فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و دوم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و دوم

ویرایش: 1395/10/16
نویسنده: chaampol
دوباره راه افتادم اما سرعت ماشین رو کم کردم ای کاش این مسیر تا صبح ادامه داشت...به مریم گفتم خسته شدید؟اروم گفت نه کاری نکردم که خسته شم گفتم منم همینطور با اینکه از صبح درگیره این مراسم بودم اما الان خیلی هم سرحالم...نگاه معناداری بهم کرد که تونستم تا ته حرفشو از تو چشمهاش بخونم...میدونستم داره فکرهای بد میکنه ,واسه همین بدم نیومد کمی سرکارش بزارم...با خودم گفتم(سیاوش اخه تو امشب چه مرگته ؟چرا انقد بچه شدی؟؟؟)ولی ته دلم خوشحال بود خدایا دمت گرم که امشب مریم کنارمه میخوام خوشی امشبم رو با اذیت کردنش تکمیل کنم... دوباره گوشه ای نگه داشتم ,مریم سریع بهم نگاه کرد...گفتم مریم خانم؟ با تعجب گفت بله؟ ...کمی خودم رو جلو کشیدم دقیقا صورتم با صورتش چند بند انگشت فاصله داشت...کمی سرش رو برد عقب اما من باز صورتم رو بردم جلوتر چشمهای خوشگلش از ترس درشت تر شده بود...با انگشتم پلک چشممو بالا کشیدم گفتم ببینید چیزی تو چشممه؟ !از سر شب چشمم درد میکنه...صدای ازاد شدن نفس حبس شدش خیلی راحت شنیده شد...با لکنت گفت تاریکه چیزی نمیبینم ...نور گوشیمو انداختم تو چشمم ....با دقت نگاه میکرد اخرش گفت نه چیزی توش نیست احتمالا دستتون الوده بوده و به چشمتون زدید...تو دلم از سادگیش و بدجنسی خودم خندیدم گفتم شاید حق با شما باشه!!!!!

مریم

خداروشکر که بخیر گذشت ولی اگه بخیر نمیگذشت چی؟؟ پس چرا نمیرسیدیم؟ قلبم تند تند میزد اخه امشب چرا تموم نمیشد...شریف قصد نداشت کمی تندتر بره واسه همین بهش گفتم ببخشید نمیخوام نگران بشن...گفت خب چرا بهشون زنگ ٬ اقای شریف اگه میشه کمی تند تر برید مطمینم خانوادم بیدار موندن تا من برسم نزدید؟چیزی نگفتم ...نگاهم کرد و گفت موبایل نداری؟خیلی اروم گفتم نه ندارم...گفت چه خوب ,بهتر که ندارید اینطوری هم شما راحتید هم خانوادتون...با خودم گفتم چقد چرت و پرت میگه اخه چرا باید نداشتن وسیله ای به این خوبی یک مزیت باشه؟؟؟ شریف متوجه خندیدنم شد...نگاهی بهم انداخت ٬ چشمم به ماکت لباس استقلال افتاد...نمیدونم چرا خندم گرفت اما لبخندم پر رنگ بود گفت تعریف کن منم بخندم ,گفتم شما استقلالی هستید؟به … و گفت دسته اول بود؟گفتم چی؟گفت جکش؟!!!به طرز فکرش خندیدم ماکت اشاره کرد و گفت معلوم نیست؟؟؟گفتم چرا معلومه اما چرا استقلال؟ به خودم گفتم چه سوال احمقانه ای خب معلومه الان میگه چون خونم آبیه...اما حدسم اشتباه بود!!!شریف تن صداشو قوی و پر صلابت کرد و گفت خب معلومه چون استقلال تنها یک تیم نیست بلکه یک عشقه...مگه میشه ادم نمادی از عشقش همراهش نباشه خنده ام رو قورت دادم معلوم بود خیلی رو تیمش تعصب داره...واسه همین نگفتم من پرسپولیسیم...اما شریف پرسید شما چی اصلا فوتبال نگاه میکنی؟؟؟!!!گفتم با داداشم نگاه میکردم ...نگاهش رو بهم انداخت...گفت قرمز یا استقلال؟گفتم پرسپولیس!!!خندید انقد صدای خندیدنش بلند بود که گوشم سوت کشید...گفت اوه اوه کاش نمیگفتی ,باز دوباره خندید...گفت پس حالا فهمیدم چرا قوری قرمز خریدی!!!بعد با لحن شوخی گفت مراقب خودت باش من روی تیمم خیلی حساسم به رنگ قرمزم آلرژی دارم پس حواست رو جمع کن تا اخراج نشی!!!!یعنی انقد استقلال براش اهمیت داشت؟؟!!!خودم یک ابروش رو بالا انداخت گفت مثلا الان داری کری میخونی؟گفتم …... رو نباختم گفتم اتفاقا منم به رنگ ابی حساسیت دارم دقیقا..گفت چه خوب خیلی وقت بود کسی برام کری نخونده بود... بلاخره رسیدیم...همین که خواستم پیاده شم گفت سلام منو به خانواده برسون واز بابت دیر رسیدن عذر خواهی کن ...گفتم چشم ...خداحافظی کردم و وارد خونه شدم...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و دوم 32