فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفدهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفدهم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

به فرمهای زیر دستم نگاه کردم و به معین گفتم:
-‌این فرمها رو بچلونیم از توش یک منشی درست و حسابی در نمیاد!
معین فرم تو دستش رو نشونم داد و گفت:
-وایــــــــــــــــــــــــــــی ببین با کیا شدیم 75میلیون...دختره تو سابقه کارش زده مربی رقص!سیا مربی رقص جز سابقه کاره؟؟؟
کاغذ رو از تو دستش گرفتم و گفتم:
-لابد هست...بیخیال، من دیگه اعصابش رو ندارم برو زنگ بزن بگو اگهی رو بردارن ...
معین با ژست با مزه ای نگاهم کرد و گفت:
-نه جون سیاوش بزار باشه،دو روزه کلی سوژه ناب واسه خندیدن پیدا کردیم حیفه برداریم...کلا روحیه ام عوض شده...
پاکت سیگارم رو به سمتش پرت کردم و گفتم:
-بلند شو زنگ بزن،باید به فکر یک منشی آشنا باشیم!

((مریم))
امیری وارد شرکت شد و یک راست به سراغم اومد، جلو پایش بلند شدم و سلام کردم...
امیری جوابم رو داد و گفت:
-امروز قراره رفیعی و دار و دسته اش اینجا بیان حواست باشه این خبر به گوش سیاوش و معین نرسه...
باشه ای گفتم و رو صندلیم نشستم...
با وارد شدن مردی که حدس میزدم رفیعی باشه ،سریع به اتاق امیری رفتم و اومدنشون رو اطلاع دادم...
جلوی در اتاق سلامی به رفیعی کردم و جلوی در ایستادم تا وارد اتاق بشه...

امیری به بیرون از اتاق اومد و گفت:
-کسی زنگ نزد؟
هر کی زنگ زد وصل نکن...بگو جلسه است...نه اصلا بگو نیومده...
از استرسش سر پا شدم و گفتم:
-آقای امیری چیزی شده؟منظورتون از کسی کیه؟منظورتون آقای شریف و سزاواره؟
امیری آره ای گفت و دوباره به اتاقش رفت...
استرس امیری به منم انتقال پیدا کرده بود...تو دلم گفتم||خدا بخیر کنه...لابد این مخفی کاریها دلیلی داره که امیری انقدر استرس گرفته...||
با هر زنگ تلفنی قلبم از جاش در میومد و عرق سردی کف دستهام مینشست...
بعد از رفتن رفیعی،امیری از اتاقش بیرون اومد و گفت:
-اوه...سر و کله زدن با همچین آدمی کار من نبوده و نیست...سیاوش به درد این آدم میخوره...ولی مریم عجب پروژه میشه این افق...طرح خودش و گروهش خیلی مسخره است ولی من میدونم سیاوش چی تو سرشه اگه اینها طرح سیاوش رو قبول کنن عالی میشه ...عــــــــــــــــالی...
کاغذهای روی میزم رو دسته کردم و گفتم:
-چرا گفتید کسی نفهمه که این آقا اینجاست؟
امیری پرونده زیر دستم رو برداشت و گفت:
-چون اگه سیاوش بفهمه اینا به دعوت من اینجا اومدن شاکی میشه...مثلا قرار بود ما خودمون رو عقب بکشیم تا رفیعی خیالات برش نداره!!!
به صندلیم تکیه دادم و گفتم:
-چرا باید اقای شریف برای شما و شرکتت تعیین تکلیف کنه؟مگه شما مدیر اینجا نیستید؟
امیری چشمهاش رو از چشمهام دزدید و گفت:
-خب رفیقمه...نمیخوام از دستم دلخور بشه!
حس میکردم صداقتی تو کلامش نیست برای همین گفتم:
-فقط همین؟
امیری به سمت ابدارخونه رفت و گفت:
-اره ...فقط همین...

کتونیهام رو پا کردم و به عزیز گفتم:
-فقط نون بخرم؟
عزیز پارچه ای به دستم داد و گفت:
-اره...زیاد نگیر بیات میشه...
هوا تاریک شده بود...جلوی یک مغازه چند پسر ایستاده بودن و بلند بلند میخندیدن ...دلم نمیخواست از وسطشون رد بشم برای همین از گوشه پیاده رو و از پشت یکی دوتاشون راهم رو باز کردم تا به نونوایی برم...یکیشون که قد خیلی بلندی داشت تا دید قصدم چیه خودش رو به عقب کشید تا راهم رو سد کنه با حرکتش نزدیک بود تو جوی آب بیفتم...برای اینکه تو جوی نیفتم درخت گوشه پیاده رو گرفتم و ایستادم...با حرکت پسره رفیقاش به زیر خنده زدن ...

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت هفدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت هفدهم 17