فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت هجدهم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت هجدهم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
خسته بودم کیفم رو برداشتم که زودتر برم خونه کسالت طاهر پور در منم اثر کرده بود...هنوز دوساعتی به تعطیلی شرکت مونده بود...طاهر پور بازم پشت پنجره بود...دلم براش سوخت واسه همین بهش گفتم واسه امروز بسه میتونید برید خونه...نگاهی از روی تشکر بهم انداخت سریع کیفشو برداشت و رفت ابدارخونه .... منتظر شدم تا بیرون بیاد نمیدونم چرا دوست داشتم برسونمش شاید خواستم نقش مدیر های با انصاف رو در بیارم اما هر چی که بود میخواستم |مریم | رو امروز خودم برسونم !!!!!!!! وقتی گفتم میرسونمتون خیلی بی میل گفت ممنون خودم میرم ...خیلی جدی گفتم خانم طاهرپور من امروز اون| پایین ها| یک کاری دارم واسه همین گفتم میرسونمتون ....پایین ها رو از عمد گفتم که خیالات برش نداره ...طاهر پور در حد و اندازه من نبود ولی دلم براش می سوخت ...نمیدونم دلسوزیم شاید واسه شرایط خاصش بود !!! سوار شد...خیلی سرفه میکرد ,سرفه های خشک که تمومی نداشت نگاهش کردم رنگش به کبودی میزد...کنار یک سوپر مارکت نگه داشتم تا براش یک اب معدنی بگیرم ....وقتی بطری رو به دستش دادم درش رو سریع باز کرد و یک نفس رفت بالا....سرفه اش بهتر شد اما همین که راه افتادم دوباره |روز از نو روزی از نو| شیشه رو کمی پایین دادم تا نفسی تازه کنه با خودم گفتم |خفه نشه خونش بیفته گردن من|!!! بلاخره رسیدیم پیاده شد ...تشکری بریده بریده ای بین سرفه هاش ازم کرد و من در جوابش فقط گفتم فردا رو براتون مرخصی رد میکنم شب بخیر

مریم

عزیز رختخوابم رو کناره بخاری پهن کرد ...از شدت سرما سه تا پتو رو خودم انداختم ...نگرانی اقام رو از تو چشمهاش میخوندم ...سرفه هام بند نمیومد دل و رودم از شدت سرفه هام درد گرفته بود ...عزیز با یک لیوان لعاب به دونه بالا سرم نشست ...حالم بهم میخورد از لعاب به دونه و نشاسته ولی به ناچار خوردم...دندونام رو هم دیگه جفت نمیشد ...میلرزیدم عزیز درجه بخاری رو بالاتر برد اما من گرم نمیشدم...اقا به عزیز اشاره کرد ,من متوجه نشدم اما عزیز گفت نه اقا نمیخواد اینطوری بدتر عرق میکنه به عزیز گفتم اقا چی میگه؟؟عزیز گفت میگه پتوی اونم برات بیارم...|الهی چقد مهربون بود |به خودم گفتم مریم تو رو خدا خودتو بهتر نشون بده تا این پیرزن پیر مرد نترسن!!! با بدبختی خوابم برد ...خوابهای آشفته و گلو دردم باعث شد بیدار شم...حالم خیلی بد بود رفتم اتاق پشتی پنجره رو باز کردم ...تو تاریکی چشمهای مرتضی به من بود...قابشو بغل کردم ...چشمهاشو بوسیدم بی شک اگه الان بود منو میبرد درمانگاه ولی حیف که داداشم زیر خروارها خاک بود...داداشی کاش دستم می شکست روزه اخری نمیزدم تو گوشت...مرتضی اگه میدونستم میری و خبرت رو برامون میارن خودمو جلو در آتیش میزدم تا نری ...بغض کردم خاطرات تلخ اون روزها چنگ مینداخت تو یادم


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت هجدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت هجدهم ، مدیر