فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و ششم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و ششم

ویرایش: 1395/10/16
نویسنده: chaampol
با صدای خاله به خودم اومدم ....همه نگاشون به من بود انگار منتظر جواب من بودن ولی من متوجه سوال خاله نشدم برای همین گفتم چیزی پرسیدین؟فرگل با حرص گفت مامانم میگه چرا غذاتو نمیخوری؟ گفتم میل ندارم ...خاله نگاهی به مامان انداخت به معنای(تحویل بگیر پسرتو)جو بدی برقرار بود دوست داشتم زودتر به خونه بریم فرگل کناره پدرش نشسته بود و اصلا نگاهم نمکیرد...به مامان اشاره کردم بریم ؟سرشو به نشانه آره تکون داد...منو مامان همزمان بلند شدیم ...خاله گفت کجا به این زودی تازه میخواستیم زمان عروسی فرگل و سیاوش رو مشخص کنیم...مامان گفت باشه یک شب دیگه سیاوش خسته است!!!!!!! تو کل مسیر از مامان و مامان بزرگ حرف شنیدم ولی چیزی نگفتم حق داشتن من شورشو در اورده بودم....

مریم

صبح با دو شاخه گل رسیدم شرکت ...اینبار گل رز سفید گرفتم ...شریف زودتر رسیده بود برای همین جلو در اتاقش ایستادم و سلام کردم به صندلی تکیه داد و جوابم رو داد گفتم با اجازه و وارد اتاق شدم یکی از شاخه های گل رو تو گلدون سرامیکی آبی رنگ گذاشتم...تشکر کرد از اتاق بیرون اومدم و به سمت ابدارخونه راه افتادم........ متوجه سنگینی نگاه شریف رو خودم بودم...اما روی اینکه نگاهش کنم نداشتم...انقد درگیر کارم بودم که فراموش کردم چایی ببرم ...شریف گفت مریم خانم من چایی جوشیده نمیخواما !!!!تازه یادم افتاد که خیلی از زمان دم کشیدن چایی گذشته...سریع بلند شدم ...انقدر عجله داشتم که یادم رفت با دستگیره قوری رو بردارم...قوری به قدری داغ شده بود که تحمل نگه داشتنش از دستم خارج شد ... ...قوری افتاد زمین و شکست...گندی زدم دیدنی!!!!!شریف سریع به ابدارخونه اومد...انقدر سریع خودشو رسوند که بیشتر از شکستن قوری از اومدن شریف ترسیدم...هردو بهم نگاه میکردیم...شبیه تصویر اهسته فیلم ها شده بودیم...حس میکردم این صحنه رو قبلا جایی … دیدم واسه همین نگاهم رو از شریف نمیگرفتم...اونم چشم تو چشم من بود...اروم گفت مریم خوبی؟ |چی گفت|؟؟؟؟ منو مریم خالی صدا زد؟؟؟؟ فقط نگاهش کردم...گفت منو ترسوندی دختر فکر کردم سماور رو روی خودت برگردوندی ...نشستم تا تیکه های قوری رو جمع کنم که اونم کنارم نشست...فاصله صورتم تا صورتش چند وجب بود...گفت دستتو نبری!!!گفتم نه حواسم هست شما بفرمایید من جمع میکنم...گفت نه کمکت میکنم ...از کنار کابینت جارو برداشت و شروع کرد به جارو کردن ...خواستم ازش جارو رو بگیرم که باخنده گفت نه شما یک چایی دیگه دم کن...گفتم تو چی دم کنم؟ خندید و گفت تو گلدونتون....!!!منم خندیدم گفتم چشم....کل ابدارخونه رو تمیز کرد و من فقط تونستم بگم شرمنده اقای شریف !ولی اون در کمال فروتنی که ازش بعید بود گفت کاری نکردم خداروشکر که واسه خودت اتفاقی پیش نیومد...قلبم از این حرفش لرزید...خدایا این همون شریفیه که زد تو گوشم؟؟؟ یعنی من واسش مهم بودم یا داشت فیلم بازی میکرد؟... تو دلم گفتم شریف تو رو خدا با من اینکار رو نکن من زود وابسته میشم...خودم میدونستم که حسم نسبت بهش دیگه احترام نیست...حسم کمی بیشتر از این حرفها بود...مدیرم کم کم داشت تو دلم جا باز میکرد و من اصلا از این قضیه خوشحال نبودم...چون فکر کردن به مردی که خودش یکی دیگه رو دوست داره از نظرم یک گناه بزرگ بود! کاش فرگلی بینمون نبود تا من راحت تر دلبسته |مدیرم |میشدم....



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و ششم 36