فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و یکم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و یکم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol
وقتی رسیدم خونه قضیه رو برای مامان گفتم...خیلی خوشحال شد,سریع یک دوش گرفتم و بعد شام حاضر شدیم تا خونه خاله بریم...حسم زیاد خوب نبود...اما قول داده بودم و باید میرفتم... خاله خوشحال بود...فرگل چند بار از خوشحالی حالم رو پرسید اما من فکرم پیش مریم بود...خیلی زود مامان و خاله رفتن سر اصل مطلب...خاله گفت خب سیاوش جان تو کی واسه جشن امادگی داری؟نگاهی به چشمهای خوشحال فرگل انداختم ,گفتم هر وقت که شما اماده باشید...خاله گفت ماه دیگه خوبه؟مامان گفت اره خوبه تو این یک ماه کلی وقت داریم واسه مراسم عروسیشون...خاله بلند شد شیرینی رو پخش کرد اما من اصلا خوشحال نبودم...کاش همه اینا خواب بود...اما من قول داده بودم (...سیاوش چرا قول دادی؟)!!یک ماه دیگه منو فرگل رسما ازدواج میکردیم و من نمیدونستم که چطوری با دلم کوتاه بیام...چند وقت بود که حس و حالم با مریم خوب بود نمیخواستم همه چی خراب بشه اما چاره ای نبود منو فرگل نامزد بودیم دیر یا زود باید ازدواج میکردیم...موقع خداحافظی فرگل دستمو گرفت و گفت سیاوش من امشب از خوشحالی خوابم نمیبره میشه قبل از خواب بهت زنگ بزنم تا کمی حرف بزنیم؟فقط گفتم اره زنگ بزن

مریم

خیلی خوشحال بودم ...بالشت مرتضی رو تو بغلم گرفتم وبه قاب عکسش زل زدم...اروم اروم باهاش حرف میزدم...بهش گفتم (داداشی دیدی امروز سیاوش باهام اومد؟به نظرت چرا باید مدیرم منو بیاره سر خاک تو؟؟!!مرتضی چرا وقتی فهمید چشمهام بخاطره گریه قرمز شده ازم دلیلیش رو خواست؟چرا وقتی فهمید دلیلش تویی اون همه کار رو ول کرد و منو اورد پیش تو؟مرتضی تو رو خدا تو بگو اونم دوستم داره؟؟؟؟)صدامو اروم تر کردم و گفتم(داداشی من میدونم که دارم گناه میکنم که به یک مرد زن دار فکر میکنم اما تو بگو چیکار کنم؟به خدا دست خودم نیست...مرتضی من دختره جلف و خرابی نیستم...من دوست ندارم زندگی سیاوش رو با دلبری کردن خراب کنم من مریمم خواهره تو...تو میدونی من اهل این حرفها نیستم ولی بگو چیکار کنم ؟من هر روز به عشق سیاوش سر کار میرم

.مرتضی ببین من عاشق نشدم نشدم وقتی شدم عاشق چه کسی هم شدم)!!!انقدر خوشحال بودم که قاب عکس مرتضی رو بوسه بارون کردم...دلم کمی آروم شد...بالشت مرتضی رو گذاشتم زیر سرم و از خدا خواستم یک راهی جلو پام بزاره با یاد سیاوش خوابم برد...

سیاوش

رو تختم دراز کشیده بودم که فرگل زنگ زد یک نفس عمیق کشیدم و گفتم بله...صدای شاد و پرانرژیش حالم رو خراب تر کرد...تو تمام جانم عزیزم گفتناش فقط سکوت میکردم...شاید من لیاقت عشق فرگل رو نداشتم,اما دیگه دیر شده بود برای همین سعی کردم خودم رو با عشقش هماهنگ کنم!!!

یک هفته بعد

سعی میکردم کمتر با مریم همکلام بشم ...انگار اونم فهمیده بود که من از عمد ازش فاصله میگیرم چون نگاهش رنگی از دلخوری داشت...میدونستم حس مریم بهم فرق کرده...من همیشه حرف اطرافیانم رو از تو چشمهاشون میخوندم ...میدونستم حس من به اون یک طرفه نیست و اونم بهم علاقه پیدا کرده...اما حیف که باید روی این علاقه سرپوش میگذاشتم


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، چهل و یکم 41