فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و چهارم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و چهارم

ویرایش: 1395/10/15
نویسنده: chaampol
مریم

عزیز چیزی ازم نمیپرسید اما نگاهاشون پر از سوال بود...نمیخواستم ته دلشون رو خالی کنم واسه همین نگفتم اخراج شدم ...تنها دلخوشی این بنده های خدا هم حقوق ماهیانه من بود ساعت از هفت گذشته بود عزیز رفت که شام رو اماده کنه...منم رفتم اتاق پشتی که کمی تا موقع شام بخوابم...عزیز صدام کرد موقعیت رو از دست داده بودم فکر کردم صبح شده عزیز خندید ,دستم رو گرفت و با یک یا علی بلندم کرد گفت مریم پاشو برات سوپ درست کردم...تازه یادم افتاد که قبل از شام خوابم برده ...نشستم کناره سفره یک تکه نون کندم گذاشتم گوشه دهنم اقا هم با دستهای لرزونش سوپ میخورد من از عزیز خواسته بودم که بزاره اقا خودش غذاشو بخوره تا عادت کنه و هم اعتماد به نفسشو به دست بیاره عزیز هم … قبول کرد ,درسته دستهای لرزون اقا غذا خوردنش رو مشکل کرده بود اما احساس میکردم اون هم از این وضعیت بیشتر راضیه نگاهم به کاسه سوپم خیره بود که زنگ در رو زدن خواستم بلند شم که عزیز گفت نه بشین خودم میرم

سیاوش

جلو در خونه طاهرپور رسیدم دوتا پشت سرهم زنگ زدم ...خانمی در رو باز کرد حدس زدم مادرش باشه گفتم طاهرپور هست؟؟عصبی بودم گفت سلام ...ما اینجا همه طاهرپوریم با کدومشون کار داری؟ گفتم با همون که امروز باید دوباره راهی زندانش کنم!!!گفت منظورت چیه پسرم؟گفتم با مریم کار دارم حالا منظورم رو گرفتی ؟در رو باز کرد گفت مریم خونست بگم کی کارش داره؟گفتم بگو بیاد خودش میفهمه ,فقط گفت چشم و رفت...در رو باز گذاشت به خودم اجازه دادم که خونشون رو دید بزنم ...پله هارو اروم اروم بالا میرفت دستش رو روی زانوهاش گذاشته بود...در اتاق رو باز کرد و رفت داخل ...نگام به ماشینم افتاد با خودم گفتم مریم خانم ببین چه بلایی سرت بیارم !!!!

مریم

عزیز وارد اتاق شد گفت مریم یک آقایی با تو کار داره من که از حرفاش سر در نیاوردم پاشو ببین کیه؟ نگفت عزیز؟گفت نه ,چادر رو از روی سر عزیز برداشتم و روی سر خودم انداختم...در رو باز کردم |وایی مدیر بود پاهام لرزید | اونم از اون فاصله منو نگاه میکرد مطمین بودم واسه چی اومده...تو دلم گفتم مریم اماده باش ...وارد حیاط شد |وای نه |نباید بزارم عزیز و اقا بفهمن سریع دمپایی هامو تو پام کردم ولی اون رسید نزدیک پله ها...خواستم بیام پایین که دیدم سریع خودش رو به من رسوند ...ترسیدم گفتم اقای شریف من پدرم مریضه نمیخوام چیزی بفهمه ...گفت چه جالب اتفاقا بزار بدونن که دخترشون واسه خودش گنده لاتی شده...خواست وارد اتاق بشه ولی من دستگیره در رو گرفتم ...دوست نداشتم قسمش بدم اما مجبور شدم ...گفتم تو رو خدا برو ...عزیز سعی میکرد در رو باز کنه اما من دستگیره رو محکم گرفته بودم عزیز صدام میزد که در رو ول کنم صدای گنگ و نامفهوم اقام هم از پشت در میومد...به شریف گفتم ازت خواهش میکنم برو...گفت نه کجا برم تازه اومدم خسارتم رو بگیرم ...دستم رو دستگیره در شل شد عزیز در رو سریع باز کرد به دیوار تکیه دادم ...شریف گفت خسارتم رو بده تا برم ...عزیز گفت خسارت چی رو بده ؟مگه مریم چیکار کرده؟شریف گفت بگو چیکار نکرده؟ !!دخترتون روی ماشین من یادگاری نوشته ... !!!روی نگاه کردن بهش نداشتم عزیز گفت مریم چیکار کردی؟سرم رو پایین تر گرفتم تا اشکی که تو چشمهام نشسته رو نبینن میدونستم اگه منو با اون حال ببینن خودشون رو میبازن...اقا ساکت بود و منو نگاه میکرد کاش ویلچری در کار نبود اینطوری حداقل رو تختش بود و شرم نگاهم رو نمیدید...عزیز گفت پسرم خسارتت چقدره؟بعد سعی میکرد تک النگوی دستشو که با مرتضی براش خریده بودیم رو در بیاره...جگرم سوخت واسه سادگیش اون چه میدونست خسارت ماشین چقدره که دلش رو به اون النگو باریک و کم ارزشش خوش کرده بود!!! انگار شریف هم از نیت عزیز با خبر شد ...چون صدای خنده بلندش کل فضای حیاط رو پر کرد...نگاهش کردم اون حق نداشت به سادگی خانوادم بخنده,یعنی من اجازه چنین کاری رو بهش نمیدادم...نگاهم رو بهش دوختم ...عزیز هنوز با النگوش درگیر بود حالا با حرص به جون دستش افتاده بود میخواست زودتر خسارت رو پرداخت کنه !!!!!!!!!


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و چهارم24