فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت یازدهم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت یازدهم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
پالتوم رو برداشتم معین همون موقع سر رسید ...سلام کرد و گفت جایی میری سیاوش؟؟ داری باشه واسه بعد ...گفت کاری که نداشتم فقط خواستم بگم ختم پدر مهندس جلیلی امروزه ...گفتم معین جان خودت برو من دیگه !!!! چشمک زدم گفتم اررره … امروز تا اخر شب در خدمت فرگلم...خندید گفت اهان پس امروز نامزد بازیه؟

مریم

تمام حرفای سزاوار و مدیر رو میشنیدم...پس اسم مدیر سیاوش بود!!!||سیاوش شریف|...پس اقا قراره کار رو بپیچونه بره نامزد بازی...چه آره محکمی هم گفت...!!!
برای خونه کمی خرید کردم خیلی وقت بود که یخچال خالی بود و چیزی توش پیدا نمیشد...رسیدم جلو در خونه...باز زن های بیکار کوچه جلو در خونه اختر خانم جمع شده بودن,چقد تابلو بود که داشتن غیبت منو میکردن!!اینو از چادرهایی که جلو دهنشون گرفته بودن فهمیدم,حتما با خودشون میگفتن دختره هنوز از زندان در نیومده چه زود کار پیدا کرده!!!یا شایدم داشتن درباره تک تک خریدهام نظر میدادن...تو این سرما چه حالی داشتن واسه غیبت کردن!!!

سیاوش

هوا بیش از اندازه سرد بود...فرگل حسابی تو قیافه بود...باهاش شوخی میکردم تا شاید کمی بهتر شه...شوخی هام اثر کرد کم کم یخش اب شد حالا دیگه میخندید...خسته شده بودم اما اون ازم میخواست بیشتر باهم قدم بزنیم...دستام از سرما بی حس شده بود...یاد طاهر پور افتادم حتما اونم دستاش از شدت سرما بی حس میشد که با شوفاژ گرمشون میکرد... بعد از دربند با فرگل به یک رستوران رفتیم...خیلی خسته بودم زود سفارش غذامون اماده شد ...مشغول سالاد بودم فرگل از همه جا نمیدونستم… مات زده نگاهش کردم توقع این سوال رو نداشتم …!! حرف میزد تا اینکه گفت سیاوش پس کی بریم سره زندگیمون؟ چی بگم از طرفی هم نمیخواستم چیزی بگم که باز دلخوری به وجود بیاد فقط گفتم فرگل جان عجله نکن من خیلی در گیرم بزار باشه به وقتش...اونم چیزی نگفت رو تختم دراز کشیدم...به حرفای فرگل فکر میکردم شاید حق با اون بود من باید تصمیمم رو میگرفتم...دو راهی سختی بود من باید جدی تر فکر میکردم باید بین خواستن یا نخواستن فرگل یکی رو انتخاب میکردم!!!!!


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت یازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت یازدهم