فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و دوم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و دوم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol
من خودم رو مقصر میدونستم ...من نباید کاری میکردم که مریم بهم علاقه پیدا کنه ...خیلی پشیمون بودم...نگاهش کردم سرش به کاغذهای جلوش گرم بود...صداش کردم ...نگاهم کرد...گفتم چاییت حاضره؟بلند شد گفت بله الان میارم... تا مریم چایی رو اورد معین هم وارد شد...مریم رفت تا برای معین هم چایی بیاره...سریع در رو بستم و به معین گفتم کجایی پسر دارم کم میارم ؟گفت چی شده...گفتم بزار مریم چایی رو بیاره برات تعریف میکنم....

مریم

وقتی دیدم در اتاق بسته است دو تا اروم به در زدم معین در رو باز کرد و سینی رو ازم گرفت...تشکر کرد و در رو دوباره بست... بعد نیم ساعت در باز شد و معین بیرون اومد...سیاوش پشت پنجره ایستاده بود...میدونستم یک چیزی شده دلم گواهی بدی میداد...سه تا صلوات فرستادم و مشغول کارم شدم...خدایا خودت بخیر بگذرون...اخرین خط رو هم تایپ کردم که دیدم فرگل با یک دسته گل وارد شد...چقدر خوشتیپ شده بود...شال البالویی رنگی که سرش کرده بود صورت سفیدش رو خوشگل تر کرده بود...حس حسادت تو دلم دست و پا میزد ...جلو پاش بلند شدم...سیاوش هم به سمت در چرخید تا ببینه کی اومده...سلام دادم خیلی عادی جوابم رو داد...دوباره نشستم...همه حواسم تو اتاق سیاوش بود...فرگل با صدای شاد و خوشحال یک سلام بلند به سیاوش کرد...سیاوش هم اروم جوابشو داد...خوشحالی فرگل تو ذوقم میزد...دسته گل رو با طنازی به دست سیاوش داد...سیاوش ازش تشکر کرد و گفت این گل به چه مناسبته؟فرگل گفت گل خریدن واسه شوهر دلیل میخواد؟؟؟تو دلم گفتم خوش به حالت...سیاوش گفت نه دلیل نمیخواد دستت درد نکنه ,بشین...فرگل روی اولین صندلی نشست...سیاوش به من نگاه کرد...وای چقدر بد شد که دید نگاهشون میکنم...اما به روی خودش نیاورد فقط گفت خانم طاهر پور دو تا چایی لطفا...تو دلم گفتم (خیلی بی انصافی سیاوش تا چشمت به نامزد خوشگلت افتاد من شدم خانم طاهرپور؟)بغض کردم...سریع دو تا چایی ریختم و بردم ...فرگل پر هیجان ماجرایی رو برای سیاوش تعریف میکرد...سرتا پا گوش شده بودم تا بفهمم قضیه چیه!!!فرگل گفت |سیاوش دیشب بابام گفت میخواد برای ماه عسل ما رو سوپرایز کنه هر چی هم ازش پرسیدیم سوپرایزش چیه نگفت ...به نظر تو میخواد چیکار کنه؟؟؟)بغضم رو قورت دادم...پس میخواستن عروسی کنن...تو دلم گریه میکردم...قلبم تحمل نداشت...سریع به ابدارخونه رفتم...اشکم دونه دونه روی میز دو نفره ابدارخونه میریخت...صدای فرگل تا ابدارخونه هم میومد...گریه ام با حرفی که فرگل به سیاوش زد بیشتر شد فرگل به سیاوش گفت(تو این یک ماه کلی کار داریم مامانم قراره زنگ بزنه به سارا تا اون برام لباس عروسم رو بدوزه...سیاوش عروسی رو کجا بگیریم؟)دیگه نشنیدم سیاوش چه جوابی داد...سرم رو روی میز گذاشتم...دلم برای سیاوش تنگ میشد...دلتنگی واسه من تمومی نداشت...برو سیاوش من عادت دارم به تنهایی...خدایا مریمت رو باز تنها گذاشتی؟؟؟کاش مهرش رو به دلم نمینداختی...صدای خداحافظی فرگل رو شنیدم...سریع اشکام رو پاک کردم...تا خواستم بلند بشم دیدم سیاوش به در ابدارخونه تکیه داده...قلبم ریخت...صورتم خیس بود...اونم تو نگاهش غم بود...حرفی بینمون رد و بدل نمیشد...فقط نگاهمون بهم بود...بغضم داشت سر باز میکرد...لبهام میلرزید...سیاوش سرش رو انداخت پایین شاید نمیخواست شاهد گریه هام باشه...سریع به اتاقش برگشت و در رو بست...منم روی زمین سرد ابدارخونه نشستم...دستم راحت رو شد ...تو دلم با خدا حرف میزدم (خدایا خوشبختی چه رنگیه؟من که هیچ رنگی از خوشبختی تو زندگیم نبود و نیست پس سیاوش رو خوشبخت کن بزار انقد خوشبخت بشه که من ذوقشو کنم...)



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهل و دوم 42