فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت شانزدهم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت شانزدهم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
تو دلم یک |آخ جون|گفتم چی بهتر از این ؟!!! سوار شدم انقد سرم داغ بود که پیشونیم رو به شیشه چسبوندم ...گلو دردم بدتر شده بود ...سرفه کردم شاید بهتر شم اما فایده خنکی شیشه ماشین حالم رو بهتر میکرد ....مسیر شرکت تا خونه طولانی بود پس بهتر بود یک چرتی بزنم...یاد سرویس …نداشت کارکنان شرکت ها افتادم که وقتی صبح ها چشمم بهشون میفتاد همه خواب بودن!!!!از این فکرم یک لبخند پر رنگ به روی لبام اومد اخه ماشین شریف شباهتی به سرویس نداشت !!!!!!!!!!!!!!!!!

سیاوش

طاهر پور چشمهاشو بست ...فکر کردم خوابه اما تو اون حالت خندید!!!منشی دیوونه نداشتم که شکر |خدا|پیدا کردم شاید یک جک واسه خودش تعریف کرد!!!!پس خواب نبود برای اینکه از این حالت درش بیارم پامو روی گاز گذاشتم...ماشین با شتاب جلو میرفت...حواسم بهش بود ...منتظر عکس العملش بودم کمی بیشتر گاز دادم افتادم تو لاین خلوت تر حالا قشنگ میتونستم سرعت بگیرم ...چشمهاشو باز کرد از سرعت بالام فوری صاف نشست...حالا من بودم که میخندیدم,سفت نشسته بود متوجه عضلات منقبض شدش بودم ...مچ دستاش رو روی پاهاش گذاشته بود...کمی بیشتر گاز دادم ...نگاهم کرد ترس تو چشمهاش رو بدون نگاه کردن بهش حس میکردم ...دور برگردون اول رو |ماهرانه|با شتاب پیچیدم ...دوست داشتم بهم بگه یواش تر برو تا سرعتم رو کم کنم اما اون چیزی نمی گفت !

مریم

قلبم تاپ تاپ میزد خدایا سالم برسم خونه ,صدتا |صلوات| میفرستم نه نه صدتا کمه هزارتا میفرستم فقط صحیح و سالم برسم رسیدیم دیگه مسیر رو خودش بلد بود احتیاجی نداشت راهنماییش کنم وقتی نگه داشت سرم گیج میرفت...ازش تشکر کردم وقتی که پیاده شدم تعادل نداشتم !!!مثل ادم های مست چپ و راست میشدم اونم فقط گفت شب بخیر و گازش رو گرفت و رفت..... حالا باید صلوات هایی رو که نذر کرده بودم رو میفرستادم!!!!

سیاوش

طاهر پور وقتی پیاده شد تعادل نداشت خیلی مقاومت کردم که جلوش نخندم واسه همین زود گازشو گرفتم و راه افتادم تو کل مسیر فقط خندیدم چشمهاش دو دو میزد ,چقدر مغرور بود که ازم نخواست یواش تر برونم...چقد با فرگل فرق داشت اگه جای اون فرگل نشسته بود الان گوشام از شدت جیغاش سوت میکشید!!! شب موقع خواب یک لحظه طاهرپور تو فکرم اومد اسمش یادم نمیومد چقد بد بود که من اسم ها یادم نمیموند...فردا باید از معین اسمشو بپرسم ... صبح همزمان با معین رسیدم خواستم از پله ها بالا برم که یادم اومد باید از معین اسم طاهرپور رو بپرسم وارد طبقه اول شدم من هیچ وقت در اتاق همه کارمندها باز بود همه به احترامم بلند شدن اما من بی توجه به … اونجا نمیرفتم مگه تو مواقع |ضروری| اینو همه میدونستن اونا یک راست رفتم تو اتاق معین...جا خورد گفت سیاوش چی شده؟؟؟گفتم هیچی بشین فقط خواستم بدونم اسم این دختره گفتم اوکی فعلا ...صدام …| چیه؟؟؟گفت کدوم دختره ؟؟گفتم همین طاهر پور ...یک ابروشو بالا انداخت ...گفت فکر کنم |مریم کرد برگشتم، گفتم چیه؟گفت اسمشو ....پریدم تو حرفش نذاشتم تو ذهنش ماجرای الکی بسازه فقط گفتم |همینطوری پرسیدم |


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت شانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت شانزدهم ، آخ جون