فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت هشتم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت هشتم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
تقریبا دیگه از عهده کارها به تنهایی بر میومدم ...سزاوار تموم اموزش های لازم رو داده بود...فقط مونده بود چند اموزش که فرصت نمیکرد بهم یاد بده... گفتم خیر اقای مدیر …!!! در اتاق مدیر باز بود...داشت با کامپیوترش سرو کله میزد...کلافه بود...گفت خانم طاهر پور ایمیل زدن بلدین؟؟ ...گفت باید حدس میزدم ...چقد بده ادم به ناواردیش اعتراف کنه ...گفت من باید چندتا ایمیل بفرستم واسه چند جا ..من بهتون یاد میدم ولی باید تا تموم شدن وقت همه رو انجام بدین,حتی اگه بیشتر از ساعت کاریتون طول کشید باید بمونید و انجام بدین...گفتم باشه مشکلی نداره...اومد پیشم...خودش نشست رو صندلی من و منم سر پا ایستادم...یک نگاهی بهم کرد و گفت از ابدارخونه یک صندلی واسه خودتون بیارید.... با حوصله و دقیق مرحله به مرحله توضیح میداد...حتی از من میخواست گفته هاش رو تکرار کنم...داشتم کم کم یاد میگرفتم...گفت خب حالا یاد گرفتید؟؟ گفتم بله...گفت حالا از اول توضیح بدین تا ببینم دقیقا کجاش مشکل دارید...منم مو به مو توضیح دادم حتی کوچکترین اشتباهی هم نکردم...گفت خیلی خوبه معلومه که خانم |باهوشی |هستید....از این تعریفش خوشحال شدم... نیم ساعت به پایان ساعت کاری مونده بود و من خیلی کار داشتم.... مدیر هم تو اتاقش حسابی مشغول بود...ساعت نه و ربع کار من تموم شد...وای خدا چقد دیر شد...حالا دیگه چطوری تا اون سرشهر برم؟کیفمو برداشتم...مدیر هم انگار خیلی خسته بود...کش و قوسی به بدنش داد و بلند شد...طبق |قانون| بی خداحافظی راه افتادم سمت در خروجی...اونم پشتم بود...در رو باز کردم...که صدام زد خانم طاهرپور؟برگشتم سمتش گفتم بله؟گفت من میرسونمتون ...انقد قاطع گفت که نتونستم نه بیارم...
سوار ماشینش شدم...عجب ماشینی داشت...از اونایی که مرتضی عکساشو به در و دیوار اتاق پشتی میچسبوند...از اون ماشین ها که مرتضی همیشه میگفت مریم یعنی ادمایی که سواره این ماشین ها میشن آرزویی هم دارن ؟؟؟و من همیشه تو جوابش میگفتم نمیدونم داداشی....واقعا یعنی مدیر با این همه پول و دارایی میتونه ارزویی دست نیافتنی داشته باشه؟؟!!!!!!!! تو همین فکرا بودم که ضبط ماشین رو روشن کرد...من اسم خواننده ها رو بلد نبودم...توقع داشتم یک اهنگ خارجی گوش بده اما اهنگ وطنی گذاشت...چقد قشنگ میخوند...تو حس اهنگ بودم...دلم میخواست از اول بزاره...اما خجالت کشیدم بهش بگم ...اهنگ تموم شد ولی دوباره از اول گذاشت...تو دلم گفتم نکنه ذهنمو میخونه؟...!!!از حرف خودم خندم گرفت...لبخند نا خودآگاه اومد رو لبام ...ای خدا این کیه که انقدر قشنگ میخونه؟... سیاوش طاهر پور تو فکر بود...به صندلی تکیه داده بود ...تو حس اهنگ بود |بابک جهانبخش مثل همه|فکر کنم سلیقه اش تو این اهنگ با من یکی بود...اهنگ که تموم شد نگاهش به ضبط افتاد...دوباره از اول پلی کردم...لبخندی از رضایت زد...پس حدسم درست بود اونم حس منو نسبت به این اهنگ داشت...نگام به دستای ظریف و دخترونش افتاد که رو پاهاش مشت شده بود...یعنی این دستها قدرت شکستن بینی رو داشت؟؟!!! مریم اهنگ تموم شد...حیف دیگه از اول نذاشت...بهش گفتم اقای مدیر هرجا تونستید منو پیاده کنید ....خیلی جدی گفت ساعت ده شده صلاح نیست که جایی پیادتون کنم خودم تا منزل میبرمتون ...چیزی نگفتم.... با ادرس دادن های من بلاخره رسیدیم ...تشکر کردم و پیاده شدم و اونم گازشو گرفت و رفت....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هشتم