فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهاردهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهاردهم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol


((مریم))
امیری جعبه شیرینی رو به روی میزم گذاشت و گفت:
-بین بچه ها پخش کن!!!
در جعبه رو باز کردم و گفتم:
-شیرینی پروژه افقه؟؟؟
امیری خنده بلندی کرد و گفت:
-نه مریم جان!!!پروژه افق و یک جعبه شیرینی؟؟؟!!!پروژه افق اگه روبراه بشه باید ده شبانه روز جشن بگیریم!!!
ابروهام رو از تعجب بالا فرستادم و گفتم:
-یعنی انقدر با ارزشه؟
امیری روی میزم خم شد و گفت:
-از با ارزشم یک چیزی اون ور تر...تو نمیدونی اگه سیاوش حاضر به همکاری بشه چه سودی نصیبمون میشه...ولی سیاوش زیر بار نمیره و روی خوش به رفیعی نشون نمیده...البته حقم داره رفیعی ادم قابل اعتمادی نیست ولی همین الانشم اگه با این همه شرط و شروط پروژه رو بگیریم کلی جلو میفتیم...
یکی از شیرینی ها رو برداشتم و گفتم:
-اگه اقای شریف به این پروژه خوش بین نیست پس معلومه به همه جوانبش فکر کرده...
امیری ابرویی بالا انداخت و گفت:
-نه انگار همه سیاوش و خصوصیاتش رو خوب میشناسن...مریم نگفتی رابطه ات با سیاوش و معین در چه حد بوده؟
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-در حد یک منشی ساده...همین...
امیری شیرینی از تو جعبه برداشت و گفت:
-چشمهات که این رو نمیگه...اما اصرار نمیکنم...

عزیز قابلمه غذا رو جلوم گذاشت و گفت:
-این پولها چیه گذاشتی رو کابینت؟
در قابلمه رو برداشتم و گفتم:
-کرایه خونه و خرجی خونه...
عزیز نون رو از تو نایلون در اورد و گفت:
-خودت که همه چی میخری، دیگه پول گذاشتنت چیه؟
لبخندی بهش زدم و گفتم:
-عزیز حالا بده تو خونه پول باشه ؟یک وقت دلت چیزی خواست برو خودت بخر...
عزیز تکه نونی گوشه لپش گذاشت و گفت:
-واسه خودت جمع میکنم...باید بفکره جهازت باشم...
به زیر خنده زدم و گفتم:
-جهــــــــــــــــــــــــــــاز؟؟؟چه خبره مگه؟پنج میلیون نگذاشتما،پنجاه تومن گذاشتم!!!با پنجاه تومن یک دست استکانم نمیدن...لازم نیست بفکره جهاز من باشی ،هنوز خواستگاری ندارم که بخوای به جهاز خریدنم دل خوش کنی!!!
با تموم شدن حرفم ،حس کردم غم گنده ای تو چشمهای عزیزم نشست...
قابلمه رو جلویش گذاشتم و گفتم:
-‌عزیز ناراحت بشی لب به شامت نمیزنما...از الان گفته باشم!!!
عزیزم بشقاب غذا رو به دستم داد و گفت:
-مریم یعنی میشه یک روز عروسیت رو ببینم؟یعنی میشه بچه های تو رو بزرگ کنم؟
از ارزوی کوچولو و دست نیافتنی عزیز آهی کشیدم و گفتم:
-اره عزیز...میشه...فقط دعا کن تو کارم جا بیفتم تا بعدش خدا بزرگه!!!
عزیزم دستهاش رو به آسمون بلند کرد و گفت:
-ای خدا این بچه تا دست چپ و راستش رو یاد گرفت نون آور زندگی ما شد تو رو به بزرگیت دستش رو بگیر و خوشبختش کن...ای خدا روی من پیر زن رو زمین نینداز من دلم شکسته نزار ارزوی خوشبختی مریم رو زیر خاک ببرم...
بغضم رو با یک لیوان اب به پایین فرستادم و تو دلم گفتم((عزیز از خدا یک چیز دیگه بخواه!!!خوشبختی از من و زندگیم فراریه!!!))

معین کنار میزم ایستاد و گفت:
-چه خبرا ؟از کارتون راضی هستید؟
از لحن مهربونش ناخوداگاه سر به زیر شدم و گفتم:
-بله...خداروشکر کارم رو دوست دارم...
معین با صدای اروم تر از قبل گفت:
-راستش رو بگید اینجا بهتره یا شرکت خودمون؟
از سوالش حسابی جا خوردم و گفتم:
-چی بگم؟خب اینجا اعصابم خیلی راحته...اونجا ...
باقی حرفم رو نتونستم بزنم...ترسیدم معین ناراحت بشه...
معین ابروش رو بالا فرستاد و گفت:
-اونجا اعصابتون ناراحت بود؟حقم دارید اون زمان سیاوش واسه هیچکس اعصاب نذاشته بود...اما الان همه چی عوض شده خداروشکر جو شرکتمونم خوب شده...به هر حال خوشحالم که از کارتون راضی هستید

ادامه دارد..


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت چهاردهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت چهاردهم 14