فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و سوم

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و سوم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
🔻چشمامو بستم ! تو یه لحظه برگشتم به عقب! چقدر راحت آدم می تونه در یک لحظه ده سال برگرده به عقب صورتم رو تو دستشویی شستم و اومدم بیرون، استاد بهم خندید و گفت
بریم دخترم
مونده بودم که کجا باید بریم؟! شاید می خواست که منو ببره پیش فریبرز و یه جوري آشتی مون بده! اصلا دلم نمی خواست که استاد یه همچین کاري بکنه! این کار با بیرون
!کردن من از شرکتش هیچ فرقی نداشت
دوتایی از شرکت اومدیم بیرون و سوار ماشین استاد شدیم و حرکت کردیم. از خیابون گاندي اومدیم تو وزراء وارد عباس آباد شدیم و بعد خیابان مستوفی! خیابانی که سال ها پیش می شناختمش
فکر کردم استاد می خواد منو ببره خونه خودش اما اینطور نبود. کمی پائین تر از خونه خودش، جلو یه ساختمان نوساز
نگه داشت و دوتایی پیاده شدیم و استاد با یه کلید، در ساختمون رو وا کرد و رفتیم تو
از چند تا پله رفتیم بالا و تو طبقه اول جلو یه آپارتمان واستادیم. در آپارتمانم با یه کلید وا کرد و رفت عقب و گفت
از این به بعد تا زمانی که به امید خدا، خودت، از پول خودت یه خونه قشنگ و بزرگ و شیک بخري ، خونه تو اینجاست! برو تو دخترم
یه نگاه به استاد کردم و آروم رفتم تو آپارتمان. چقدر شیک بود! یه آپارتمان سه خوابه مبله شده! یه نگاهی به دور و
ورم کردم و برگشتم طرف استاد که گفت
فعلا چیزي نگو. برو استراحت کن. وقتی خستگی ت در رفت بیا شرکت
بعد از جیب ش حدود پنجاه شصت هزار تومن پول در آورد و گذاشت رو کنسول دم در و گفت
اینم حقوق این ماه
از خوشحالی بغض گلوم رو گرفته بود. آدم وقتی گرفتار و ناامیده معنی و مزه دوستی و حمایت و مهربونی رو می فهمه
یه نگاه و پول ها و یه نگاه به استاد کردم و گفتم
استاد! چه جوري از لطف شما تشکر کنم؟! شما واقعا
همونجوري که بعد از اون روزي که جونم رو نجات دادي، من ازت تشکر کردم
کلید آپارتمان رو بهم داد و یه لبخند زد و در آپارتمان رو بست و رفت. از خوشحالی رفتم رو یه مبل نشستم و گریه کردم! وقتی گریه هام تموم شد، بلند شدم و رفتم سر تلفن و شماره خونمون رو گرفتم. یعنی خونه سابقم رو! بلافاصله با
زنگ اول سوگل تلفن رو ورداشت
الو! سوگل جان
مامان
من خوبم
کجائین شما؟
کی اونجاس عزیزم؟
تنهائیم! من و سامان. شما کجائین؟
اومدم پیش استاد مظاهر
استاد مظاهر؟! چرا اونجا؟
یه لحظه سکوت کردم و گفتم
جایی دیگه نداشتم که برم -
« این دفعه اون سکوت کرد که گفتم »
استاد مثل یه پدر ازم حمایت کرد. حالا شماره اینجا رو بنویس ام ا به هیچکس نده. به -
هیچکس م نگو کجام
شماره رو که روي تلفن نوشته بود به سوگل گفتم و بعد ازش خواستم گوشی رو بده به سامان
بعد از اینکه با سامان حرف زدم یه تماس با مهناز گرفتم و جریان رو بهش گفتم. شروع
کرد باهام دعوا کردن که چرا بدون اون و خانم فضلی رفتم دادگاه! می خواست بیاد دنبالم که جریان استاد رو بهش گفتم.
قرار شد شب بهم سر بزنه چون می خواستم یه خرده بخوابم که اعصابم آروم بشه. ازش خداحافظی کردم و از بس خسته
.بودم، با همون لباس رفتم تو رختخواب! هرچند که مجبورم بودم، چون لباس دیگه اي نداشتم
وقتی رو رختخواب دراز کشیدم دوباره تموم صحنه هاي زندگی م اومد جلو چشمم! از روزي که فریبرز رو دیدم تا آخرین
لحظه اي که ازش جدا شدم...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت صد و بیست و سوم ، قسمت 123 ، آخرین قسمت