فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و پنجم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و پنجم

ویرایش: 1395/10/16
نویسنده: chaampol
شریف با تحقیر نگاهم میکرد رفتم جلو دستم رو گذاشتم رو مچ دست عزیز گفتم نه عزیز احتیاج به النگوی تو نیست خودم خسارتشو میدم...شریف با لحن تمسخر امیز گفت چه عالی پس لطف کن زودتر بیار که کلی کار دارم ...گفتم الان ندارم چند روز بهم فرصت بده ...اومد جلو حالا فاصلمون کمتر بود از این همه نزدیکی جلوی چشم عزیز و آقا خجالت زده شدم ...گفت نمیتونم فرصت بدم همین حالا خسارت رو بده بعد رو کرد به اقا و عزیز گفت شما میدونید خسارت ماشینم چقدره؟؟؟؟؟؟ تو چشمهای جفتشون پر علامت سوال بود...قلب خودمم تند تند میزد در حقیقت منم نمیدونستم بهای کار احمقانه ام چقدر بود ...وقتی شریف از مبلغ خسارت گفت عزیز با دستش یکی زد تو صورت خودش و به دیوار تکیه داد...نگاهم به آقا افتاد وقتی دیدم شلوار آبی کم رنگش خیس شد بغضم سر باز کرد ...میان هق هق دست انداختم گردنش سرشو بوسیدم ...گفتم |اقا غلط کردم تو ناراحت نباش خودم جورش میکنم تو فقط ناراحت نباش مریم نیستم اگه جورش نکنم ....شونه های اقا میلرزید عزیز هم گریه میکرد |ای خدا غلط کردم |تو رو خدا نزار عزیز و اقا داغون شن خدایا کمکم کن|...عزیز دسته های ویلچر رو گرفت و اقا رو داخل اتاق برد صداهای گریه هاشون حالم رو بد کرد

سیاوش

وقتی گفتم چقد خسارت ماشینمه باباش نتونست خودش رو کنترل کنه و شلوارش رو خیس کرد ...انتظار نداشتم اینطوری بشه من میخواستم مریم له شه نه خانوادش ...دلم سوخت وقتی شونه های باباش لرزید ...منو مریم تنها شدیم ...نگاهش رنگی از پشیمونی نداشت تنفر رو میتونستم توش بخونم ...حرفی نزدم فقط نگاهش کردم این چشمها برام |معادله |شده بود معادله ای حل نشدنی....
خواستم بگم من نمیخواستم اینطوری بشه که با دستش یکی زد تو سینم چادرش از روی سرش افتاد اما اهمیتی نداد با ضربه ای که بهم زد یک قدم رفتم عقب گفت حالا که شرمندگی خانوادم رو دیدی دیگه چی میخوای ؟؟؟یک بار دیگه تو سینم زد اما اینبار تکون نخوردم...حال خودمم بد بود...دستشو گرفتم ...مچ دستش بین انگشتهام بود...دستهای لرزونش رو محکم تر گرفتم نمیدونستم چرا ولی حال اشفته اش برام قابل باور نبود ...ولی حسی که تو چشمهاش بود قانع ام کرد که جایی تو اون خونه ندارم بی هیچ حرفی دستشو رها کردم و از خونه اش بیرون زدم خوابم نمیبرد عذاب وجدان دست از سرم برنمیداشت تو ذهنم فقط دو چشم مشکی نمناک خود نمایی میکرد...غم نگاه |منشی سادم |روی دلم سنگینی میکرد...گند زده بودم من در حقیقت نه تنها مریم رو بلکه کل خانوادش رو له کردم...بابابزرگم همیشه میگفت از اه مظلوم بترسید و من این حرف رو امشب با پوست و استخونم حس کردم ...واقعا زندگی مریم و خانوادش در حدی نبود که بخوان خسارت پرداخت کنن...پشیمون بودم ولی کاری از دستم بر نمیومد...از خدا طلب بخشش کردم و به خودم قول دادم که گندی رو که زدم درست کنم ....

مریم

ساعت ها تو اشپزخونه نشستم و گریه کردم روی اینکه برم تو اتاق رو نداشتم ...کاش قاب عکس مرتضی پیشم بود کاش خودش کنارم بود اگه بود شریف جرات نمیکرد بزنه تو صورتم یا بخواد اشک عزیز و آقام رو دربیاره ولی افسوس که نیست .


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و پنجم 25