فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و چهارم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و چهارم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

شویدها رو بی حوصله پاک کردم و گفتم:
-نمیدونم چیکار کنم...عزیز تو میگی بریم یا نه؟
عزیزم سبد رو جلو دستم گذاشت و گفت:
-من که نمیام...اونها همه جوانن و جایی واسه من پیرزن نیست...تو برو ...
اخمی کردم و گفتم :
-اگه جایی واسه تو نبود اقا معین دعوتت نمیکرد...
عزیز پاهاش رو مالید و گفت:
-تو برو...من رخت و لباس درست حسابی ندارم...
شویدهای بهم ریخته رو سریع تو نایلون اشغال سبزیها ریختم و گفتم:
-نه که من لباس درست و حسابی دارم؟...اگه قرار باشه بریم باید فردا بریم خرید کنیم...

((سیاوش))
به خدمه ها دستورات لازم رو دادم و به معین گفتم...
-به نظرت کت و شلوار دودی رنگم رو بپوشم یا کت و شلوار سورمه ایم رو؟
معین کرواتش رو جلوی اینه درست کرد و گفت:
-هر کدوم که جیگر ترت میکنه...
لبخند کشداری بهش زدم و در کمد کت و شلوارهام رو باز کردم ...
معین جلوی اینه چند دفعه اخم کرد و به چپ و راست چرخید و گفت:
-ته ریش بهم میاد...با ته ریش دلربا تر میشم...
قهقهه ای زدم و پیشش رفتم و گفتم:
-‌دلربا برو اونور...
معین لبه تختم نشست و گفت:
-سیا؟چرا من و تو اهل جوانی کردن نیستیم؟چرا یک ||مخاطب خاص||نداریم؟نکنه عیب و ایرادی داریم؟
ادکلنم رو به مچ دستهام زدم و گفتم:
-مخاطب عام هم از سر تو زیادیه چه برسه به مخاطــــــــــــــــــب خاص!
معین ژست با مزه ای گرفت و گفت:
-‌نگو جون سیا...ندیدی طراحه موقع رفتن شماره تل شخصیش رو بهم داد؟این یعنی یک چیزایی تو من دیده که خواسته بیشتر باهام اشنا بشه...
به چرت و پرتاش لبخندی زدم و گفتم:
-معین جان ،رفیق...بیخیال...از زندگی مجردیت لذت ببر،زندگی دو نفره جز دردسر چیز دیگه ای نداره!!!

معین کنارم ایستاد و گفت:
-بیا کنار سفره عکس سلفی بندازیم...خدایی خیلی قشنگ شده...
پدرام سریع جمعمون رو سه نفره کرد و گفت:
-حالا بنداز...
معین سنجدی از تو ظرف برداشت و به حالت مسخره تو دهنم کرد و سریع عکس انداخت...
همه از حرکت معین به زیر خنده زدن...یکی یکی همکارها کنار سفره ابشاری شکل ایستادن و باهام عکس انداختن...
با صدای سلام و احوالپرسی معین به عقب برگشتم تا ببینم مهمون جدیدم کیه...
با دیدن مریم و مادرش حسابی جا خوردم ...
توقع اومدن همه رو داشتم الا اون دو نفر...
به مانتوی کوتاه و کرم رنگِ تن مریم نگاه کردم ‌و تو دلم گفتم||نمردیم و یک بار این خانم رو با مانتوی رنگی دیدیم!!!||
به سمتشون رفتم و خوش آمد گفتم...
مریم نگاه گذرایی بهم انداخت و سریع سرش رو به زیر گرفت...
مادرش به معین سلام کرد و گفت:
-من نمیخواستم بیام،مریم اصرار داشت که بیام...خلاصه ببخشید که پیرزنی به جمعتون اضافه شده...
معین لبهاش رو گاز گرفت و گفت:
-نفرمایید این حرف رو...من خودم اصرار داشتم شما هم تو جشنمون حضور داشته باشید...شما تنها نیستید پدر و مادر منم هستن...

ادامه دارد....



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت بیست و چهارم 24