فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و سوم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و سوم

ویرایش: 1395/10/16
نویسنده: chaampol
تو اتاق پشتی دراز کشیدم اما خوابم نبرد ته دلم از اینکه شریف منو واسه دردودل انتخاب کرده بود میلرزید...اما بلاخره با کلی خیال قشنگ خوابم برد... به شرکت رسیدم ,وقتی پشت میزم نشستم شریف سلام داد...سریع بلند شدم جوابش رو دادم خندید گفت راحت باشید...وای چرا انقدر میخندید؟مشغول کارم شدم اما شریف همچنان نگاهم میکرد...به خودم نگاه کردم اخه لباسامم مشکلی نداشت تیپم عین همیشه بود که چشمم افتاد به گلدون آبیه کنار میزم...اوه تازه فهمیدم پس منتظر عکس العملم بود!!!!سعی کردم خندمو کنترل کنم,چقدر بچه بود گلهای رز سفیدش رو برداشتم و بو کردم...با سر ازش تشکر کردم...گفت خانم طاهرپور گل هارو بیخیال گلدون چطوره؟گفتم خوبه اما کاش قرمز بود....خندید از اون خنده های مشهورش...گفت اتفاقا چون جلوی چشم خودمه آبی خریدم که با دیدنش انرژی بگیرم ..واسه اینکه حرصش بدم از جایم بلند شدم ...گلدون رو برداشتم و رو میزش گذاشتم ولی دو تا از گلهاش رو برداشتم ...با تعجب نگاهم میکرد گفتم بفرمایید مال خودتون اینطوری بیشتر انرژی میگیرید...بعد به ابدارخونه رفتم ...توی قوری قرمزم رو آب کردم و گلهارو توش گذاشتم ....وقتی نشستم قوری رو جای گلدون قبلی گذاشتم...چشمهای شریف برق میزد انگار این کل کل هارو دوست داشت!!!

سیاوش

عاشق کل کل بودم تو رفیقام هیچکس با من کل کل نمیکرد چون من خیلی پیگیر بودم و اونا توانش رو نداشتن... فرگل کنارم دراز کشیده بود...چشمهام رو به سقف دوخته بودم...دوست نداشتم کنارم باشه اما دلمم نمیومد دلش رو بشکونم...فرگل برام اواز میخوند مثلا میخواست کاری کنه که خوابم ببره اما صداش خیلی افتضاح بود...نگاهش کردم گفتم نمیری خونتون گفت چرا میرم اما ازت یک خواهشی دارم ...گفتم چه خواهشی؟ گفت ازت میخوام که دوستم داشته باشی...خندیدم و گفتم بهت قولی نمیدم اما بهش فکر میکنم...ناراحت شد سریع بلند شد و رفت...دلم براش سوخت اما نمیدونستم دلیل این بی محلی هام چیه ...خدایا قوی ترین مردها هم با این ابراز علاقه ها رام میشن پس چرا دل من با فرگل یکدست نمیشه؟؟...فکری تو مغزم اومد |مریم|!!!یعنی دلیلش مریم بود باورم نمیشد...روی تخت نشستم یعنی من عاشق مریم شده بودم؟محال بود ...من هیچ وقت دنباله دختره ساده نبودم چه برسه که بخوام عاشقش بشم...نه مریم فقط یک منشی بامزه و معصوم بود نه یکی که بتونم باهاش باشم...چشمهای مریم مرتبا به یادم میومد...گر گرفتم پشت پنجره ایستادم تا کمی خنک بشم...سرم رو به دیوار کوبیدم تا شاید چشمهای مریم یادم بره...اما چشمهای گریونش اون روزی که تو گوشش سیلی زدم مرتبا تو ذهنم میومد...تا صبح نخوابیدم همش به این فکر میکردم که نباید به مریم اجازه بدم تو دلم جا باز کنه اون نمیتونه عشق من باشه اون در حد و اندازه من نیست ...

مریم

صبح دو شاخه گل خریدم یکی واسه گلدون خودم یکی واسه گلدون شریف...خیلی خوشحال بودم تو اتوبوس و تاکسی به همه لبخند میزدم ...میدونستم خوشحالیم واسه شریفه...میدونستم دلم داره بهش خوش میشه...این واسه من که تا حالا با هیچ مردی نبودم خیلی حس قشنگی بود ...کاش فرگلی در کار نبود ,تا راحت تر میتونستم بهش فکر کنم...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و سوم 33