فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پانزدهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پانزدهم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol


((سیاوش))
چایم رو مزه مزه کردم و گفتم:
-پس که اینطور!!!
خانم اعصابش تو شرکت پدرام راحت تره...اصلا تو چرا این سوال مسخره رو ازش پرسیدی؟
معین دستهاش رو دو طرف مبل گذاشت و گفت:
-‌حالا چرا ناراحت شدی؟بنده خدا حق داره اون زمان با یک مَن عسلم نمیشد بخوریمت کم زجرش دادی؟ کم اذیتش کردی؟کاری کردی که طفلی عقده هاش رو سر ماشینت خالی کنه...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-‌الان این دلسوزوندن داشت؟دختره 47 کیلویی به تنهایی کلی از قیمت ماشینم انداخت بعد تو میای میگی ||طفلی!؟؟||
معین لبخند حرص دراری زد و گفت:
-‌خب اقا جون الان مشکل کجاست؟...خب اونجا راحت تره...
خداروشکر مریم دختر صادقیه...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
-بله...بله...مریم خانمتون کل فضائل اخلاقی داره...اصلا این دختر یک فرشته است ...بس کن جون معین...من ادم خرافاتی نیستم ولی مطمئنم این دختره من رو نفرین کرده...هنوزم که هنوزه نمیتونم یک کار درست و حسابی دست بگیرم اگه شرکت پدرام نباشه ما رسما ول معطلیم!!!
معین پاهاش رو به روی میز دراز کرد و گفت:
-نگو مشکل از مریمه...بگو یکم بلند پروازم و دیگه به نقشه و پروژه های کوچیک فکر نمیکنم...تو الان همه فکر و ذکرت شده افق به جون سیاوش میدونم چی میخوای ولی من میگم نه...اصلا بیا خودمون رو به کل کنار بکشیم تا ببینیم رفیعی چه غلطی میخواد بکنه...
به صندلیم تکیه دادم و گفتم :
-معین ما الان بیرون گودیم ...خبر ندادن ما یعنی اینکه ما راضی به همکاری نیستیم...تو هم خودت رو اذیت نکن تو سر من کلی نقشه است ...منتظر یک جرقه ام تا مجتمع های تجاری خیابون(..........)رو تو دست بگیرم...
معین لبخندی زد و گفت:
-‌‌چه عالی...پس امیدوارم زودتر این جرقه زده بشه، چون کم کم داره کفگیر شرکت به ته دیگ میخوره!

متن ها رو به روی میز کوبیدم و با حرص به زیر پرونده زیر دستم زدم...
با معین تماس گرفتم و گفتم:
-من نمیتونم یک خط تایپ کنم!بیا بالا...
معین به حجم کاغذها نگاهی انداخت و گفت:
-داداش شرمنده منم نمیتونم...از تایپ کردن بی انگیزه متنفرم!!!
رو صندلیم جا به جا شدم و گفتم:
-تایپ کردن بی انگیزه دیگه چه صیغه ایه؟
معین به زیر خنده زد و گفت:
-یعنی تایپ کردنی که ||مخاطب خاص و حرفهای ||دونفره‌||نداشته باشه!!!
لبم رو جویدم تا خنده ام نگیره...
با پام یکی به پاش زدم و گفتم:
-پس ببر به منشی طبقه پایین بده!
معین پاش رو مالید و گفت:
-اون خودش کلی کار عقب افتاده داره و هر روز از حجم زیاد کار نالانه...اون وقت تو میگی واسه اون ببرم؟
دست به سینه شدم و گفتم :
-پس میگی چیکار کنم؟
معین از میزم فاصله گرفت و گفت:
-جای منشی قبل فعلا یکی رو پیدا کن تا ببینیم بعدش چی میشه...
تو فکر رفتم و گفتم:
-اگهی بدیم؟یا اشنا سراغ داری؟
معین ابرویی بالا انداخت و گفت:
-آشنا؟نه من کسی رو سراغ ندارم اگهی بزن!!!

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت پانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت پانزدهم 15