فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیستم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیستم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

پدرام چشمهاش رو بسته بود و به حرفهام گوش میداد...
خودم رو به روی مبل پرت کردم و گفتم:
-نمیدونم کجای کارم اشتباهه که انقدر بد میارم...
پدرام چشمهاش رو باز کرد و گفت:
-سیاوش باور کن من نمیخواستم دورت بزنم...اصلا مگه این کار شدنیه؟تو اگه سهامت رو بکشی بیرون من دیگه یک آپارتمان سه طبقه هم نمیتونم بسازم...من نمیخواستم دورت بزنم ...خیانت تو مرام من نبوده و نیست من میخواستم این پروژه رو راحت از دست ندیم چون میدونم چه اعتباری واسه تو و شرکتت پشت این افق لعنتیه که میتونه یک شبه تو رو تا عرش ببره!!!
اقا سیاوش زود قضاوت کردی... کاش منم عین باقی بچه ها نسبت به این پروژه بی تفاوت بودم تا اینطوری پیش تو خراب نمیشدم!!!
از رو مبل بلند شدم و گفتم:
-لطفا تو هم عین باقی بچه ها بی تفاوت باش...چون دلم نمیخواد دفعه بعد بدتر از این باهات حرف بزنم!!!

کتم رو مچاله کردم و روی مبل انداختم...معین تو فکر بود ،سیگاری روشن کردم و گفتم:
-خیلی بد باهاش حرف زدم...یک جورایی منت رو سرش گذاشتم...خیلی بد شد ...خیلی...
معین دستهاش رو دو طرف مبل گذاشت و گفت:
-تو واقعا فکر کردی پدرام اهل دور زدنه؟سیاوش چرا انقدر بدبین شدی؟غیر ممکن نیست روزی به رفاقت منم شک کنی...
دود غلیظ سیگارم رو تو ریه های خسته ام فرستادم و گفتم:
-ممکنه...همه چی ممکنه...چه تضمینی واسه رفاقت من و تو هست؟تو هم اگه بخوای خیلی راحت میتونی من رو دور بزنی...اصلا ...
معین اجازه نداد حرفم رو تموم کنم و سریع از جایش بلند شد و گفت:
-بسه دیگه ادامه نده...فهمیدم چی میخوای بگی...ولی بدون ذهن مریضت داره به همه چی گند میزنه...اقا سیاوش اگه فکر میکنی یک روزی تو رفاقت پام میلغزه همین الان بگو تا برم...من نمیخوام یک عمر با ادمی رفاقت کنم که بهم شک داره...
لبهام رو از تو جویدم و چیزی نگفتم...
معین با دلخوری خداحافظی کرد و رفت...
با رفتنش زیر سیگاری کریستالم رو به دیوار کوبیدم و از شرکت بیرون زدم...
دلم اروم و قرار نداشت...نمیدونستم چه مرگمه نمیدونستم چرا با زبون نیش دارم همه رو می رنجونم...
دلم میخواست انقدر فریاد بزنم تا دلم سبک بشه...اما جایی رو نداشتم که خودم رو خالی کنم...یک پاکت سیگار رو پشت فرمون تموم کردم تا به خونه رسیدم...

تی وی رو خاموش کردم و به ساعت چشم دوختم...نزدیک 11شب بود...غرورم اجازه نمیداد به معین زنگ بزنم و ازش معذرت بخوام ...زنگ نزدنم به معنی درستی حرفهام و حرفهاش بود...پیامکی واسش نوشتم اما حس میکردم خیلی لوس و ننرِ که پیامک بزنم...
واسه همین سریع گزینه call moeinرو فشار دادم ...با بوق سوم یا چهارم صداش تو گوشی پیچید...نفسی تازه کردم و گفتم:
-‌سلام...کجایی؟من گرسنمه،یک چیزی بخر و بیار...
معین باشه ای گفت و قطع کرد...
با خودم گفتم||یعنی بخشیده شدم؟اونم بدون معذرت خواهی؟؟؟||

در سس رو با دندون باز کردم و گفتم:
-‌فردا برو پیش پدرام...بهش بگو سیاوش...
معین گازی از پیتزاش زد و گفت:
-میدونم چی بگم به خودت فشار نیار...
تو چشمهای خندونش نگاه کردم و گفتم:
-درد!!!!!
معین در نوشابه رو با یک حرکت باز کرد و گفت‌:
-‌از این رفیعی میترسم...بدجوری سوزنش رو ما و بچه های اکیپمون گیر کرده...مطمئنم میخواد روابط صمیمی ما رو خراب کنه!!!
سرم رو به نشونه تایید تکان دادم و گفتم:
-‌اوهوم...ولی کور خونده...نمیزارم کار به اونجا برسه...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت بیستم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت بیستم 20