فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و هفتم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و هفتم

ویرایش: 1395/10/16
نویسنده: chaampol
سزاوار خیلی خاکی بود اینو از لحظه ورودش به اتاق فهمیدم سریع رفت جلوی اقام و صورتش رو بوسید کنار تختش نشست انقد جو خوبی به خونه ما داد که عزیز نماز طولانیش رو تموم کرد و به جمع ما ملحق شد...چقد گرم رفتار میکرد ...راستش توقع نداشتم معاون شرکتی که توش کار میکردم انقدر خونگرم باشه ...اقا و عزیز چشمهاشون از شادی برق میزد ...سزاوار رو کرد به من و گفت خب مریم خانم من اومدم اینجا تا شمارو برگردونم ...جا خوردم گفتم اقای سزاوار من اخراج شدم گفت میدونم اما اقای شریف از من خواستن که رسما اینجا بیام تا از شما بخوام که برگردید...بعد رو کرد به اقا گفت حاجی ما جوونها یکم بی طاقتیم در کل نسلمون اینطوری بار اومده حالا من اومدم که مریم خانم رو راضی کنم تا برگرده و بهشون بگم که جناب مدیر گفتن که از خسارت هم چشم پوشی کردن ...باورم نمیشد...اما جای سیلی ناروایی که بهم زد چی ؟؟؟انقد تو فکر بودم که یادم رفت ازش پذیرایی کنم !!!سزاوار گفت مریم خانم یک چایی به ما نمیدی؟؟با خجالت نگاهی بهش انداختم اما اون با لبخندش دلگرمم کرد... موقع رفتنش بهم گفت مریم خانم سیاوش پشیمونه...کم پیش میاد سیاوش از کاری پشیمون شه اما انگار بخت با شما یار بوده...لبخندی بهش زدم و اون فقط گفت فردا منتظرتونم و رفت... … کلی فکر کردم با این که شخصیتم جلوی شریف له شده بود اما باید میرفتم چون قطعا واسه من کاری بهتر از این پیدا نمیشد وقتی رسیدم شرکت حس غریبی داشتم حس بدی که اعتماد به نفسم رو ازم گرفت... رو صندلیم نشستم ...در اتاقش باز بود اما نگاهش نکردم ,نمیخواستم سلام بدم با خودم عهد بستم که کاری به کارش نداشته باشم

سیاوش

نیم ساعت زودتر خودم رو به شرکت رسوندم تا شاهد اومدنش باشم...دقیقه ها جلو نمیرفت میترسیدم نیاد اما بلاخره اومد...حتی نگاهی بهم نکرد پس هنوزم وضعیت قرمز بود ...کاش به رسم کارتون تام و جری پارچه ای سفید رو تکون میدادم تا اعلام اتش بس کنم |||||اما حیف که اونا موش و گربه بودن و ما سگ و گربه!!!!!!|||| انقد نگاهش کردم تا شاید متوجه سنگینی نگاهم بشه ,نگاهش یک لحظه بهم افتاد نمیدونم چرا براش چشمک زدم ...خودمم از کارم جا خوردم چه برسه به مریم...با تعجب نگاهم کرد نمیدونستم چیکار کنم واسه همین چرخیدم به سمت پنجره اما به دقیقه نکشیده دوباره به همون حالت برگشتم ,اما اون دیگه نگاهم نمیکرد ...مشغول کارم شدم اما گاهی بهش نگاه میکردم ...مریم به سمت ابدارخونه رفت ...با سینی چایی برگشت اروم اومد تو اتاق و چایی رو گذاشت و رفت زبونم به تشکر نچرخید...

دو ماه بعد...

مریم

دیگه شریف با حرف هاش ازارم نمیداد رابطه ام باهاش بهتر شده بود ...رفتارمون عادی بود جوری رفتار میکردیم که انگار هیچ چیزی بینمون اتفاق نیفتاده... مشغول کارم بودم که دیدم فرگل وارد شد...جلو پاش بلند شدم سلام کردم جوابم رو خیلی معمولی داد در اتاق باز بود به داخل اتاق شریف رفت..شریف تکیه داد به صندلیش حتی جلو پاش بلند نشد..توجهی بهشون نکردم بین اون دوتا هرچی که بود به من مربوط نمیشد...مشغول کارم شدم کاری که بهش علاقه پیدا کرده بودم مخصوصا که حقوقمم زیادتر شده بود.... صدای فریاد شریف باعث شد من یکدفعه از جام بلند شم ...فرگل گریه میکرد نمیدونستم چیکار کنم رفتم تو ابدارخونه نشستم دوست نداشتم شاهد جنگ و دعواشون باشم...ساکت شده بودن منم حسابی تو فکر بودم ....شریف اومد تو ابدارخونه سریع بلند شدم ...چشمهاش قرمز بود گفت اینجا چیکار میکنی؟؟به دروغ گفتم منتظرم چایی دم بکشه ،چیزی نگفت و رفت... من مشغول کارم بودم اما شریف تو فکر بود...گاهی نگاهم میکرد ولی باز نگاهش رو میگرفت.

سیاوش

فرگل به شدت منو عصبی کرده بود...بازهم همون حرفهای تکراری ...امشب باید تکلیفم رو روشن میکردم ازش خواستم شب بیاد خونه تا دوتایی صحبت کنیم... فرگل روی تختم نشسته بود و زانوهاش رو تو بغلش گرفته بود...چشمهاش قرمز بود پس تو نبود من گریه کرده بود...بهش گفتم خب فرگل بعد شام حرف بزنیم یا قبل شام؟گفت همین الان...گفتم باشه... کنارش نشستم گفتم فرگل تومنو چقد میشناسی؟گفت خیلی...گفتم پس میدونی من به اجبار کاری رو انجام نمیدم گفت اره میدونم ...گفتم پس بزار خودم به این نتیجه برسم که تو رو واسه زندگیم میخوام یا نه...اشکاش اروم اروم رو گونه هاش میریخت ...دوست نداشتم گریه کنه...بغلش کردم گفتم فرگل تو رو خدا شروع نکن اجازه بده فکر کنم ...سرشو گذاشت رو شونه ام اروم گفت سیاوش من عاشقتم تو رو خدا تو هم منو دوست داشته باش...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و هفتم 27