فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهلم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهلم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol
سنگ قبر طوسی مرتضی رو با اب شستم بعد با گلاب عطراگینش کردم...یک قلب با گلهای پرپر شده دور اسمش درست کردم...سیاوشم کنارم نشسته بود ...زیر لب فاتحه میخوندم ...سیاوش گفت دلت اروم شد؟گفتم بله ممنون اما یک سوال دارم؟سیاوش گفت این سوالای تو تمومی نداره؟گفتم اخریشه ,اینجا رو چطوری بلد بودین؟سرشو خاروند و گفت چون قبلا اومده بودم...جا خوردم ...گفت من قبلا با معین و اقای سعادتی اینجا اومدم ...سیاوش چی میگفت؟ !!!باورش برام سخت بود ..گفت مریم اقای سعادتی دایی معینه و اون از منو معین خواست تا برات کار جور کنیم...فقط نگاهش میکردم کمی گیج بودم اما انگار همه حرفهاش راست بود...سیاوش گفت ما هم تحقیق کردیم تا به اینجا رسیدیم...مطمین شدیم که حرفهای تو و خانوادت درسته... تو مسیر برگشت حسابی تو فکر بودم که سیاوش گفت مریم واسه امروز بسه میرمت خونه ...به ساعت نگاه کردم و گفتم ولی وقت زیاد مونده گفت مهم نیست برو خونه استراحت کن ...ازش تشکر کردم اونم برام چشمک زد(چشمک زدنش دیگه چیه ؟)!!!وقتی رسیدیم گفت خب فردا میبینمت کاری نداری؟ته قلبم از این صمیمیت تو کلامش خوشحال بود...گفتم نه کاری ندارم ممنونم که منو رسوندین... با خوشحالی وارد خونه شدم عزیز و اقا از اینکه زود رسیدم تعجب کردن واسه همین گفتم نگران نشید پیش مرتضی بودم...عزیز گفت راست میگی کی رفتی اونجا؟گفتم بعد از ناهار با مدیرمون رفتم ...عزیز یک نگاهی به آقا انداخت و گفت با مدیرت؟چرا با اون؟گفتم چون دلم گرفته بود اونم گفت من میبرمت...چیزی دیگه ای نپرسید اما معلوم بود خوشش نیومد از این که گفتم با سیاوش رفتم...

سیاوش

تو مسیر برگشت فرگل بهم زنگ زد...میخواستم جواب ندم اما دلم براش سوخت واسه همین خیلی عادی گفتم بله؟صدای نازکش تو … گوشم پیچید ...ازم خواست که برم دنبالش تا باهم بریم یک دوری بزنیم...قبول کردم و بهش گفتم حاضر باشه وقتی رسیدم جلوی در خونشون تک زنگ زدم تا بیرون بیاد...در رو باز کرد و سریع سوار شد...خندم گرفت...گفتم پشت درتون نشسته بودی؟گفت نخیرم ...گفتم پس چی؟گفت تو چیکار به این کارها داری برو...گفتم کجا ؟گفت سیاوش اذیت نکن بعد این همه مدت که همو ندیدیم نزار دوباره قهر کنم!!!گفتم خب قهر کن مگه من اومدم منت کشی؟شاکی شد بدجورم شاکی شد...گفت وقتی تو انقد بیخیالی بایدم من منت کشی کنم وگرنه تو که اصلا برات مهم نیست داری بین دوتا خانواده جدایی میندازی!!!گفتم من جدایی میندازم یا شماها؟گفت تو ...واسه اینکه نمیای تاریخ ازدواج رو مشخص کنی ...گفتم فرگل چرا عین این دختر ترشیده ها حرف میزنی ؟؟گفت سیاوش من ترشیده ام؟من که هزار تا خواستگار داشتم اما پای تو موندم چون تو رو دوست داشتم...گفتم نه بابا هزار تا خواستگار داشتی ؟؟!!خندش گرفت منم خندیدم ...دلم نیومد اذیتش کنم واسه همین راه افتادم...فرگل ساکت بود...منم این سکوت رو ترجیح میدادم ...بی هدف تو خیابونها میچرخیدیم مقصدی رو واسه رفتن در نظر نداشتم...فرگل ضبط ماشین رو روشن کرد...اهنگ قشنگی بود...تو فکر مریم بودم که دیدم فرگل گریه میکنه...نگاهش کردم ...کل چشمهاش سیاه شده بود...بهش گفتم چیه فرگل چرا گریه میکنی؟؟؟با هق هق گفت چون من ادم بدبختیم چون حرفم افتاده تو دهن دوست و اشنا...همه میگن حتما دختره مشکلی داره که پسر خاله اش نمیاد

ببرتش ...بهم نگاه کرد و گفت سیاوش جای من نیستی تا ببینی چقدر سخته که همه ازم بپرسن عروسیت کیه و من ندونم چی جواب بدم؟؟؟اروم گفت روزی صد دفعه از بابام حرف میشنوم...کلی بد و بیراه بار منو مامانم میکنه که تو بلاتکلیفمون گذاشتی...هق هقش کل ماشین رو پر کرد...کنار زدم...بغلش کردم من دوست نداشتم فرگل رو اینطوری ببینم ...بهش گفتم باشه تو گریه نکن من خودم درستش میکنم...گفت چطوری درستش میکنی ؟!!!گفتم امشب با مامان اینا میام خونتون ...از تو بغلم بیرون اومد ...گفت یعنی میای تاریخ عروسی رو مشخص کنی؟نمیدونستم حرفم از ته دلمه یا نه ولی گفتم |آره|!



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهلم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهلم 40