فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و ششم

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و ششم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol
سیاوش

پیدا کردن مریم ساده ام تو بین اون همه دختر رنگارنگ که دورمون حلقه زده بودن سخت نبود...شال کرم رنگش صورت معصومش رو قاب گرفته بود...بهم نگاه میکرد...لبخندی بهم زد که تا استخونم رو سوزوند...تو چشمهایش اشک حلقه زد...نمیخواستم گریه اش رو ببینم ...دیگه نگاهش نکردم...اره اینطوری بهتر بود بزار اونم دل بکنه...همه حواسم رو دادم به فرگل...به نو عروسم که خوشحالیش منو به رقص وادار میکرد... با مهمونها خداحافظی کردیم...دست فرگل رو گرفتم ...برای دوربین دست تکون دادیم و وارد خونه شدیم...وقتی در رو بستم نفس عمیقی کشیدم ...فرگل دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت سیاوش حست چیه؟دماغشو کشیدم و گفتم گرسنگی؟!!!!خندید منم خندیدم ,گفتم با نیمرو موافقی ؟گفت آره ....

مریم

وقتی وارد خونه شدم اقا و عزیز بیدار بودن...سلام کردم و سریع رفتم اتاق پشتی...با همون لباسها دراز کشیدم...چقدر زود تموم شد...سخت بود اما تموم شد...قاب عکس مرتضی رو بوسیدم ...بهش گفتم داداشی مرسی که هوامو داشتی....

یک هفته بعد

یک هفته گذشت و من سیاوش رو ندیدم مدیر دوست داشتنیم با همسرش ماه عسل بودن...تو این یک هفته سزاوار تو اتاق سیاوش به کارها رسیدگی میکرد...جای خالی سیاوش با هیچکس جز خودش پر نمیشد...میترسیدم سیاوش بیاد و من حسم بهش عین سابق باشه...فراموش کردنش خیلی سخت بود

سیاوش

لباسهام رو تن کردم...فرگل با چشمهای بسته گفت سیاوش امروزم نرو ...لپشو اروم کشیدم و گفتم میخوای اصلا سر کار نرم بشینم ور دل شما؟خندید گفت اره...گفتم جای این حرفها پاشو صبحونه رو اماده کن...پتو رو کشید رو سرش گفت خودت برو اماده کن من چشمهام باز نمیشه...تو دلم گفتم زن ما رو نگاه کن!!!!! وقتی وارد شرکت شدم مریم سریع از جاش بلند شد...سلام آرومی داد ...منم جوابش رو آروم دادم ...چقد حس بدی داشتم...در اتاقم رو بستم ...نمیخواستم نگاهم بهش بیفته من زن داشتم نمیخواستم نگاهم به خیانت عادت پیدا کنه...از بسته بودن در اتاق بیزار بودم حس خفگی بهم دست میداد اما چاره ای نداشتم...

مریم

از اینکه در رو بست بغض کردم چقد زود فراموش شدم...چقد زود فاصله افتاد بینمون... چایی رو آماده کردم ...دو تا اروم به در زدم ...سینی رو گذاشتم روی میزش ...اصلا نگاهم نمیکرد شده بود سیاوش روزهای اول...خواستم در رو باز بزارم که گفت در رو ببندید(!!!در رو ببندید)چقد رسمی و جدی حرف میزد...در رو بستم اما گریه اجازه نداد که پشت میزم بشینم سریع پنجره راهرو رو باز کردم...چند نفس عمیق کشیدم تا اروم شم اما دل شکستم با نفس عمیق اروم نمیشد... یک ماه گذشت و من همچنان با دلم میجنگیدم...نمیتونستم بی محلی های سیاوش رو ببینم ,من بی رحمانه پس زده میشدم اونم از طرف کسی که خودش باعث این دلبستگی بود...

سیاوش

از معین خواستم بیاد پیشم ...وقتی اومد گفتم در رو ببند...نمیدونستم چطوری بهش بگم ...نمیخواستم تو چشم رفیقم یک آدم نامرد جلوه کنم ولی باید درخواستم رو بهش میگفتم...میدونستم رو حرف من حرفی نمیزنه واسه همین با لحن محکم بهش گفتم معین میخوام برام یک کاری کنی...فقط گوش میداد...گفتم به طاهرپور بگو دیگه از فردا نیاد سر کار....


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و ششم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، قسمت چهل و ششم 46