فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و سوم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و سوم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol
اشفته بودم...وقتی به خونه رسیدم یک راست به اتاق پشتی رفتم ...فقط گریه کردم...چه خوب که عزیز و اقا منو به حال خودم رها میکردن...گریه هام تمومی نداشت...سبک نمیشدم...قاب عکس مرتضی رو جلو چشمهام گرفتم ...زل زدم به چشمهاش گفتم(ببین داداشی چه زود عشقم به آخر رسید...اصلا چند وقت از عشق و عاشقی من گذشت؟داداشی سیاوش داره ازدواج میکنه...یادته گفتم عشقم رو تو دلم نگه میدارم و ازش دم نمیزنم ؟دیدی رو قولم بودم؟دیدی آوار نشدم رو زندگیش؟ببین چه راحت گذاشتم به زندگیش برسه...گفتم نامرد نیستم گفتم مریمم...من مریمم خواهره تو )اشکهام بالشت زیر دستم رو خیس کرده بود...خوابم برد صبح با صدای الله اکبر نماز عزیز بلند شدم...بالا سرم نماز میخوند...خیره شدم بهش...اخرین باری که نماز خوندم کی بود؟؟؟یادم نمیومد دلم هوای نماز خوندن کرده بود...اما دوست نداشتم نماز خوندن رو سبک بشمارم...اخه اقا و عزیز میگفتن نماز خوندنت به درد خودت میخوره...راست میگفتن
یک بارش رو میخوندم ده دفعه اش رو زیر سیبیلی رد میکردم!!!اما مگه واسه خدا فرقی میکرد که من همه رو کامل بخونم؟بلند شدم وضو گرفتم...به نماز ایستادم...وقتی نمازم تموم شد به سجده رفتم و از خدا خواستم فقط دلم رو آروم کنه... سیاوش به صندلیش تکیه داده بود ...نگاهش میکردم ...میخواستم دل تنگیمو کمی آروم کنم اما دلم بیشتر براش تنگ میشد...نگاهش بهم افتاد...اما نگاهمو ازش نگرفتم...چرا باید نگاهمو ازش میگرفتم؟بزار بدونه که میدونم مال من نیست...دستشو گذاشت زیر چونه اش و به سمت جلو متمایل شد...خیره شد بهم...همچنان نگاهش میکردم...سیاوش گفت چیه مریم خانم نگاه میکنی؟چی شده؟بغض کردم چقد قشنگ منو مریم خانم خطاب کرد...فقط بهش لبخند زدم اونم خندید...خنده ای تلخ که فقط خودم معنیش رو درک میکردم...اروم گفت چرا گل نخریدی؟گفتم گلهای فرگل خانم هنوز تازه بودن!گفت اما به خوشگلی گلهای تو نیستن...ذوق نکردم...دیگه دیر شده بود...فقط اشکم چکید روی کیبورد جلوی دستم...سیاوش دوباره تکیه داد به صندلیش و چرخید سمت پنجره.

سیاوش

لعنت به من که نمیتونم جلوی گریه مریم رو بگیرم...خدایا یک راهی جلوی پام بزار...من مریم رو فراموش نمیکنم ولی تو کاری کن که اون منو فراموش کنه...تو دلم آشوب بود...نمیتونستم اون فضا رو تحمل کنم کت و کیفم رو برداشتم و بی خداحافظی بیرون زدم... تو خیابونها چرخیدم و چرخیدم تا ساعت یک نصفه شب شد...وقتی رسیدم خونه مامان گفت چرا گوشیت رو خاموش کرده بودی ؟خاله … و فرگل اینجا بودن...فقط گفتم شب بخیر و به بالا رفتم


یک هفته بعد

هر روز با فرگل برای خرید عروسی بیرون بودم...دیگه شرکت نمیرفتم...کارها رو به معین سپردم...دلتنگ منشیم بودم اما باید فراموشش میکردم...فرگل خیلی خوشحال بود دلم براش میسوخت برای همین سعی میکردم دیگه اون رو از خودم نرونم...دل شکستن رو باید ترک میکردم...من چندین بار دل مریم رو شکستم اما دیگه باید این عادت بد رو رها میکردم... خریدها تمومی نداشت...خسته بودم اما چیزی نگفتم...معین بهم زنگ زد و کمی مسخره ام کرد...اما وقتی دید حال و حوصله ندارم زود تمومش کرد ...اروم بهش گفتم از مریم چه خبر؟شاکی شد...تا حالا معین رو اینطوری ندیده بودم...عصبی بود...حق دادم بهش...بهم گفت خجالت بکش سیاوش با نامزدت رفتی خرید عروسی بعد حال این دختره بیچاره رو میپرسی؟چیزی نگفتم ,فقط بهش گفتم رفیق جای من نیستی و قطع کردم!!!! یک هفته به عروسی مونده بود ...بعد از چند وقت پام رو تو شرکت گذاشتم...زودتر از مریم رسیدم...تو گلدون سرامیکی آبی رنگم پر از گل بود که همه پژمرده شده بودن...پس تو نبود من گل میخریده...اما من که نبودم!!!تو شرکت خودم غریبی میکردم...صدای قدمهای مریم رو شنیدم...خیره شدم به میزش...کیفشو گذاشت رو میز و خواست بیاد تو اتاق من که با دیدن من جا خورد...حق داشت جا بخوره
خودمم نمیخواستم شرکت بیام ,اما دلم اصرار میکرد که پامو اونجا بزارم ...شاخه گل دستش بود...زمان ایستاده بود...خوب نگاهش کردم سرتا پا مشکی پوشیده بود...لاغر شده بود...لاغر تر از قبل...سلام نکرد ...به ابدارخونه رفت...دنبالش رفتم...داشت چایی دم میکرد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهل و سوم 43