فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نوزدهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نوزدهم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

مریم به دنبالم اومد و گفت:
-آقای امیری نیستن...اطلاعم ندارم کی میان!!!
رو مبل تک نفره نشستم و گفتم:
-منتظر اومدنش میمونم...شما بفرما...
مریم از ویترین گوشه اتاق جعبه شکلاتی بیرون کشید و بهم تعارف کرد...چشمهام رو از حرص بستم و گفتم:
-ممنون میل ندارم...
مریم به بیرون از اتاق رفت و با یک سینی چای برگشت ...
سینی رو از دستش گرفتم و گفتم:
-چیزی نمیخورم...من نیومدم اینجا پذیرایی بشم...خانم شما برو به کارت برس !!!
مریم قندون رو با حرص جلوم گذاشت و گفت:
-به من مربوط نیست واسه چی اومدین...من وظیفم رو انجام میدم!!!
از جوابش نیشخندی زدم و گفتم:
-خب وظیفتون رو انجام دادید حالا بفرما...
مریم اخمی کرد و به بیرون رفت...
به پدرام پیامک زدم و نوشتم||تو شرکتت منتظرتم...زود بیا||نمیخواستم بهش زنگ بزنم چون از لحنم پی به عصبانیتم میبرد...
حوصله ام از تو اتاق نشستن سر رفته بود، به بیرون از اتاق رفتم ...مریم سر جایش نبود...قدم زنان به سمت ابدارخونه رفتم...رو صندلی کنار اب سرد کن نشسته بود و چای میخورد...متوجه من نبود...
نگاهی به اتاقهای در بسته کردم و تو دلم گفتم||انگار همه آدمها جز من دوست دارن در اتاق کارشون بسته باشه و تو تنهایی به کارشون برسن ...نکنه من آدم نیستم...||
به در آبدارخونه تکیه دادم و به مریم که تو فکر بود گفتم:
-وقتی شنیدم پدرت فوت شده خیلی ناراحت شدم...||مریم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-چرا؟چرا ناراحت شدید؟
نمیدونستم چه جوابی بهش بدم...واسه همین روبرویش نشستم و گفتم:
-چون قبلا دیده بودمش!!!
مریم آهانی گفت و ساکت شد...
میدونستم به چی فکر میکنه...برای همین گفتم:
-اون روز من عصبی بودم...نمیتونستم خوب رو از بد تشخیص بدم...اون روز من قسم خوردم تا تو رو بسوزونم...وقتی از کارم پشیمون شدم که دیگه فایده ای نداشت...
مریم از رو صندلیش بلند شد و از سماور یک فنجون چای برایم ریخت و گفت:
-گذشته ها رو هم نزنید...تو گذشته چیز بدرد بخوری پیدا نمیشه...
بهش لبخندی زدم و گفتم:
-از کارت راضی هستی؟سفارش شده معینی...
مریم فنجون چای رو به دستم داد و گفت:
-بله...همیشه لطف اقای سزاوار شامل حال من بوده...از کارم خیلی راضیم آرامش اینجا قابل مقایسه با کارهای قبلم نیست...
به بخار چایم خیره شدم و گفتم:
-که اینطور...منظورتون از کارهای سابق شرکت منِ دیگه ،آره؟
مریم تو چشمهام خیره شد و گفت:
-دقیقا...
تو دلم گفتم||معین خدا نکشتت این همون مریمه؟این که داره درسته قورتم میده!!!||
با صدای پدرام با یک حرکت از رو صندلی بلند شدم و به اتاقش رفتم...

نقشه های روی میز رو محکم به دیوار کوبیدم و گفتم:
-پدرام چرا میخواستی من رو دور بزنی؟یادته یک دانشجوی ساده بودی و پول اجاره یک اتاق نداشتی؟یادته زیر پر و بالت رو گرفتم؟یادته واسه خودت و رفیقهات خونه گرفتم تا دغدغه ای جز درس خوندن نداشته باشی؟یادته وقتی اولین حقوقت رو خودم مستقیم بهت دادم گفتی عین یک رفیقِ شفیق تا اخرش باهام هستی؟من جز معین به هیچکس اعتماد نداشتم ،اما تو رو هم ردیف معین کردم چون فکر میکردم یک پسر خلاق و درس خون که بی پوله لیاقت حمایت من رو داره!!!
وقتی رفیعی بهم گفت به دعوت امیری به شرکتش رفتیم بهم ریختم...دور زدن تو قاموس رفاقت ما نبود،بود؟؟؟؟

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نوزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت نوزدهم