فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و دوم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و دوم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
چایی رو براش تو لیوان مخصوصش ریختم...روی میزش گذاشتم سرش تو کاغذهای جلوش بود فقط گفت | ممنون مشغول کارم شدم ...فین فین هام بیشتر شده بود...کاش حداقل قرص اب ریزش بینی میخریدم...وای خدا باز دستمال کاغذی یادم رفت بیارم!!! انقدر مشغول کارم بودم که متوجه بالا کشیدن |محتویات|بینیم نبودم !!! نگاهم مرتبا روی کاغذ زیر دستم بود تا کلمه ای هایی رو که به انگلیسی نوشته شده بود اشتباهی تایپ نکنم...حال بدم رو فراموش کرده بودم و کلا تو این عالم نبودم...دقتم انقد زیاد بود که گوشامم صدای فین فین هامو نمیشنید که دیدم مدیر صدام میزنه نیم خیز شدم تا بهتر ببینمش....


سیاوش

صدای بالا کشیدن بینیش رو مخم بود ...هرچقدر هم نگاهش میکردم تا با نگاهم حالیش کنم ولی حواسش نبود ...صداش زدم ...سریع نگاهم کرد گفتم دستمال کاغذی همراتون نیست؟...خجالت کشید،جعبه رو بهش نشون دادم که بیاد ببره...اومد تو اتاقم دوتا دستمال از تو جعبه بیرون کشید بهش گفتم جعبه رو ببرید شما بیشتر از من بهش احتیاج دارید !!!تشکر کرد و جعبه رو گرفت...به صندلیم تکیه دادم باشه...مانتوی مشکی لاغرتر نشونش میداد...اگه 23 نمیدونم چرا نگاهم به سمتش کشیده میشد...چقدر لاغر بود...حدس میزدم سایز کمرش مامان بزرگ میدیدش میگفت دختره |نی قلیون|ولی لاغری خوب بود...فرگل تپل بود...به قول خودش بانمکیش اول واسه هیکلش بود البته فرگل که زیاد حرف| مزخرف |میزد... تمرکزم رو از دست داده بودم منتظر بودم یک کاری کنه تا سر صحبت رو باهاش باز کنم...با خودم گفتم سیاوش چته ؟!!اخه این منشی|ساده و معمولیت|چرا انقد حواست رو پرت کرده؟ ...این که حتی نگاهت نمیکنه چه برسه به دلبری کردن!!!هیچ بهونه ای دستم نمیداد دلم یک بهونه توپ میخواست که کمی هم عصبیش کنم,نکنه مشکل| روانی |دارم و خودم خبر ندارم!!!!!!!!!!! سیاوش تو |میتونی| یک چیزی بگو تا حرصش در بیاد ،بدون معطلی و فکر کردن گفتم خانم طاهرپور کدوم زندان بودید؟؟!!دست رو نقطه ضعفش گذاشتم...حسابی جا خورد توقع همچین سوالی رو ازم نداشت,اما با بی رحمی تمام زل زدم تو چشمهاش تا سوالمو جواب بده!!!من بی رحم بودم؟؟؟آره بودم فرگل همیشه میگه تو خیلی بی رحمی...


مریم

با سوالی که ازم پرسید یخ کردم,به اون چه مربوط بود که من کدوم زندان بودم ؟تحمل نکردم ,از جایم بلند شدم و رفتم جلو در اتاقش ایستادم ...انگشت سبابه ام رو جلوش گرفتم بغضمو پس زدم و گفتم منظورتون از این سوال های مسخرتون چیه هان؟شما کی هستید که من باید بهش جواب بدم؟شما یک نگاهی به خودت انداختی ببینی چقد پستی که با تحقیر دیگرون شاد میشی؟یک قدم رفتم جلوتر حالا دیگه تو اتاقش بودم گفتم ببین اقای شریف اگه فکر کردی من واسه اینکه این کار رو از دست ندم حرفا و توهین های شما رو تحمل میکنم سخت در اشتباهید من عزت نفسم رو فدای کارم نمیکنم ...دوباره بغضم سر جاش اومد لبام میلرزید...صدام کمی از قبل بالاتر رفت ...گفتم من رفتم زندان تا آدمهای حقیری عین تو جلوم قد نکشن...من رفتم زندان تا ادمهایی مثل تو که فقط از مرد بودن اسمش رو |یدک|میکشن ...بغضم اجازه نداد ادامه بدم نفسی تازه کردم تا باقی حرفم رو بزنم که دیدم جلو اومد ....عصبی بود سرخ شده بود...اونم توقع همچین حرفهایی از من نداشت ...توقع نداشت منشی چهل و هفت کیلوییش اونو با نامردها همردیف کنه...میخواستم ادامه بدم که یک سیلی محکم زد تو گوشم...قطره اشکم پرت شد رو سرامیک های سفید ومشکی زمین...صورتم رو گرفتم یاد مرتضی افتادم یعنی سیلی منم انقد درد داشت؟؟؟ زمان ایستاده بود...پاهام میلرزید نه نباید بشینم ...نگاه پر تنفرم رو تو چشمهاش دوختم نمیخواستم کم بیارم چیزی نمیگفت فقط عصبی نگاهم میکرد فاصلمون چند وجب بود...خدایا اشکام رو سپردم دست خودت نزار جلو این نامرد بریزه !!!فکم رو محکم روی هم فشار میدادم که عصبانیتم به بغضم غلبه کنه...فکر نمیکردم حرفی بینمون رد وبدل شه اما شد ...شریف با عصبانیت گفت||| اخراجی گمشو بیرون|||


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، چایی ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، سیاوش ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و دوم