فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و پنجم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و پنجم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

((مریم))
گوشه سالن با عزیز نشستم و به جمع مهمونها نگاه انداختم...نگاهم مرتبا دنبال فرگل بود...هر خانم خوش لباسی رو که میدیدم چشمهام رو ریز میکردم تا ببینم خودشه یا نه...
عزیزم چادرش رنگیش رو از تو کیفش در اورد و گفت:
-‌عجب خونه و زندگی دارن...خدا بیشتر واسشون بسازه...
بهش لبخندی زدم و گفتم:
-دقیقا عین خونه و زندگی ما...نه عزیز؟
عزیزم چادرش رو عوض کرد و گفت:
-ناشکری نکن...خداروشکر یک سقف بالاسرمونه...خداروشکر دستمون جلوی کسی دراز نیست...
معین به سراغمون اومد و گفت:
-مریم خانم از خودتون پذیرایی کنید...امشب رژیم و پرهیز رو کنار بزارید امشب باید خوش باشید فقط همین...
تشکری کردم و گفتم:
-خواهرتون رو نمیبینم،نیومدن؟
-معین لبخندی زد و گفت:
-برای تعطیلات به خارج کشور رفتن،خیلی اصرار داشتن منم باهاشون برم ولی من نمیتونم سیاوش رو تنها بگذارم...
تو دلم گفتم||چرا باید با رفتن تو سیاوش تنها بشه؟||
معین با صدای سیاوش ببخشیدی گفت و ما رو تنها گذاشت...

دوره سفره هفت سین خیلی شلوغ بود...همه در حال عکس انداختن بودن...
عزیز محو تماشای خانم های شیک پوش مجلس بود...ولی زیر لب با خودش غر غر میکرد که چرا باید سرتون باز باشه و گناه و آتش جهنم رو برای خودتون بخرید!!!
تو دلم گفتم||خوب شد قبلا توجیهش کردم وگرنه مستقیم به تک تکشون همین حرفها رو میزد!!!||

از اینکه فرگل رو نمیتونستم ببینم کلافه بودم...میخواستم ببینم تو این چندسال چه شکلی شده...
امیری به سمتم اومد و گفت:
-مریم چرا تک و تنها نشستید؟بیا عکس بندازیم...
لبخندی زدم و گفتم:
-اینجا راحت تریم...
عزیز حاضر نشد باهامون عکس بندازه...خیلی جدی و رسمی کنار کارکنان شرکت ایستادم و باهاشون عکس انداختم...از سنگینی یک نگاه کلافه بودم...سرم رو به طرفین چرخوندم و سیاوش رو دیدم،دست به سینه روی یک مبل تک نفره گوشه ای نشسته بود و بهم نگاه میکرد...از نگاه مستقیمش خجالت کشیدم و سریع به سمت میزم رفتم و نشستم...تو دلم گفتم||بترس اقا سیاوش از اون لحظه ای بترس که فرگل رد نگاهت رو بگیره و به من برسه،اون وقت هم واسه تو بد میشه هم واسه من!!!||
پدر و مادر معین به سمت میزمون اومدن و خوش امد گفتن...نمیدونستم به نشستن تعارفشون کنم یا نه برای همین ترجیح دادم سکوت کنم و در برابر تعارفاتشون به لبخند ملیحی بسنده کنم!!!

پرتقالی واسه عزیز پوست گرفتم و گفتم:
-عزیز به کجا خیره شدی؟حداقل یک چیزی بخور تا چشمات سو داشته باشه تا بندگان خدا رو دید بزنی!!!
عزیز گره روسریش رو محکم کرد و گفت:
-مریم اون خانم میون اون همه مرد به چی میخنده؟شوهرش ناراحت نمیشه؟
از طرز فکر عزیز لبخند پت و پهنی زدم و گفتم:
-لابد ناراحت نمیشه که زنش سالن به این بزرگی رو روی سرش گذاشته !!!
هنوز لبخند به روی لبم بود که سیاوش از پشت سر صدام زد و گفت:
-‌خانم طاهرپور چیزی لازم ندارید؟
لبخندم رو سریع جمع و جور کردم و گفتم:
-نه ،ممنونم همه چی هست...دستتون درد نکنه...
ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت بیست و پنجم 25