فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و پنجم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و پنجم

ویرایش: 1395/10/16
نویسنده: chaampol
وارد خونشون شدم مادرش پشت پنجره منتظرم ایستاده بود...مریمم تو اشپزخونه گوشه حیاطشون بود از تو اشپزخونه گفت بفرمایید...گفتم با اجازه ,مریم سریع رفت کنار پله ها ایستاد گفت بفرمایید بالا...مادرش در رو برام باز کرد خجالت کشیدم سرم رو پایین انداختم ...سلام کردم یاد اون روز افتادم که تو خونشون حرمت شکنی کردم...مادرش جوابمو خیلی محترمانه داد...کنار ایستاد تا وارد شم ...پدرش رو ویلچر نشسته بود...جلو رفتم تا باهاش دست بدم...دستهای لرزونش رو تو دستم گذاشت...چه خونه ساده ای داشتن گوشه ای نشستم اما مریم خواهش کرد تا بالاتر بشینم اما من همون گوشه رو ترجیح دادم...چقدر سخت بود رو زمین بشینم...مریم دوباره پایین رفت...نمیدونستم چی بگم واسه اینکه یک حرفی زده باشم گفتم من واسه اتفاق اون شب واقعا متاسفم باور کنید دست خودم نبود ,من امشب اومدم ازتون معذرت خواهی کنم امیدوارم منو ببخشید ...همون لحظه مریم با سینی چایی وارد شد...مادرش گفت شما مریم رو ببخش که به ماشینتون خسارت زد...نگاهم به مریم افتاد...خجالت کشید ...چایی رو بهم تعارف کرد...ازش تشکر کردم,به مادرش گفتم ایرادی نداره ما ادم ها وقتی عصبانی میشیم نمیتونیم خودمونو کنترل کنیم...مادرش گفت خیلی ممنون اقای شریف که از خسارتتون گذشتید انشالله خدا کمکتون کنه...مریم گوشه ای نشست و با ریشه های شال مشکی رنگش مشغول شد...خجالت کشیدنش خیلی قشنگ بود...چشمهاش به فرش کهنه زیر پاش بود...باباش اشاره کرد که چاییم رو بخورم ...تشکر کردم مریمم چاییشو برداشت همزمان باهم استکان رو بالا بردیم...نگاهمون بهم بود که مادرش گفت اقای شریف از مریم و کارش راضی هستید؟!!!! چایی تو گلوی مریم پرید خندم گرفت ...گفتم بله خیلی راضیم راستش تو این دو سه سال اخیر خیلی منشی عوض کردم اما دختر خانم شما شکر خدا از هر لحاظ خوبن...مادرش دستشو بالا برد گفت الهی شکر...انگار سر درد و دل مامان مریم با من باز شده بود چون گفت اقای شریف مریم عصای دست منو اقاشه,بعد پسرم تکیه گاه و مرد خونه ماست یک تنه زندگیمون رو میچرخونه ,اصلا بفکر خودش نیست ما بهش میگیم برو سراغ زندگی خودت اما قبول نمیکنه...مریم به مادرش اشاره کرد که این حرفهارو تموم کنه اما مادرش ادامه میداد...منم با |اشتیاق| گوش میدادم!!!مادرش گفت اقای شریف من هیچ آرزویی جز خوشبختی مریم ندارم,بچه ام از هجده سالگی کار کرد و خرج ما رو داد حتی خرج تحصیل داداشش رو میداد تا اون به یک جایی برسه اما داداشش رفت و خواهرشو تنها گذاشت...مادرش مریمم بغض کرده بود,دلم با بغض مریم گرفت ...اشکی از گوشه چشمش سر خورد و افتاد ...||نه ٬ با گوشه روسریش اشکشو پاک کرد مریم گریه نکن توروخدا گریه نکن|حیف اون چشمها نیست که با اشک همخونه شه !!!زبونم قفل شده بود نمیتونستم برای اروم شدنشون حرفی بزنم ترجیح دادم شنونده باشم تا گوینده... مریم اروم بلند شد و رفت پیش مادرش نمیدونم چی گفت که مادرش ساکت شد …!!!

مریم

عزیز داشت هست و نیست زندگیمون رو واسه شریف میگفت و من اصلا دوست نداشتم که اون از همه چیز باخبر بشه...برای همین اروم در گوش عزیز گفتم |تو رو به روح مرتضی قسم میدم بس کن| شریف بلند شد و رو به اقا و عزیز گفت من با اجازتون مرخص میشم هر کاری داشتید رو من حساب کنید منم جای اقا مرتضی البته اگه قابل بدونید...عزیز گفت ممنونم پسرم همین که برای مریم برادری میکنی یک دنیا ازت ممنونیم(...برادری؟؟؟)!!!عزیز اونو به چشم برادر واسه دخترش میدید؟؟؟!!!! شریف رفت و یک دنیا خوشحالی به خانواده کوچیکم داد...عزیز تا لحظه خوابیدن مرتبا دعاش میکرد و از خدا میخواست که عاقبت بخیر بشه...

سیاوش

ساعت از ده هم گذشته بود که به خونه خاله رسیدم ...وقتی زنگ خونه رو زدم خود فرگل جواب داد...عصبی بود اما برام مهم نبود...وقتی وارد شدم همه خیلی سرد جواب سلامم رو دادن...نگاهم به مامان بود سری از روی تاسف تکون داد و دیگه نگاهم نکرد چقد جو سنگین بود...سریع میز شام اماده شد اما من میلی به شام نداشتم ...تو فکر حرفهای مادر مریم بودم که میگفت مریم از هجده سالگی خرج خونه رو میداده ...دختری به اون شکنندگی نون اوره یک خونه بود؟!!!!




منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و پنجم 35