فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و نهم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و نهم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol
سیاوش

ارامش مریم برای من ستودنی بود...چقد حضورش کنارم ارامش بخش بود... نگاهی به ساعتم کردم وقت ناهار بود...خیلی گرسنه بودم واسه همین به مریم گفتم زنگ بزنه به پایین بگه تا سریع تر غذارو بیارن... تو ابدارخونه مشغول ناهار بودیم که مریم گفت اقای شریف میشه یک سوالی بپرسم؟خوشحال شدم گفتم بله بپرسید؟؟گفت چرا اون روزهای اول یکبار که ازتون خداحافظی کردم عصبی شدید و گفتید دفعه اخرم باشه؟ خنده ام گرفت به چشمهای مظلومش نگاه کردم … و گفتم چون منشی قبلیم به هوای خداحافظی برام دردسر درست کرد...گفت یعنی چی؟گفتم یک بار منشیم موقع رفتنش برای خداحافظی توی اتاقم اومد، کنار میزم ایستاد اون خانم دستشو به عنوان خداحافظی جلو اورد از شانس بدم اون روز فرگل هم قرار بود بیاد اینجا تا باهم بریم خرید فرگل جلوی در اتاق تمام این صحنه ها رو میبینه و فکر میکنه که این کار هر روز ماست...مریم با تعجب گفت شما باهاش دست دادی؟؟؟خندیدم گفتم نه ,اما فرگل فکر کرد حضور اون باعث شده من دست ندم...نگاه مریم مهربون شد گفت پس دلیلش این بوده؟!گفتم بله، سوال بعدی چیه؟!!سرشو پایین انداخت و گفت سوال دیگه ای ندارم...گفتم ولی چشمات پر از سواله...گونه هاش قرمز شد...گفت نه سوال دیگه ای ندارم.

مریم

میخواستم بازم ازش سوال بپرسم اما خجالت کشیدم...یعنی سیاوش از فرگل میترسید؟؟!!!از این فکر خندم گرفت که سیاوش گفت نه انگار یک چیزی دیگه هم هست که نمیپرسی بپرس راحت باش...|دلم|خوش شد به لحن ملایمش واسه همین گفتم از فرگل خانم ترسیدین وقتی اون صحنه رو دید؟؟؟ زد زیر خنده...منم خندیدم ...گفت دختر خوب همچین میگه اون صحنه که انگار چه صحنه ای …بوده!!!خجالت کشیدم ,ولی سیاوش گفت نه نترسیدم اما رفع اتهام از خودم یک هفته طول کشید!!!دیگه چیزی نگفتم ولی سیاوش گفت منم میتونم یک سوال بپرسم؟تو دلم گفتم |بفرما مریم خانم تحویل بگیر|...گفتم بفرمایید...گفت چرا صبح چشماتون پف کرده و قرمز بود؟گفتم صبح که بهتون گفتم از بی خوابیه...ابروهاش رو بالا انداخت یعنی |نه دلیلش این نیست …|سرم رو پایین انداختم ...گفتم تا دیر وقت گریه کردم...قاشقشو پرت کرد تو ظرفش و به صندلیش تکیه داد و پرسید چرا گریه کردید؟گفتم دلم واسه داداشم تنگ شده بود...گفت چند وقته نرفتی سره خاکش؟گفتم خیلی وقته ...گفت میخوای امروز بریم اونجا تا کمی دلت اروم شه؟نمیدونستم چی بگم واسه همین گفتم امروز کارم زیاده...خیلی جدی گفت مهم نیست فردا انجامش میدی؟خدایا| این همون سیاوشه که به من گفت گمشو بیرون تو اخراجی؟|خدایا من روزی روی ماشینش نوشتم ازت متنفرم یعنی مرز عشق و نفرت انقد باریکه؟ بعد از ناهار با سیاوش به سمت بهشت زهرا راه افتادیم توی راه دلم برای مرتضی پر میکشید ...برای ارامش دلم چندبار براش فاتحه خوندم ساکت بودیم,سیاوش بدون این که از من ادرس بپرسه تمام مسیر منتهی به قطعه رو درست میرفت...منتظر بودم ازم شماره اش رو بپرسه اما اون دقیق رفت جلوی قطعه نگه داشت و گفت بفرمایید اینم داداشتون...تو کلامش یک شیطنت خاصی بود...خوب متوجه بودم که فهمیده شگفت زده شدم...چشمهام رو بهش دوختم اما اون سریع پیاده شد...گیج بودم ,منم پیاده شدم سریع شیشه های گلاب و دسته گل رو که وسط راه خریده بودیم رو از صندلی عقب برداشتم....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت سی و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت سی و نهم 39