فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و سوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و سوم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

((مریم))
عزیز نگاهی به ماهی های تر و تازه کرد و گفت:
-نه...نمیخوام...سبزی پلو با ماهی تنهایی بهم نمیچسبه...
نگاهی به فروشنده کردم و گفتم:
اقا دو تا از این تر و تازه هاش رو بدید...
پول ماهی رو حساب کردم و به عزیز گفتم:
-یک جوری میگی تنهایی بهت نمیچسبه انگار من تو اون خونه زندگی نمیکنم...
عزیز نگاهی به سمنوهای رو هم چیده شده کرد و گفت :
-مریم...اقات رو گفتم...اون عاشق سبزی پلو با ماهی بود...
سمنویی برداشتم و گفتم:
-عزیز اون که رفته دیگه رفته...برنمیگرده!!!
عزیز انگشت کوچیکش رو تو کاسه سمنو کرد و گفت:
-مریم خیلی جاش خالیه...کاش بشه عید بریم شاهرود...
به نایلون خریدها نگاه کردم و گفتم:
-حالا بزار ببینم چی میشه...خریدامون زیاد شده...نمیتونیم با اتوبوس بریم...باید تا خونه دربست بگیرم...

امیری پاکتی به دستم داد و گفت:
-عیدیته...ندادم حسابداری که شخصا بهت بدم...سال خوبی داشته باشی...از طرف من عید رو به مادرت تبریک بگو...
پاکت رو با دو دستم گرفتم و گفتم:
-خیلی ممنون...سال نو شما هم پیشاپیش مبارک...
امیری به سمت اتاقش رفت ... جلوی در اتاقش که رسید به من نگاه کرد و گفت:
-راستی موقع جشن خونه سیاوش میبینمت؟
لبهام رو به حالت تمرکز رو پرسش جلو فرستادم و گفتم:
-جشن؟چه جشنی؟
امیری لبخندی زد و گفت:
-جشن سال نو...پس اونقدرها هم با سیاوش و معین صمیمی نیستی...اگه بودی میدونستی چی رو میگم...
پاکت پول رو به روی میز گذاشتم و گفتم:
-صمیمی؟نه ...نبودیم و نیسیتم...

پاهام رو لبه میز تلویزیون گذاشته بودم و گزارشهای مردم رو درباره عید میدیدم...عزیز کنارم نشسته بود و سبزی پلویی پاک میکرد...با شصت پام صدای تلویزیون رو زیاد کردم و گفتم:
-قدیمیا خوب حرفی میزدنا که میگفتن عید واسه بچه هاست...
عزیز مقداری شوید جلوم گذاشت و گفت:
-اره به خدا...قدیمیا همه حرفهاشون درست بود...قدیمیا میگفتن از دختراتون کار بکشید تا فردا پس فردا که شوهرشون دادید تف و لعنت خانواده شوهر پشتتون نباشه!!!
با حرف عزیز به زیر خنده زدم و گفتم:
-عزیز اصلا سیاست نداری...اخه ببین چطوری دو تا حرف بی ربط رو به هم ربط میدی...یک کلام بگو بیا جلو سبزی پاک کن...دیگه چرا پای قدیمیا رو وسط میکشی!!!
عزیز واسه اینکه حرف رو کش نده کیفم رو از کنارش برداشت و گفت:
-همش بیل بیل میکنه...چی توش داری؟
سریع بلند شدم و گوشیم رو از تو کیف در اوردم...
با دیدن چندین تماس از یک شماره تو فکر رفتم و به عزیز گفتم:
-این دیگه کیه؟
تا خواستم گوشیم رو از سایلنتی در بیارم گوشیم تو دستم لرزید...دوباره همون شماره بود...بدون معطلی جواب دادم ...
با صدای معین لبخندی زدم و گفتم:
-آقای سزاوار شمایید؟
معین بله ای گفت و خندید...
صدای تلویزیون رو کم کردم و گفتم:
-خوب هستید...امرتون؟
معین تشکری کرد و گفت:
-راستش زنگ زدم از طرف خودم، شما و مادر گرامیتون رو واسه جشن دعوت کنم...
مکثی کردم و گفتم:
-ممنونم...من نمیتونم بیام...
معین سریع گفت:
-چرا؟من دارم دعوتتون میکنم...من اونقدر از خودم اختیار دارم که بتونم دو نفر رو به مهمونی دعوت کنم...مطمئن باشید سیاوشم از دیدنتون خوشحال میشه...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت بیست و سوم 23