فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سیزدهم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سیزدهم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
فکرم درگیر بود دلم کل کل میخواست اونم با دختری چشم مشکی که صداهای نفس های پر استرسش به گوشم میرسید...از من مغرور کمی بعید بود که بخوام با منشی |سادم|کل کل کنم!!!اونم فقط واسه تفریح و سرگرمی...در قوری افتاد زمین و از وسط دو تیکه شد...چقدر عالی شد بهونه ام الکی الکی خودش جور شد...نگاهی بهم انداخت تا عکس العملم رو ببینه خودم رو جدی نشون دادم و گفتم خانم طاهرپور من منشی دست پاچلفتی استخدام نکردم که هر روز یک بلایی سر وسایل شرکتم بیاره...خجالت کشید نشست رو زمین تا در قوری رو جمع کنه...جواب ندادنش برام خوشایند نبود با سکوتش قاعده بازی رو بهم میزد...گفتم خسارت قوری رو باید بدید...بازم چیزی نگفت...عصبی شدم گفتم از دختری که بینی هم محلیش رو میشکنه و شش ماه واسه خاطرش میره زندان این سکوت و سرخ و سفید شدن کمی غیر قابل باوره یعنی باور کنم که شما هم مثل منشی های سابقم قصد دلبری کردن ندارید؟؟؟؟؟؟!!!!!!! چه مزخرفاتی گفتم!!!سرشو بالا گرفت زل زد تو چشمهام صداش محکم بود خیلی محکم ...گفت اقای مدیر منظورتون از دلبری کردن دقیقا چیه؟؟؟!!!گفتم نمیدونم شما خودت دختری میدونی من چی میگم|در حقیقت نمیدونستم چی دارم میگم|...از رو زمین بلند شد ...عصبی بود ,گفت چیزی که شما اسمشو گذاشتید دلبری ما بهش میگیم خجالت ما بهش میگیم شرمندگی...اوه اوه بازی شروع شد...گفتم یعنی باور کنم که شما واسه شکستن در قوری شرمنده شدید؟؟؟؟!!!!گفت میل خودتونه میخواید باور کنید میخواید نکنید ...گفتم زمانی که بینی پسر همسایه رو هم شکستید شرمنده شدید؟؟عصبی شد صداش رو بالا برد گفت فکر نمیکنم بینی شکسته پسر همسایه ما به شما مربوط باشه ....ته دلم عروسی بود از اینکه عصبانی کردمش...گفتم نه مربوط نیست فقط خواستم بگم کاش اون موقع هم شرمنده میشدید تا شاید شش ماه تو زندان .....نذاشت حرفم رو کامل بزنم ...گفت زندان رفتن من به شما مربوط نیست شما فقط مدیر این شرکتی نه همه کاره من...قوری رو محکم کوبید رو میز و از ابدارخونه زد بیرون..... زیاده روی کرده بودم اما از حرفهامم پشیمون نبودم ,برعکس خوشحالم بودم ... جلو میزش ایستادم گفتم خانم طاهر پور فردا قوری فراموش نشه...جلو در اتاق که رسیدم گفت راسته که میگن هر چی بیشتر داشته باشی بیشتر طمع داری...باشه جناب مدیر فراموش نمیشه!!!اخمی کردم و برگشتم سمتش گفتم خانم محترم اینجا تاوان کارهای اشتباه رو باید پس بدید ,شما که خودت زندان رفتی پس میدونی هر کاری تاوانی داره!!!!! تیر خلاص رو با این جمله زدم...غمی تو نگاهش نشست...سرش رو پایین انداخت یک لحظه از حرفم پشیمون شدم اما حرفی بود که زده بودم

منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سیزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سیزدهم