فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و چهارم

تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و چهارم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
🔻دوباره گریه م گرفت. سعی کردم خودمو نگه دارم ام ا دیدم اینطوري نمی شه! اگه قرار باشه که دقیقه به دقیقه یاد این
چیزا بیفتم و بشینم به گریه کردن، دیگه زندگی برام نمی مونه! باید یه فکر اساسی می کردم
او ل نشستم و خوب گریه کردم و وقتی دیگه اشک هام خشک شد و از چشمام پایین نیومد، با خودم عهد کردم که دیگه به
گذشته برنمی گردم، نمی خواستم به خاطر اشتباهی که یه زمانی انجام دادم، آینده رو هم خراب کنم و از دست بدم. به همین خاطر بلند شدم و صورتم رو شستم و وقتی برگشتم تو رختخواب، قبل از خوابیدن به خودم گفتم که تا لحظه اي که بیدارم و خوابم نبرده، تو این دوره از زندگی هستم اما به محض اینکه خوابیدم و بعدش از خواب بیدار شدم، انگار که دوباره متولد شدم و باید باید باید زندگی جدیدي رو شروع کنم
و خوشبختانه همینطورم شد
بعد از بیدار شدن تنها ناراحتی م دوري بچه هام بود و گرسنگی! باید یه سر و صورتی به وضع خونه می دادم. هر چند که مبله کامل بود اما یه چیزایی کم داشت
اون شب، مهناز با سه تا چمدون اومد اونجا! رفته بود خونه ما، تمام لباسامو با کمک بچهها، جمع کرده بود و آورده بود.
همراه با یه چک تضمینی به مبلغ چند میلیون تومن تا من لباسا رو تو کمد جا کردم، رفت و با چند تا ساندوچ برگشت و گفت انگار برگشتی به دوران دانشجویی ت! تنها، با ساندویچ
و اینطور شد که زندگی جدیدم پا گرفت. کار و درس! یعنی استاد ازم خواست که در کنار
کارم، خودمو براي آزمون فوق لیسانس آماده کنم. چون خیال داشت که وارد برج سازي بشه و براي این کار فوق لیسانس
داشتن من لازم بود
شدیدا و با پشتکار شروع به کار کردن و درس خوندن کردم
اون سال تو آزمون قبول شدم و دوباره برگشتم به دانشگاه! این خودش در تقویت روحیه
ام خیلی خیلی موثر بود چون تعداد کمی دانشجوي فوق لیسانس می خواستند که من نفر سوم شدم! یعنی بازم با ترقی! چون دفعه اول که وارد دانشگاه شدم نفر چهارم کنکور بودم.پس اشتباه نکرده بودم و پایه هاي زندگی سابقم رو، من محکم و استوار کرده بودم
دو سال طول کشید تا مدرك جدیدم رو گرفتم. از همون روزي که با استاد شروع به کار کردم، پولی رو که مهناز بهم داده
!بود وارد سرمایه شرکت کردم و شدم سهامدار اونجا سال به سال این سرمایه اضافه شد و وقتی اولین برج رو با کمک استاد ساختم، مبلؽی که به عنوان دستمزد گرفتم اونقدر
خوب بود که باهاش همین خونه فعلی رو که توش زندگی می کنم، طرف همون خونه سابقم تو پاسداران خریدم! یه خونه
بزرگ مثل خونه پدري م
جالب این بود که بعد از جدایی از فریبرز، تقریبا سه ماه بعدش، یه روز به وسیله مهناز ازم خواسته بود که یه جایی منو
!ببینه. باهاش تو همون پارك ساعی قرار گذاشتم. وقتی اومد هنوزم حالت سردار فاتح رو داشت
« هیچوقت چیزایی رو که اون روز گفت فراموش نمی کنم! من رو یه نیمکت نشسته بودم که رسید. سلام کرد و گفت
چطوري؟ خوبی؟ -
« فقط نگاهش کردم که گفت »
ببین دریا، ما درسته که از هم جدا شدیم اما می تونیم با هم دوست باقی بمونیم
باز هم نگاهش کردم! هول شده بود! دست و پاشو گم کرده بود و احساس می کردم که نمی تونه چیزایی رو که از قبل
حفظ کرده الان تحویلم بده
خب، چیکارا می کنی؟ این بچه ها که هیچی از تو به من نمی گن! حتی من نمی دونم که تو داري کجا زندگی می کنی
بازم نگاهش کردم! بازم هول شد
دریا، اگه کمک مالی می خواي من حاضرم که
احتیاج به چیزي ندارم
آخه چطور؟
!خیلی ساده س! با همون دلارهایی که گفتی فرستادم خارج
خجالت کشید و سرش رو انداخت پائین که گفتم
براي همین می خواستی منو ببینی؟
نه، براي موضوع دیگه اي بود. راستش جمعه به جمعه که می آي بچه ها رو ببینی،
من از خونه می رم بیرون که تو راحت باشی
جدي می گی؟
« هول شد که گفتم »
براي اطلاع جنابعالی باید بگم که من بعد از دادگاه دیگه پامو تو اون خونه نذاشتم
مگه نمی آي بچه ها رو ببینی؟
!بچه ها می آن دیدن من
« دیگه حسابی دستپاچه شده بود که از جام بلند شدم که گفت ...


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره تنها عشق زندگیم-قسمت صد و بیست و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، پستچی ، کانال تلگرام پستچی ، تنها عشق زندگیم ، داستان ، رمان ، داستان کوتاه ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت صد و بیست و چهارم ، قسمت 124 ، آخرین قسمت