فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی ام

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی ام

ویرایش: 1395/10/16
نویسنده: chaampol
سیاوش

مریم رو به مامان معرفی کردم مامان جلوی پاش بلند شد و باهاش احوالپرسی کرد اما خاله و فرگل بلند نشدن...مریم به اونا هم سلام کرد اما اونها زیاد تحویلش نگرفتن ...از فرگل ناراحت شدم دوست نداشتم خودش رو واسه مریم بگیره ...مامان از مریم خواست پیششون بشینه اما من هم راضی نبودم واسه همین به مامان اشاره کردم که بیخیال شه... از مژده و معین خواستم مریم رو تنها نزارن ...چهارتایی دور یک میز نشستیم,مژده حسابی با مریم گرم گرفته بود خوشحال بودم که مژده انقد خاکی و بی ریاست ,حواسم به مریم بود ارایش کم رنگی کرده بود حتی روسریش رو هم در نیاورده بود...خدایا چرا انقد روی منشی ساده ام حساس بودم؟؟؟ دوست داشتم امشب به مریم خوش بگذره واسه همین حسابی به معین سفارش کردم که ازش پذیرایی کنه...فرگل به سمتمون اومد...به کناره میزمون که رسید دستشو انداخت دور گردنم و ازم خواست که باهاش به اون سمت سالن برم هرچند که بودن تو اون جمع چهار نفره برام خوشایندتر بود اما به ناچار قبول کردم...وقتی بلند شدم نگاهم به مریم گره خورد نمیدونم چرا حس کردم نگاهش غمگین شد... با فرگل به اون سمت سالن رفتم اما لحظه ای فکر و نگاه مریم دست از سرم برنمیداشت...یعنی مریم از چی ناراحت شد؟؟؟!!!!

مریم

نمیدونستم امشب چرا اینطوری شده بودم!!!من دختره حسودی نبودم اما امشب به فرگل حسودیم میشد ...به اینکه انقد خوشبخته به این که مردی چون شریف رو داره حسادت میکردم...حتی به معین و مژده هم حسادت میکردم...به رابطه خواهر و برادریشون ,حسرت به دل بودنم رو با نفس های عمیقم کمتر میکردم دلم مرتضی رو میخواست که کنارم بشینه و ازم حمایت کنه...چشمم همش به شریف بود چقدر فرگل براش اهمیت داشت که پا به پاش همه جا میرفت...مژده و سزاوار منو تنها گذاشتن تا به بقیه مهمونا خوش امد بگن ...ولی من نگاهم به شریف بود که با نگاهش غافلگیرم کرد...سریع خودم رو مشغول میوه های تو بشقابم کردم اما مطمین بودم منو دیده...چقد بد شد خدا کنه نگاهم رو به منظور نگیره... زیر چشمی حواسم بهش بود میدیدم که داره به سمتم میاد استرس گرفته بودم نمیدونستم امشب چه مرگم بود ...به کناره میزم که رسید گفت خانم طاهرپور اگه با خانواده من راحت نیستید میتونید برید کنار بچه های دیگه بعد با دستش به سمت خانم و اقای جوانی اشاره کرد و گفت مجید بهترین کارمندمه میتونید برید...نذاشتم ادامه بده گفتم اقای شریف اگه اجازه بدین من همین جا بمونم ...گفت هر جور مایلید فقط دوست ندارم بهتون بد بگذره پس خواهش میکنم غریبی نکنید...شریف دوباره پیش فرگل برگشت...چقدر کناره هم خوب بودن واقعا برازنده هم بودن...یک لحظه خودم رو گذاشتم جای فرگل ...نه اصلا به شریف نمیومدم لاغری بیش از اندازم تو ذوق میزد ...از فکر مسخره ام خندم گرفت من چرا باید خودم رو جای فرگل میذاشتم مگه نمیدونستم که مثل کبوتر با کبوتر باز با باز رو واسه امثال من به کار میبرن تا لقمه گنده تر از دهنمون برنداریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوست داشتم مهمونی زودتر تموم شه ,امشب شریف بدجور تو نگاهم جلوه میکرد و این اصلا برای من خوب نبود...میترسیدم افتضاحی بار بیارم که هیچ جوره درست نشه... بعد از شام از مژده خواستم برام اژانس بگیره اما گفت ما میرسونیمت اول قبول نکردم اما با اصرار مژده و داداشش به ناچار پذیرفتم... تمام مهمونها رفتن و فقط ما چند نفر بودیم سزاوار رو کرد به شریف و گفت |خب سیاوش ما هم دیگه میریم کاری نداری|؟شریف نگاهی به من انداخت و گفت نه کاری ندارم برو ,اما مریم خانم رو خودم میرسونم


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی ام نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی ام 30