فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و چهارم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و چهارم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol
رو صندلی نشستم...بهش گفتم مریم خانم سلام نکردیا...پشتش بهم بود...گفت ببخشید اقای شریف حواسم نبود...صداش میلرزید...خواست بره بیرون که دستشو گرفتم...جفتمون یخ بودیم...گفتم مریم بشین...چشمهاش رو به زمین دوخت...لبهاش مظلومانه میلرزید...نشست...فاصلمون یک میز بود...گفتم تو ازم دلخوری؟نگاهم کرد ,اشک تو چشمهاش حلقه زد...گفت نه...گفتم اما من از خودم ناراحتم...چیزی نگفت...گفتم مریم مگه تو نمیدونستی من نامزد دارم؟قطره اشکی روی صورتش راه باز کرد...میلرزید...منم میلرزیدم...اروم گفت میدونستم...گفتم پس چرا بهم دل بستی؟چیزی نگفت...گفتم تقصیره من بوده مگه نه؟سرشو به معنی نه تکون داد...گفتم دروغ نگو تقصیره من بوده...من احمق تو رو وابسته کردم ...حالا بگو چیکار کنم که دل بکنی؟چیزی نمیگفت سکوتش بدتر بود...گفتم مریم منم عین تو کم اوردم ولی چیکار کنم ,تو که مهربونی بگو با دل فرگل چیکار کنم؟اگه بزنم زیر همه چی اون خورد میشه,اروم گفت من نمیخوام زندگی شما رو خراب کنم...گفتم میدونم ,تو مریمی دختری که با همه دخترها فرق داره...اشکهاش پشت هم رو صورتش میریخت...دلم گرفت...گفتم مریم برام| آرزوی خوشبختی کن|...نفس عمیقی کشید...بیشتر شبیه آه بود...گفت برات آرزو کردم قبل از اینکه تو بگی...گفتم از ته دل؟گفت اره از ته دل ...گفتم عروسیمم میای؟سرش رو گذاشت روی میز شونه هاش میلرزید...گفتم مریم اگه بیای عروسیم ازت ممنون میشم اینطوری میفهمم که منو بخشیدی...صدای گریه هاش نذاشت که بیشتر اونجا بمونم...سریع برگشتم تو اتاقم و در رو بستم...خدایا من بی رحمم که ازش خواستم بیاد عروسیم؟؟اره بی رحمم ...خیلی بی رحمم .

مریم

دو روز به عروسی بود...دیگه گریه نمیکردم یعنی چشمهام اشکی واسه ریختن نداشت...دیگه سیاوش رو بعد از اون روز که تو ابدارخونه حرف زدیم ندیدم...معین با یک کارت دعوت وارد شد...اونم ناراحت بود...کارت رو داد و رفت... دستم میلرزید اما کارت رو باز کردم
*به نام خالق شبهای مهتابی*
فرگل و سیاوش
خانه ای میسازیم با آجری از جنس عشق... فرش زیر پامون از جنس اطلسی و اقاقیاست.... عرشیان به زمین می آیند تا شاهد خوشبختی ما باشند...زمینیان شما هم دعوتید به این بزم و سرور ....
|دیگه بغض تو گلوم اجازه نداد باقیش رو بخونم| کارت رو صد دفعه خوندم تا یادم نره که من بازنده بودم...کارت رو به عزیز و اقا نشون ندادم نمیخواستم کارت خیس شده و مچاله شده رو ببینن...هر چند که یک چیزایی فهمیده بودن اما سکوت بهتر بود...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهل و چهارم 44