فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و سوم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و سوم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
نگاهمون بهم بود...از اتاق اومدم بیرون کیفمو برداشتم ...نه نباید انقدر ساده اینجا رو ترک کنم باید یک چیزی بگم تا |جیگرش| بسوزه!!!چیزی یادم نمیومد در حقیقت بغضم اجازه نمیداد حرف بزنم واسه همین از ساختمون بیرون زدم...به طبقه هم کف که رسیدم نگام به پله هایی که به پارکینگ ختم میشد افتاد...بدون فکر راه افتادم سمت پارکینگ...تو ذهنم فقط به تلافی فکر میکردم ,تلافی حرفای نارواش ...سیلی محکمش... چشمم افتاد به ماشین خوشگلش ته دلم راضی نبود اما غرور شکستم مهم تر بود کلیدمو از تو کیفم در اوردم...روی کل ماشین خط کشیدم دورتا دورشو...روی کاپوتش نوشتم |ازت متنفرم|چندبار اون جمله رو با کلید نوشتم تا کاملا مشخص شه...از دور هم جمله نفرت انگیزم معلوم بود!!!! ته دلم اروم شد حداقلش این بود که شب اروم میخوابیدم!!!

سیاوش

دختره بی سروپا هرچی از دهنش در اومد بارم کرد...کاش جای اون سیلی یکی میزدم تو دهنش که دیگه زر مفت نزنه...ولی چقد محکم زدم انگار دستم خیلی سنگین بود چون نیمه صورتش سرخ شد...تا حالا تو صورت کسی نزده بودم اولیش همین دختره بود... عصبانیتم فرو کش نمیکرد هرچقدر هم نفس عمیق میکشیدم فایده نداشت...به معین زنگ زدم گفتم من میرم خونه حواست به شرکت باشه... رسیدم جلو در ماشین همین که خواستم در رو باز کنم احساس کردم خطی رو در ماشینمه بیشتر دقت کردم اره رو در ماشینم یک خط طولانی بود...دنباله خط رو گرفتم تا رسیدم به کاپوت روش نوشته شده بود ازت متنفرم ...فهمیدم کار همین دخترست ...اتیش گرفتم به معین زنگ زدم تا بیاد شاهکار دختری رو که انقد سفارشش رو بهم میکرد ببینه...اولش باور نمیکرد ,معین ناباورانه گفت سیاوش طاهرپور اهل این کارها نیست به دوربین های مدار بسته شرکت اشاره کردم گفتم معلوم میشه...... دوربین ها شد ||سند ||حرفم ,معین با تعجب به مانیتور خیره شده بود ...حتی پلک هم نمیزد...با عصبانیت گفتم فیلم |سریع و خشن |رو که برات نذاشتم اینطوری محوش شدی ...دستی تو موهاش کشید گفت سیاوش باور نمیکنم...گفتم باور کن اقا معین و سلام گرم منو به داییت برسون و بگو که با همه احترامی که واسش قائلم اما اینبار نمیتونم چشمهام رو روی کار این دختره ببندم ...گفت میخوای چیکار کنی سیاوش؟ ...خندیدم از اون خندهای عصبی که فرگل همیشه ازش میترسید ...گفتم فردا میفهمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!... هوا تاریک شده بود...میدونستم چطوری بسوزونمش با خودم عهد بستم تا اخرش برم میخواستم به غلط کردن بندازمش ,تا حالا گنده ترهاشم اینطوری با من حرف نزده بودن چه برسه به این که دماغشو میگرفتی جونش در میومد!!!!!


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، دختر ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، سیلی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت 23