فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت پانزدهم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت پانزدهم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
صورتم خیلی داغ بود اب ریزش … حالم رفته رفته بدتر میشد اب دهنم رو نمیتونستم قورت بدم...همین باعث شد حالت تهوع بگیرم بینیمم بیشتر شده بود!!!دستمال کاغذی نداشتم اما رو میز مدیر یک جعبه دستمال بود...تردید داشتم برم بردارم یا نه...اما هر لحظه امکان داشت که اب ریزش بینیم به سمت پایین راه باز کنه ... !!!نزدیک بود که مثل بچه |دماغو ها| پشت لبم خیس بشه!!!!!!!!!!!!! سریع پاشدم بدون در زدن رفتم تو اتاقش ...حسابی جا خورد چون حرکاتم شتاب زده بود!!از جعبه دستمال کاغذیش تند تند دستمال بیرون میکشیدم...فکر کنم ده پونزده تایی پشت هم بیرون کشیدم!!!فوری بینیم رو جلو مدیر گرفتم...اوضاع اونقدر| وخیم| بود که درنگ کردن اصلا جایز نبود!!! اخیش راحت شدم...نشستم رو صندلیم هنوزم … مات زده نگاهم میکرد در برابر اون نگاه فقط لبخند کوچکی زدم و از اتاق اومدم بیرون … نگاهش بهم بود اما من انقد حالم بد بود که بی توجه به اون سرمو روی میز گذاشتم

سیاوش

طاهر پور رنگی توصورتش نداشت فکر کنم مریض بود سرشو روی میز گذاشت بی خیالش شدم ...یک ساعتی گذشت اما اون همچنان سرش روی میز بود...از جایم بلند شدم رفتم جلو میزش |خوابش برده بود|خواستم صداش کنم اما دلم نیومد ...با خودم گفتم چون مریضه امروز رو بهش سخت نمیگیرم!!!

مریم

ته دلم اشوب بود خیلی خوابم میومد اما زیر سرم خیلی سفت بود...نمیدونستم موقعیتم کجاست!سرمو کمی تکون دادم |وای سرم رو میز بود|چرا خوابم برده بود؟؟؟؟؟سریع بلند شدم هوا تاریک بود ساعت از وقت کاری هم گذشته بود!!مدیر تو اتاقش بود دقیقا بیکار بود و بهم نگاه میکرد...گیج بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم سریع بلند شدم بهش سلام دادم...دوباره نشستم ...خندش گرفت ...نگاهی به ساعت روی میزم انداختم دیرم شده بود کیفمو برداشتم، مدیر دستشو زیر چونه اش گذاشت و با دقت تمام رفتارهای منو زیر نظر گرفت ... جلو در خروجی که رسیدم یادم افتاد سماور رو خاموش نکردم!!!به سمت ابدارخونه رفتم، دیدم مدیر به چهارچوب در اتاقش تکیه داده...عجله داشتم بی توجه به مدیر و نگاهاش که رنگی از تمسخر توش بود وارد ابدارخونه شدم که دیدم سماور خاموشه یادم نمیومد که خاموش کرده باشمش ...اوه تازه یادم اومد من اصلا امروز روشن نکردمش که حالا بخوام خاموشش کنم!!!!!!! از ابدارخونه که اومدم بیرون دیدم مدیر حاضر و اماده جلو در خروجیه...بی هیچ حرفی راه افتادیم...جلو شرکت راهم رو به سمت خیابون …| کج کردم


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت پانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت پانزدهم