فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و هفتم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و هفتم

ویرایش: 1395/10/16
نویسنده: chaampol
یک ماه بعد...

سیاوش

خاله و مامان باهم قهر بودن اونم سر قضیه همون شب که ما بعد شام زود به خونه برگشتیم...این وسط تنها کسی که از این قهر ناراحت نبود تنها خودم بودم چون فرگل دیگه پیشم نمیومد و این باعث میشد اعصاب ارومی داشته باشم... صبح زود از خونه زدم بیرون میخواستم زودتر از مریم برسم... اما ساعت از نه هم گذشت و خبری از مریم نشد...کم کم ترس بدی به دلم افتاد ...خواستم به معین زنگ بزنم و بهش بگم که مریم هنوز نیومده که دیدم صدایی از تو راهرو میاد...سریع بلند شدم ...مریم با مانتویی پاره و کثیف جلوم ظاهر شد...سلام کرد اما رنگش عین گچ سفید بود...

مریم

با پای دردناک پله ها رو بالا رفتم ...وقتی شریف منو دید چشمهاش از تعجب درشت شد...حق داشت ...سلام کردم اما اون فقط بهم نگاه میکرد...پام خیلی درد میکرد...برای همین با بدبختی خودم رو به صندلیم رسوندم...نشستم...پام خیلی درد میکرد...نگاهم به زانوهام افتاد زانوی سمت چپم بیشتر درد میکرد...شلوارم پاره شده بود ...زانوم رو ماساژ میدادم تا دردم کمتر بشه...شریف همچنان جلو در اتاقش ایستاده بود...نگاهش کردم...گفتم اقای شریف من تصادف کردم ببخشید اگه دیر شد...جلو اومد...دقیقا روبروی میزم ایستاد ...گفت کجا تصادف کردی؟گفتم سر خیابون شرکت...گفت با چی؟گفتم با موتور تصادف کردم البته خودم مقصر بودم از بس عجله داشتم متوجه موتوری نشدم ...منتظر باقی حرفم بود...گفتم اقای شریف من خوبم فقط زانوم زخم شده...اگه اشکال نداره من امروز مرخصی بگیرم ...گفت اره رنگو رو هم نداری من میرسونمت...گفتم نه مزاحم نمیشم خودم میرم ...گفت با این لباسها و زانو درد درست نیست خودت بری...سریع به اتاقش رفت ...منم کیفم رو برداشتم وبا سختی بلند شدم... همین که خواستم سوار ماشین شریف بشم زانوم قفل کرد و جلوی در ماشین خوردم زمین...سریع پیاده شد و به کمکم اومد...شبیه فلج ها شده بودم...پام رو نمیتونستم تکون بدم...شریف زیر بغلم رو گرفت و سوارم کرد...خجالت کشیدم اما چاره ای نبود...وقتی خودشم سوار شد گفت مریم خانم اول باید بریم بیمارستان تا مطمئن بشیم پاتون سالمه...چیزی نگفتم فقط سرمو به نشون باشه تکون دادم... دکتر بعد از معاینه کردن گفت خوشبختانه پاتون نشکسته اما شدت ضربه بالا بوده واسه همین زانوتون قفل میکنه...شریف گفت یعنی جای نگرانی نیست؟ دکتر گفت نه اما تا دوسه روز نباید راه بره ...شریف گفت اون که حله !!!! تو ماشین از شریف تشکر کردم اونم تو جوابم گفت |ببین مریم خانم احتیاج به تشکر نیست من در حقیقت واسه دسته راست خودم اینکار رو کردم تو الان دست راسته منی و من نمیدونم که بی تو چطوری از عهده کارهای شرکت بربیام پس خواهشا واسه این چیزهای کوچیک ازم تشکر نکن| خوشحال شدم که شریف مغرور اینطوری ازم تعریف کرد!!! ساعت نزدیکه دوازده و نیم بود و ما هنوز نرسیده بودیم,شریف گفت مریم خانم من یک پیشنهادی دارم من میگم ناهار رو بیرون بخوریم بعد شما رو برسونم...به شکمش اشاره کرد و گفت دیگه تحمل گرسنگی رو نداره!!!نگاهی به لباسام کردم و گفتم با این لباسها بریم غذا بخوریم؟!!!گفت شما نگران نباش من غذارو تو ماشین میارم خوبه؟؟گفتم بله اینطوری بهتره... شریف با دو جعبه پیتزا و سالاد و نوشابه برگشت...منم گرسنه بودم واسه همین وقتی بوی غذا بهم خورد اشتهام بیشتر تحریک شد...انقدر گرسنه ام بود که بزرگترین تیکه از پیتزا رو برداشتم و یک گاز گنده بهش زدم ...بین غذا خوردنمون کمی هم از کارهای شرکت صحبت کردیم...شریف جدیدا قرداد بزرگی بسته بود و همه نگرانیش این بود که نتونه به تعهداتش نسبت به اون قرارداد عمل کنه...بهش امید دادم که همه چی مرتبه و نباید نگران باشه اونم گفت امیدوارم همینی که تو میگی باشه....غذامون تو یک جو صمیمی خورده شد وقتی شریف منو جلوی در خونه رسوند گفت| مریم| سعی کن زیاد راه نری ,در ضمن فردا خودم میام دنبالت!!!گفتم این همه راه رو میخوایید بیایید دنبالم ؟؟؟خندید گفت اره مشکلیه؟گفتم نه اما زحمت میشه گفت نه هیچ زحمتی نیست,مراقب خودت باش و به خانواده سلام … برسون...تشکر کردم و پیاده شدم...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و هفتم 37