط با احتیاط برین! خب؟
باشه، راستی رفته بودم خونه سامان خداحافظی کنم. یه خرده ناراحت بود، نتیجه ش رو -
کی می دن؟
آره، یه خرده نگرانه ! ولی حتما موفق شده و همه رو پاس کرده ! می خواد دیگه آماده
.بشه براي گرفتن مدرك دکتراش! فکر کنم همین روزا جواب بدن
به امید خدا، پس مامان من همین جا ازتون خداحافطی می کنم. چیزي از شمال
نمی خواین؟
.نه عزیزم -
تو ویلا چی ؟ کاري اونجا ندارین؟ -
.نه ، برین به امید خدا -
، کلید ویلا رو بهشون دادم و ازشون خداحافظی کردم و تا دم »
در شرکت بدرقه شون کردم واقعا زمان چه جوري ِ
میگذره ! اصلا باورم نمیشه که این سوگل که الان شوهر و بچه داره ، همون سوگل شونزده ساله باشه! سامانم همینطور! ا
سامان پونزده ساله، حالا براي خودش مردي شده! همین روزا فوق لیسانسش رو می گیره و باید به فکر یه دختر خوب
!براش باشم
دوباره برگشتم تو دفترم و رفتم پشت میزم نشستم و شروع کردم پرونده اي رو که رو میزم بود، خوندن اما مگه می
!تونستم فکرم رو متمرکز کنم
پرونده رو بستم و تکیه م رو دادم به صندلی، نمی دونم چرا دلم می خواست برگردم به گذشته! به اون روزي که نا امید
!اومدم اینجا پیش استاد
آدم وقتی یه زمانی رو پشت سر میذاره و بعدش در زندگی موفق می شه، گاهی وقتا دلش می خواد برگرده به عقب و
!دوران سختی رو که گذرونده مرور کنه! براي آدم لذت بخشه..


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت صد و بیست و دوم ، قسمت 122 ، آخرین قسمت