فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هجدهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هجدهم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol


از خنده های حرص درار رفیقهاش با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم:
-کوری نمیبینی دارم رد میشم؟
پسره دستهاش رو به حالت تمسخر بالا برد و گفت:
-وای وای ببخشید ...من رو نزن!!!
تو دلم یک فحش آبدار بارش کردم و تو صف نونوایی ایستادم...
خنده های گاه و بیگاهش و نگاه های ناپاکش اعصابم رو بهم ریخته بود...
نونها رو تو پارچه پیچیدم و به سمت خونه راه افتادم...
برای اینکه حرکت دفعه قبل تکرار نشه و سوژه به دستشون ندم تصمیم گرفتم از وسطشون رد بشم...
تا به نزدیکشون رسیدم جلوی راهم رو سد کرد ...قلبم تند تند میزد...از شدت عصبانیت گُر گرفتم و پام رو محکم رو انگشتهاش کوبیدم...با حرکتم همه رفیقهاش به زیر خنده زدن...
کل راسته مغازه دارها به بیرون اومده بودن و به معرکه پسرها نگاه میکردن...با حرص دستم رو به روی سینه اش گذاشتم و به عقب هولش دادم و گفتم:
-برو گمشو عقب...فکر نکن چون پسری حریفت نمیشم !!!بخوام بزنمت جوری میزنم که باز سر از زندان(..........)در بیارم!!!
با حرف من کل راسته پیاده رو به زیر خنده زدن...از اینکه اون همه مرد و پسر بهم چشم دوخته بودن حس خوبی نداشتم...
پسره دماغم رو گرفت و گفت:
-مال این حرفها نیستی...یک پاره استخون و این همه هارت و پورت؟؟؟؟!!!!برو عمو جون برو...
از اینکه دستش به صورتم خورد حس بدی شدم...نمیدونستم چمه با یک حرکت یقه سویشرت سفید سورمه ایش رو گرفتم و گفتم:
-زر مفت نزن...دراز بی قواره ...
پیر مردی سریع از یک مغازه بیرون اومد و بهم گفت:
-دخترم برو...برو که اینها ادم نیستن ...
با حرف پیرمرد همه رفیقهاش هویـــــــــــــــــــــــــی کشیدن و به زیر خنده زدن...
یقه پسره رو ول کردم و به سمت خونه راه افتادم...
بغض بدی تو گلو داشتم...حس بی پناهی و بی کسی بغضم رو بیشتر و بیشتر میکرد!!!

((سیاوش))
با صدای زنگ دلهره اور موبایلم به یکدفعه چشمهام رو باز کردم...
با دیدن شماره رفیعی اخمی کردم و بدون معطلی جواب گوشی رو دادم...
با صدای پر انرژیش رو تختم نیم خیز شدم و به ساعت نگاه کردم...
رفیعی سلام و احوالپرسی گرمی کرد و گفت:
-خواب بودین؟نگو اره که ناراحت میشم...یک انسان موفق کسی که خوابش بیشتر از 8ساعت در طول شبانه روز نباشه...شما جوانها چتونه؟چرا دو دستی یقه خواب رو چسبیدین و ول نمیکنید؟
از حرفهای مزخرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-جناب رفیعی چیزی شده؟یادم نمیاد تا حالا تلفنی اونم این موقع صبح حرف زده باشیم!!!
رفیعی خنده بلندی کرد و گفت:
-اره راست میگی ،تا حالا نشده...ببین شریف جان من از اینکه همه همگروهیات با من و شرایطم موافقن خیلی خوشحالم چون حس میکنم کم کم داریم بهم نزدیک میشیم...
رو تختم نشستم و گفتم:
-متوجه منظورتون نمیشم...میشه واضح تر بگید!
رفیعی دست از خندیدن برداشت و گفت:
-منظورم امیری و مهندسین شرکتشن...چند روز پیش به دعوت اقای امیری به شرکتش رفتیم...ظاهرا همه موافق همکاری با ما هستن و تنها مخالف اون همه دَم و تشکیلات شمایید!!!
از حرف رفیعی داغ کردم و گفتم:
-امیری؟شما به دعوت امیری به شرکتش رفتید؟
رفیعی صداش رو پر جذبه کرد و گفت:
-بله...ما به دعوت خود جناب امیری به شرکتشون رفتیم وگرنه ما فاتحه همکاری با شما رو جلوترش خونده بودیم...
دندونهام رو از حرص به روی هم فشار دادم و گفتم:
-اقای رفیعی اشتباهی رخ داده...وسوسه پروژه افق دل و دین از بچه های گروه من برده،واسه همین یکم سر خود عمل میکنن...شما فاتحه همکاری رو درست خوندید...دعوت امیری هم بدون اطلاع من بوده...مطمئن باشید قصور از بنده بوده که نتونستم دوستانم رو خوب توجیه کنم...روزتون بخیر...خداحافظ
عصبانیتم حتی با دوش اب سرد هم فروکش نکرد...توقع هر حرکتی از بهترین دوستان و همکارهام داشتم الا دور زدنم!!!

در شرکت رو باز کردم و بدون مقدمه وارد شدم...
مریم با دیدنم حسابی تعجب کرد و از جایش بلند شد...
سلام سر سری بهش دادم و به سمت اتاق پدرام راه افتادم...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هجدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت هجدهم 18