فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و دوم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و دوم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

امیری صدای ضبط رو کم کرد و گفت:
-‌پس باید بهت بگم اخلاقش از اونی که قبلا دیدی بدترم شده...شده یک ادم سیگاری که سیگار رو با خود سیگار آتش میزنه!!!
تا خواستم بپرسم چرا؟...امیری صدای ضبط رو بلند کرد طوری که دیگه صدام به گوشش نمیرسید!!!

((سیاوش))
به معین نگاه کردم و گفتم:
-دیزاینر از این بهتر نبود؟چرا صداش انقدر رو مخه؟
معین اروم سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت:
-بابا من فقط تبلیغاتشون رو دیده بودم قیافش رو که ندیده بودم ...حالا یک ساعت هم کارش طول نمیکشه...زود سفره رو میچینه و میره...
با صدای دختره به ستون تکیه دادم و گفتم:
-خانم...من سفره هفت سین آبی میخوام...چیز عجیب و غریبم نمیخوام...پارسال یک خانمی یک سفره هفت سین چیند که بیشتر شبیه دوشنبه بازار بود تا سفره هفت سین!!!
دختره شال افتاده اش رو به روی سرش انداخت و گفت:
-آبی دیگه مد نیست...میخوام طرح مشکی نقره ای کار کنم...
معین دور پایه های فلزی وسط سالن چرخی زد و گفت:
-خانم مجلس ترحیم که نیست...عیده عید...شاد کار کن!!!
دختره دست به سینه ایستاد و گفت:
-اگه من طراحم میدونم چیکار کنم...لطفا شماها دخالت نکنید...
معین به من نگاه انداخت و ادایی در اورد که باعث شد به زیر خنده بزنم...
دختره نگاهی به من کرد و گفت:
-خوشم نمیاد موقع کار کسی دورم باشه...لطفا برید بیرون...
از رکی تو کلامش اخم کردم و گفتم:
-اگه پول میخواهید یک طرح سنتی و ابی رنگ بزنید...دارم میگم سنتی باز نیام ببینم یک طرح مسخره مدرن وسط پذیراییمه!!!
دختره شال افتاده اش رو با حرص از رو شونه هاش برداشت و پرت کرد روی مبل...معین با چشمهای درشت شده نگاهی بهم انداخت و اشاره کرد به آشپزخونه بریم...
*
معین بیسکویتش رو تو چایم کرد و گفت:
-به جون سیا من با این دختره حرف نمیزنم...میترسم حرفی بزنم عصبی تر بشه و کل لباسهاش رو در بیاره...
از حرف معین قهقهه ای زدم و گفتم:
-حرف مفت نزن...بلند شو بهش بگو سه ساعته چی رو اندازه میگیری؟...بگو شب شد زود باش دیگه!!!
معین دوباره بیسکویتش رو تو چایم زد و گفت:
-ولش کن...بزار کارش رو بکنه...تازه ساعت هشته...
تا خواستم چیزی بگم دختره به آشپزخونه اومد و رو صندلی کناریم نشست و به معین گفت:
-لطفا یک قهوه بیار...خسته شدم!!!
معین از حرکت ناگهانی دختره بیسکویتش رو تو چایم نگه داشت طوری که بیسکویت نرم شد و کامل تو لیوانم افتاد...معین به دختره نگاهی انداخت و گفت:
-قهوه نداریم...چای داریم بریزم؟
دختره نگاهی به کل اشپزخونه انداخت و با لحن ناخوشایندی گفت:
-با این همه دک و پوز یک قهوه ندارید؟
معین بیسکویت له شده رو با دو انگشت از تو لیوانم بیرون کشید و نشون دختره داد و گفت:
-نه...فقط چای با بیسکویت...بفرما بیسکویت...
از بیسکویت له شده بین انگشتهاش چندشم شد و به زیر خنده زدم...
معین خیلی جدی به دختره گفت:
اینجا ما فقط چای مینوشیم...بریزم؟
دختره اخمی کرد و گفت:
-پس لطفا کمرنگ ...
به موهای طلاییش نگاه کردم و گفتم:
-تموم شد؟
دختره بیسکویتی از تو جعبه برداشت و گفت:
-نه...چی چی رو تموم شد؟تازه قراره ظروف ابی رو با اژانس واسم بفرستن...تا دوازده شب کارم طول میکشه...
معین لیوان چای رو جلوی دختره گذاشت و گفت:
-خانم...کار و بارتون این روزها سکه است دیگه ،آره؟
-دختره| نـــــــــــه| کشداری گفت و مشغول چایش شد...
نه من حرفی میزدم نه معین...دختره پاهاش رو به روی هم انداخت و گفت:
-سفره هفت سین به این بزرگی واسه چی میخوایید؟...البته بگم با توجه به مساحت سالنتون همچین سفره ای باید انداخته بشه...
معین به صندلیش تکیه داد و گفت:
-چند ساله اخرین روز اسفند سیاوش جشنی به مناسبت سال نو میگیره و تمام دوستان و آشناهاش رو تو جشن دعوت میکنه...
دختره ابرویی بالا انداخت و به من گفت:
-افرین...چه جشن خوبی...پس از الان بگم منم دعوتم...یعنی باید دعوتم بکنید...چون تا حالا همچین جشنی رو تجربه نکردم...
معین چشم آرومی گفت و به من چشمک ریزی زد...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیست و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت بیست و دوم 22