فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و هشتم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و هشتم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol
نمیخواستم عزیز و اقا رو بترسونم واسه همین کمتر پامو میکشیدم...وقتی رسیدم بالا عزیز سریع از جایش بلند شد گفت مریم چی شده ؟؟؟خیلی عادی گفتم با موتوری تصادف کردم...عزیز لبشو گاز گرفت، زود گفتم میبینید که چیزیم نشده فقط پام یکم درد میکنه که اونم دکتر گفت چیزی نیست با دو روز استراحت خوب میشه...عزیز گفت به شریف گفتی تصادف کردی؟ گفتم اره بابا با خود |سیاوش|اومدم(...وایی از کی تا حالا شریف تبدیل شد به سیاوش)!!!عزیز و اقا یک نگاهی بهم انداختن که از خجالت سرخ شدم...سوتی بدی دادم اما کار از کار گذشته بود...سریع به اتاق پشتی رفتم و خوابیدم... غروب با صدای عزیز بلند شدم هوا تاریک شده بود عزیز به اتاق اومد و گفت پاشو بیا اقای شریف پشت خطه میخواد باهات حرف بزنه...سریع بلند شدم زانوم تیر کشید ...با بدبختی خودم رو به تلفن رسوندم...تا گفتم سلام صدای خنده شریف تو گوشم پیچید...جا خوردم...گفت ساعت خواب خانم؟!!!!ساعت از هفتم گذشته ....منم خندم گرفت ولی چیزی نگفتم ...شریف گفت بهتری ؟گفتم بله ممنون بهترم گفت خداروشکر,زنگ زدم بگم اگه بدنت هم درد میکنه فردا رو نیام دنبالت تا بمونی خونه استراحت کنی...گفتم نه خوبم فردا میام گفت باشه هر جور مایلی پس مراقب خودت باش فردا میبینمت... شب تو اتاق پشتی با عکس مرتضی درد و دل کردم....دیگه همه چی رو براش گفتم ...میخواستم داداشم بدونه که دلم داره اسیر یک مرد میشه ..جلوی مرتضی اعتراف کردن به عشق ساده نبود چون مرتضی همیشه میگفت مریم من میترسم تو رو از دست بدم ...وابستگی منو مرتضی انقدر زیاد بود که جفتمون میترسیدیم روزی عاشق بشیم...همیشه میگفت قلب تو نباید جایی واسه کسی جز من باشه...و منم همیشه میگفتم دوست داشتن تو با کسی که قراره عشقم بشه فرق داره اما مرتضی میترسید که من اونو فراموش کنم....کاش الان بود و میدید که من عاشق سیاوش شدم کاش بود و بهم میگفت مریم بیخیالش شو اون نامزد داره یا میگفت مریم به فاصله طبقاتیمون نگاه کن...ولی دلم این حرفها حالیش نبود...چشمهای مرتضی غم داشت...اشکم چکید ...قسم خوردم به اون بالا سری که مزاحمتی واسه زندگی سیاوش درست نمیکنم...به جون اقا و عزیز قسم خوردم که روی زندگیشون سایه نمیندازم...نگاه غمناک و مظلوم مرتضی تمام بدبختیامو یادم میاورد...تو گوشم صداش میپیچید که میگفت مریم این عشق نیست یک گناه بزرگه...قاب عکسشو بوسیدم و به شرافتم قسم خوردم که مانع زندگیش نمیشم...چشمهای مرتضی رو بوسیدم ...به چشمهای معصومش قسم خوردم که فقط عشق سیاوش رو تو دلم نگه میدارم و هیچ جا حرفی از این دوست داشتن نمیزنم با چشمهای گریون خوابم برد ... تو کوچه منتظر (سیاوش)بودم تا بیاد...بلاخره اومد...سلام کردم و سوار شدم...گفت سلام بهتری؟ گفتم بله ممنون ...یکم تو صورتم خیره جا خوردم ,نه از سوالش بلکه از … شد و راه افتاد...داشتم از شیشه ماشین خیابون رو نگاه میکردم که گفت مریم چرا چشمات قرمزه؟؟ لحن ارومش...نگاهش کردم ولی اون نگاهم نمیکرد...گفتم دیشب بدخواب شده بودم...گفت منم تا ساعت هفت میخوابیدم شب بی خواب میشدم...بعد نگاهم کرد و یک لبخند بهم زد...کل مسیر رو ساکت بودیم ....

منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و هشتم 38