فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و هشتم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و هشتم

ویرایش: 1395/10/16
نویسنده: chaampol
تصمیم گرفتن برام سخت شده بود مخصوصا که فشارهای مامانمم بیشتر شده بود..اون معتقد بود که فرگل هنوز بچه است و زندگی اونو درست میکنه...هر شب با کلی پیامک عاشقانه از طرف فرگل روبرو میشدم پیامک هایی که فقط در جوابش یک کلمه |تشکر| مینوشتم کم کم قانع شدم که فرگل منو دوست داره اما از دل خودم خبر نداشتم هر شب با اشفتگی خوابم میبرد حتی تو شرکت هم فقط به تصمیمم فکر میکردم...بلاخره با اصرار های مامان قرار مراسم مزخرف بله برون گذاشته شد...مراسمی که باید برای بسته شدن دهن فامیلها گرفته میشد تا دیگه همه بدونن نامزدی منو فرگل جدی شده

خاله حسابی تدارک دیده بود ...سه تا دختر جوان که لباسهای یک شکل تنشون بود از تو حیاط تا جایگاه نشستن منو فرگل همراهیم میکردن ومرتبا روی سرم گل میپاشیدن ..خنده ام گرفته بود این تشریفات برای مراسم بله برون زیادی بود اما خاله خلاصه شده بود تو این تجملات...فکر میکردم که خودم خیلی خوش تیپم اما وقتی فرگل رو دیدم فهمیدم زیادی رو تیپم حساب کردم...فرگل یک لباس قرمز بلند تنش کرده بود که با پوست سفیدش هماهنگ بود...وقتی وارد شدم همون دخترها دورم میچرخیدن و رو سرم شکوفه میریختن...سرم داشت گیج میرفت ,زود از حلقه ای که دورم زدن خودم رو بیرون کشیدم فرگل میخندید ,جلو رفتم و سلام کردم خیلی خوشحال بود...من نمیدونستم باید خوشحال باشم یا نه...خاله تمام فامیل های شوهرش رو دعوت کرده بود...مثلا میخواستیم جمع خودمونی باشه اما خاله با اینکارش مارو متعجب کرد.. خاله مهریه ای تعیین کرد که بابای فرگل هم حسابی جا خورد...به مامان نگاه کردم اونم جا خورده بود ولی با سر اشاره کرد که قبول سکه مهر تک دختر خاله ام بکنم ...وقتی گفتم قبوله نفسهای تو سینه حبس شده 7237 کنم...من پذیرفتم که ویلای لویزان و همچنین حاضرین به یکباره آزاد شد پس معلوم بود درخواست خاله از نظر همه غیر معقول بوده!!! اون شب تا صبح نخوابیدم ترس بدی به دلم افتاده بود..

مریم

سزاوار با یک جعبه شیرینی وارد شد وقتی که بهم تعارف میکرد نگاهش به شریف بود ...یکی برداشتم خواستم بخورم که گفت اقای شریف ما جای شما کل شرکت رو شیرینی پخش کردیما بعد بلندتر گفت ولی مبارکت باشه ...گوشهام رو تیز کرده بودم که علت این شیرینی رو بفهمم که دیدم شریف از اتاقش بیرون اومد ,دقیقا روبروی من ایستاده بودن شریف هم یک شیرینی برداشت و گفت معاونت کردم واسه همین کارها دیگه ...سزاوار خندید و گفت کل شرکت خوشحال شدن و ازم خواستن بهت تبریک بگم...شریف گفت ممنون انشالله دومادی خودت ...سزاوار خندید گفت واسه من از این دعاها نکن من عالم مجردی رو با هیچی عوض نمیکنم شریف خنده ی بلندی کرد و گفت منم زیاد از این حرفها میزدم حالا میبینی که الکی الکی متاهل شدم...سزاوار گفت چرا الکی الکی؟؟!!!شریف خندید و گفت اخه هنوز باورم نمیشه ...زنگ موبایل شریف نذاشت بیشتر از این باهم حرف بزنند...معذرت خواهی کرد و رفت تو اتاقش و در رو بست...به سزاوار گفتم ببخشید من فضول نیستم ولی اقای مدیر ازدواج کردن ؟گفت ازدواج که نه اما نامزد کردن...گفتم مگه فرگل خانم نامزدشون نبود؟گفت بله ولی اون موقع رسمی نبود ولی الان رسمی شده..

نمیدونستم بهش تبریک بگم یا نه اما نمیخواستم فکر کنه حسادت میکنم ...برای همین وقتی واسش چایی رو بردم با لحن ارومی گفتم |تبریک میگم امیدوارم خوشبخت بشید|نگاهی بهم کرد و گفت| تشکر خانم |

تمام کرایه های عقب افتاده صاحب خونه رو پرداخت کردم ...برای خونه کلی خرید کردم حتی پولی هم برای پس انداز باقی موند...دلم میخواست پولهام رو جمع کنم تا بتونم عزیز و اقا رو به مشهد ببرم ...دلم واسه امام رضا پر میکشید کاش زودتر مارو میطلبید

خیلی سرمون شلوغ بود قرار بود اخر هفته چند جلسه مهم برگزار بشه و شریف خیلی تاکید میکرد که کارهارو دقیق و بی نقص انجام بدیم...منم حسابی درگیر مرتب کردن فایلها بودم ...در اتاق باز بود شریف گفت خانم طاهرپور کمک نمیخواهید؟با نگاهم بهش فهموندم|نیکی و پرسش؟!!| کمک کردن شریف باعث شد سرعت عملم بالاتر بره...هردو خسته شده بودیم شریف رو صندلی من نشست ...نفس عمیقی کشید و گفت من نمیدونم منشی های قبلی دقیقا چیکار میکردن که اینجا انقدر نامرتبه!!!منم خسته بودم سریع دوتا چایی ریختم و پیشش برگشتم...تشکری کرد و بلند شد ...جلوی در اتاقش که رسید گفتم ممنونم که کمکم کردید...همونطوری که میرفت گفت خواهش میکنم من کاری نکردم

جلسه ای که همه ما منتظرش بودیم برگزار شد تمام شرکتهای مطرح هم حضور داشتن ...سزاوار به این جلسه خیلی خوشبین بود و از من خواست برای موفقیتشون دعا کنم...جلسه طبقه اول برگزار شد منم دعا میکردم که همه چی خوب پیش بره چون نمیخواستم زحمات بچه های شرکت بی جواب بمونه...منتظر بودم جلسه تموم شه تا هر

چه زودتر بفهمم موفق شدیم یا نه


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و هشتم 28