فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهاردهم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهاردهم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
مریم

دلم شکست از حرفی که خیلی راحت بهم زد...یعنی واقعا در یک قوری ارزشش رو داشت که منو انقد راحت تحقیر کنه؟...از دستش خیلی ناراحت شدم ...خدایا تو خودت شاهد باش که بنده هات چه راحت دل میشکنن... برای اقا ویلچر خریدم دیگه دستای عزیر قدرت جابه جایی اقا رو نداشت...وقتی نگاهش به ویلچر افتاد با دستش بهم اشاره کرد برم جلو...سرمو تو دستای لرزونش گرفت و بوسید...عزیز هم خوشحال بود...اقا رو روی ولیلچر نشوندم و تو اتاق چرخوندمش انقدری که سر هردومون گیج رفت...چه شب خوبی بود چقد خندیدیم...خدایا یعنی یک ویلچر انقد شادی افرینه؟؟؟؟ قوری قرمز رنگی خریدم میخواستم رنگ جیغش دقیقا تو چشم مدیر بیاد...اون روز من کمی سرم درد میکرد اب ریزش بینی هم داشتم خودم حدس میزدم سرما خورده باشم ...سرم داغ داغ بود رفته رفته گلو دردمم به سر دردهام اضافه شد...سرم رو گذاشتم رو میز که در باز شد با بی میلی سرم رو برداشتم دختر جوونی جلوم ظاهر شد ...سلام کردم گفتم بفرمایید امرتون؟...سلامم رو جواب داد اما یک راست رفت تو اتاق مدیر...دنبالش رفتم گفتم ببخشید خانم اقای شریف هنوز نیومدن من اجازه ندارم شما رو تو اتاقشون ....پرید وسط حرفم گفت لازم نکرده نقش منشی های کار بلد رو بازی کنی برو سر کارت دختر جون !!!!بهم بر خورد گفتم من نقش منشی های کار بلد رو بازی نمیکنم من واقعا کارمو میدونم خانم!!!با حرکاتی مصنوعی که میخواست لجم رو دربیاره رفت پشت میز مدیر نشست...قلبم تند تند میزد...گفتم خانم شما باید اینجا بشینید نه اونجا و بعد به مبلهای شکلاتی روبروی میز اشاره کردم...خندید گفت واقعا؟...!!اون وقت کی میخواد منو مجبور به این کار کنه؟؟!!بعد بهم اشاره کرد و گفت حتما تو!!!چقد |تو |گفتنش تحقیر امیز بود...گفتم بله من باید یاداوری کنم بهتون چون من منشی این شرکتم ...بلند بلند خندید گفت همچین میگه منشی انگار مقامش از مدیریتم بالاتره، خواستم بگم که من وظیفمه که به شما تذکر بدم که صدای مدیر رو از پشت سرم شنیدم

سیاوش

متوجه حرفاشون شدم ...فرگل پشت میزم نشسته بود...بارها بهش گفته بودم دوست ندارم کسی پشت میزم بشینه اما کو گوش شنوا؟....طاهرپور برگشت به سمت من...سلام کرد با سر جوابشو دادم...گفتم اینجا چه خبره؟فرگل اینجا چیکار میکنی؟اومد سمتم گفت دلم برات تنگ شد اومدم بهت سر بزنم بد کاری کردم؟؟؟طاهر پورم همینطور ایستاده بود...نگاهش کردم تا با نگام بهش بفهمونم بره ولی اون نگاهش به فرگل بود...در حقیقت محو فرگل بود...تک سرفه ای کردم به خودش اومد ...گفتم شما بفرمایید اروم گفت چشم...

مریم

چقد فرگل خوشگل بود...بینی عملیش با پوست سفیدش چه هماهنگی قشنگی درست کرده بود...موهای بلوندش خوشگلیش رو دو چندان کرده بود...چقد به مدیر میومد...خدایی جفتشون خوب بودن|خدا در و تخته رو خوب بهم جور کرده بود|!!! نشستم رو صندلیم اما یواشکی به فرگل نگاه میکردم...چقد طنازی کردن رو بلد بود هر چند از طرز حرف زدنش خوشم نیومد اما شیک و پیک بودنش برام جالب بود...اختیار نگاهم دست خودم نبود چشمم ناخوداگاه به سمتش کشیده میشد ...اون نیمرخش به من بود اما مدیر دقیقا میتونست منو ببینه...تو فکر همین چیزا بودم که مدیر گفت بفرما تو دم در بده!!!با این حرفش به خودم اومدم فرگل بلند شد در رو بست...چقد بد شد الان با خودشون فکر میکنن من به حرفای خصوصیشون گوش میدادم

سیاوش

طاهر پور زل زده بود به فرگل...فرگل خوشگل بود اما با کلی ارایش!!!اینو من که بی ارایش دیده بودمش درک میکردم ...ولی استاد بود تو بزک کردن !!!وقتی گفتم بفرما تو دم در بده فوری نگاهش رو دزدید... فرگل اومده بود خداحافظی چون میخواست بره مسافرت...خیلی اصرار کرد که منم باهاش برم اما من زیره بار نرفتم...با این حجم کاری نمیتونستم باهاش برم,اونم کجا |پاریس|!!!! فرگل رو تا جلوی در بدرقه کردم در اخر بغلم کرد از این کارش خوشم نیومد بارها گفته بودم مراعات کنه اما تو این موارد خیلی نفهم بود |خیلییییی|!!!!

مریم

چشمم به فرگل و مدیر بود| اوه | کار داشت به جاهای باریک کشیده میشد جای مدیر من خجالت کشیدم خودم رو مشغول کشوی میزم نشون دادم که فکر نکنن خیلی کنجکاوم!!! بلاخره فرگل رفت و مدیر برگشت تو اتاقش چقد خشک و جدی موقع خداحافظی با فرگل رفتار کرد !!!!


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهاردهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهاردهم