فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و نهم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و نهم

ویرایش: 1395/10/16
نویسنده: chaampol
شریف در ورودی رو باز کرد...سریع از جایم بلند شدم سلام کردم خوشحال بود...گفتم نتیجه چی شد؟...جلو در اتاقش ایستاد کتش رو بهش تبریک گفتم و اونم گفت موفقیت حاصل کار جمعی ٬ در آورد لبخندی زد و گفت موفق شدیم تقریبا همه مشتاق به همکاری شدن بوده خانم طاهرپور پس من باید به همه تبریک بگم...

سیاوش

میخواستم به مناسبت این پیروزی جشن بگیرم و نظر معین این بود که این جشن یک جورایی هم میتونه قدردانی از زحمات کارکنان شرکت باشه .... برای جمعه شب کل کارمندها و خانواده هاشون رو به ویلای لویزان دعوت کردم به جایی که تا چند وقت دیگه رسما مال فرگل میشد... حسابی تدارک دیدم نمیخواستم تو نظر کارمندهام یک مدیر خسیس جلوه کنم...دعوت نامه ها رو معین بین همه پخش کرد اما دعوت نامه مریم رو خودم بهش دادم...تشکری کرد و مشغول کارش شد... کنجکاو بودم ببینم میاد یا نه اما چیزی بروز نداد,از معین خواستم ازش بپرسه که میاد یا نه ...

مریم

سزاوار بی مقدمه ازم پرسید خانم طاهرپور شما هم تشریف میارید؟ شریف به میزش تکیه داد بود و نگاهم میکرد گفتم اقای سزاوار شما که شرایط منو دیدید پدرم و مادرم شرایطشون واسه اومدن به این مهمونی مساعد نیست...اما اگه خودم بتونم حتما میام...سزاوار خندید گفت حتما بیاید قول میدم مهمونی خوبی باشه مخصوصا واسه شما که با کارمندها آشنا نیستید ...شریف هم با تکون دادن سرش حرفهای سزاوار رو تایید میکرد لباس هامو از تو کمدم در آوردم چیز بدرد بخوری توش نبود عزیز هم نشسته بود تا مثلا نظر بده...نگاهش کردم اونم نظر منو داشت واسه مهمونی امشب هیچ کدوم خوب نبود...عزیر گفت مریم پول نداری یک چیزی واسه امشبت بخری؟پول داشتم اماه واسه پس انداز گذاشته بودم...اما مجبور شدم کمی از رویش بردارم مانتو شلوار ساده ای خریدم با یک کالج ورنی ...ساعت نزدیک های شش بعد از ظهر بود که به آژانس زنگ زدم میدونستم کرایه ام خیلی میشه اما مجبور بودم... عجب جایی بود چه ویلای بزرگی بود ...خدمتکاری جلو در ورودی ایستاده بود بهم سلام کرد ...منم سلام کردم گفت بفرمایید از این طرف ,اتاق تعویض لباس اونجاست بعد به دری گوشه در ورودی اشاره کرد...تشکری کردم و رفتم تو پذیرایی با خودم گفتم مگه عروسیه که بخوام لباسم رو عوض کنم یک مهمونی ساده که عوض کردن لباس نمیخواد...!!! اما از لحظه ورود فهمیدم چیزی از عروسی کم نداره ...تمام خانم ها با لباس های مجلسی حضور داشتن نگاهی به خودم کردم هیچ شباهتی به اونا نداشتم...سریع گوشه ای نشستم نمیخواستم کسی منو ببینه...هیچکس تنها نبود همه با خانواده حضور داشتن شاید اگه مرتضی بود منم الان یکی کنارم نشسته بود اما حیف که سرنوشت با من یار نبود... از دور سزاوار رو به همراه یک دختر میدیدم که با هم به سمت میزها میرفتن و خوش امد میگفتن...شاید اونم زن داشت و من خبر نداشتم...پس شریف کجا بود...خوب اطرافم رو نگاه کردم ...پیداش کردم دور یک میز با فرگل و چند خانم و یک آقا نشسته بود...چقد خوشتیپ کرده بود فرگل هم خیلی خوشگل شده بود نگاهم پی اون دوتا بود که سزاوار و اون دختره به میز من رسیدن...بلند شدم سلام کردم سزاوار گفت به به خانم طاهرپور !!!فکر نمیکردم تشریف بیارین اما خوشحالم کردین...بعد به دختر کناریش منو معرفی کرد و گفت ایشون دست راست سیاوشه...دختر کمی جلوتر اومد باهام دست داد گفت خوشبختم منم مژده خواهر معین هستم ...گفت چرا تنها نشستید نکنه غریبی میکنید؟خجالت کشیدم بگم اره اما گفتم نه غریبی نمیکنم اینطوری راحتم...سزاوار گفت سیاوش شما رو دید؟گفتم نه ...گفت منتظرتونه من برم خبر بدم که دست راستش اومده...مژده هم معذرت خواهی کرد و رفت ...به شریف نگاه میکردم خیلی خوشحال بود ,سزاوار تو گوش شریف چیزی گفت که باعث شد از جاش بلند شه و به سمت من برگرده...با نگاه شریف همه اطرافیانشم به من نگاه کردن...خجالت کشیدم سرمو به سمت دیگه ای چرخوندم اما زیر چشمی متوجه اومدنش بودم...دقیقا رسید جلوی میزم...بلند شدم و سلام کردم ...جوابمو داد گفت چرا تنها نشستید؟گفتم همینطوری ...گفت پس با من تشریف بیارید تا با خانواده ام اشناتون کنم...قلبم تند تند میزد ...اخه منو چه به اونا که بخوان باهام اشنا شن...اما به ناچار بلند شدم و باهاش همراه شدم...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت بیست و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت بیست و نهم 29