فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و هفتم پایان فصل اول

درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و هفتم پایان فصل اول

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol
معین تا اومد چیزی بگه با دستم اشاره کردم که ساکت بشه ...بهش گفتم باقی حرفم مونده ...عصبی بود اما اهمیت ندادم ,گفتم به طاهر پور بگو تا زمانی که کار پیدا کنه حقوقش رو بهش میدم حتی بیشتر از حقوقش میدم ولی دیگه این ورا آفتابی نشه...معین خندید حالا اون خنده های عصبی تحویلم میداد...اون چه میدونست که |گناه| تو یک قدمی منو مریمه!!!من باید رو دلم پا میذاشتم اما خودم رو از این عذاب راحت میکردم...خنده های معین رو مخم بود...با فریاد گفتم چه مرگته؟گفت مرگم| نارفیقیه رفیقمه|گلدون سرامیکی رو کوبیدم به دیوار گفتم اره من نا رفیقم من نامردم اما تو که رفیقی بگو چیکار کنم؟چیزی نگفت سریع بلند شد از اتاق رفت بیرون در رو محکم بست...زمین زیر پام از شدتش لرزید...

مریم

از صدای فریاد سیاوش نیم خیز شدم...کاش در باز بود تا میفهمیدم چی شده...

سزاوار از اتاق سیاوش بیرون اومد...نگاهش به من بود ...در رو محکم بست...چشمهامو بستم ,اومد جلوی میزم ایستاد...گفت مریم خانم شما اخراجی...چیزی نگفتم فقط نگاهش کردم...قلبم تند تند میزد...صداش رو آروم تر کرد و گفت از فردا دیگه لازم نیست بیاید اما تا زمانی که کار پیدا کنید اقای شریف پولی رو به دستتون میرسونه...پاهام توان ایستادن نداشت رو صندلی افتادم...سزاوار رفت و منو با کلی سوال تنها گذاشت...چه ساده اخراج شدم...اما اینبار حکم اخراجم توسط یکی دیگه بهم ابلاغ شد... خواستم برای اخرین بار سیاوش رو ببینم هر چند که غرورم جلوش له میشد اما بعدا میتونستم سردلم منت بزارم که من واسه دیدار آخر پیش قدم شدم... در اتاق رو آروم باز کردم...سرش روی میز بود...پاهام بی رمق بود چند قدم جلو رفتم...دستم رو گذاشتم روی میز ...سرش رو بلند کرد ...گفتم با اینکه قبلا گفته بودی حق خداحافظی ندارم اما این خداحافظی فرق داره...اشکی از گوشه چشمم چکید ...اونم چشمهاش نمناک شد ,ولی حرفی نزد...گفتم ازت ممنونم که بهم کار دادی و حمایتم کردی من آرزو میکنم که خوشبخت بشی |خداحافظ| برگشتم که از اتاقش خارج بشم که گفت مریم صبر کن...ایستادم گفت باور کن من نمیخواستم اینطوری بشه...دیگه موندن رو جایز ندونستم کیفمو برداشتم از شرکت بیرون اومدم... راه افتادم ...پای پیاده زدم به دل خیابون...مرام سیاوش در حد و اندازه من نبود...تو دلم گفتم|اینم پایان راه منو سیاوش|... وقتی رسیدم خونه به عزیز گفتم اخراج شدم...باورش براش سخت بود گفتم عزیز من دیگه نمیتونم اینجا بمونم اقا رو راضی کن از اینجا بریم...گفت کجا بریم؟گفتم هر جایی که ارامش باشه...عزیز باشه ای گفت و رفت تو اشپزخونه...میدونستم رو حرفم نه نمیارن چون جز من کسی رو نداشتن که بخوان بهش تکیه کنن... عزیز صدام کرد گفت اقات قبول کرده اما کجا بریم؟نمیدونستم کجا رو واسه رفتن انتخاب کنم ...تو گوشم صدای مرتضی میپیچید که میگفت |شاهرود رو عشقه|داداشم عاشق شاهرود بود همیشه میگفت شاهرود رو واسه زندگی انتخاب میکنه دلیلش رو هیچ وقت ازش نپرسیدم اما مرتضی بی دلیل حرف نمیزد...به عزیز گفتم میریم شاهرود...چیزی نگفت شاید اونم یاد پسرش افتاد ... پول پیش خونه زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم اماده شد...شاید صاحب خونه هم از رفتن ما خوشحال بود..

سیاوش

یک هفته بود که چشمهای مریم رو نمیدیدم ...جای خالیش بدجوری تو چشم بود...هیچ منشی رو نمیپذیرفتم فقط مریم و ارامش نگاهش رو میخواستم...اما حیف که زمونه با من و مریم یار نبود...

مریم

خونه جدیدمون رو دوست داشتم هر چند که بازم پایین شهر بود اما حداقل به سلیقه مرتضی بود... من از تهران زدم بیرون که سیاوش رو فراموش کنم ...اما میدونستم دل کندن از سیاوش کاره من نیست**...سیاوش شد حسرت روزها و شبهام ...هیچکس نفهمید که مریم ساده عشقش هم عین باورش ساده بود ** گاهی عشق با فاصله معنا میگیرد...فاصله ای که نه من دوستش دارم نه تو...اما مریم قصه من عادت دارد به فاصله


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (1 نظر)
مرتب سازی بر اساس:


ترنم فرهادی (15:21   1397/6/9)

سلام خانوم آرزو امانی چرا دیگه در کانال های پیک داستان و کانال داستان کوتاه رمان نمیزارید رمان های شما خیلی قشنگ هستن خواهشا بازم رمان بزارید کد: 203


 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... قسمت چهل و هفتم پایان فصل اول نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، قسمت پایانی ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، پایان فصل اول ، رمان عشقی ، قسمت چهل و هفتم پایان فصل اول 47