فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت دوازدهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت دوازدهم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol


سیاوش
سرم رو از رو میز بلند کردم و به معین گفتم:
-سرم درد میکنه...گمونم سرما خوردم ...
معین رو میزم نشست و گفت:
-میخوای برو خونه... من هستم...
شقیقه هام رو فشار دادم و گفتم:
-نه میخوام سره خاک مامانم برم...
معین ایولی گفت و از رو میز به پایین پرید ...

معین تند تند اهنگها رو جلو میزد و نچ نچ میکرد...
صدای ضبط رو کم کردم و گفتم:
-اَه...چه مرگته؟بزار یکیش بخونه دیگه...
معین صدای ضبط رو بالا برد و گفت:
-قبلا خوش سلیقه تر بودی...قبل از فرگل ...منظورم یک دوره خاصه...اون زمانی رو میگم که حس و حالت عاشقونه تر بود...اون زمان که وقتی تو ماشینت میشستم الکی الکی فاز عشق و عاشقی به سرم میزد...
از شیطنتش لبهام رو جمع کردم تا خندم نگیره...میدونستم چه زمانی رو میگه...
از پشت ماکت لباس استقلال usb رو به دستش دادم و گفتم:
-‌اون اهنگها تو این یکیه...دیگه گوش نمیدمشون...نمیخوام فکر و خیال سابق به سرم بزنه...
معین لبخندی زد و گفت:
-اتفاقا باید گوش بدی تا یادت نره قبلا چی بودی و الان چی شدی!!!
با پلی شدن اولین آهنگ چشمهام رو بستم ...معین صدای ضبط رو کم کرد و گفت :
-نخواب داریم میرسیم...

به معین از فاصله خیلی دور زن و مردی رو نشون دادم و گفتم:
-اونها سر خاک مامانم نشستن؟
معین نمیدونمی گفت و عین من قدمهاش رو تند کرد...
از شدت هیجان قلبم تاپ تاپ میکرد...
معین دستم رو از پشت سر گرفت و گفت‌:
-صبر کن سیاوش...من بهت قبلا هم گفته بودم چند باری سنگ قبر مامانت شسته شده ...صبر کن من اول برم ...
چشمهام رو ریز کردم گفتم :
-شک ندارم خودشه...
معین دوباره دستم رو گرفت و گفت:
-بیخیال شو...سیاوش اصلا تو برگرد تو ماشین خودم میدونم چیکار کنم...
دستم رو با حرص از میون انگشتهاش بیرون کشیدم و گفتم:
-نه...میخوام ببینم با چه جراتی اومده...دعا دعا میکنم خودش نباشه وگرنه میدونم چیکارش کنم...
با قدمهای بلند خودم رو به سر خاک رسوندم...با دیدن فرگل که رو قبر خم شده بود سوتی کشیدم و گفتم:
-به به همسر سابقم...دختر خاله عزیزم...کی برگشتی؟
فرگل سریع از رو زمین بلند شد و به شوهرش نگاه کرد...
ترس رو تو چشمهاش میدیدم ولی واسم اهمیت نداشت...
به شوهرش نگاه کردم و گفتم:
-جناب شرمنده من اسم شما رو نمیدونم،یعنی مطمئن نیستم همونی یا نه،البته من اسم همونم نمیدونم...کلا من از اون یارو هیچی نمیدونم فقط میدونم یکی عین بختک افتاد رو زندگیم و بدبختم کرد!
فرگل سنگ قبر رو دور زد و جلوم ایستاد و گفت:
-سیاوش چی میگی؟یارو کیه؟بختک چیه؟رابطمون رو بیشتر از پیش خراب نکن...
از حرفش چشمهام رو ریز کردم و گفتم:
-چه رابطه ای؟دیگه چی بین ماست؟
فرگل چشمهای خیسش رو بهم دوخت و گفت:
-دختر خاله ،پسر خاله که هستیم نیستیم؟
قهقهه ای زدم و گفتم:
-فرگل به نظرت با اون کاری که تو کردی باید بگم اره عزیزم هنوزم نسبت فامیلی داریم؟یادته چطوری من رو به خاک سیاه نشوندی؟حیف که مدرکی ازت نداشتم یعنی اگه میداشتمم کاری نمیتونستم بکنم...چون کوهی عین مامانم پشتت بود...میدونی چیه فرگل خیلی تمیز به زندگیم گند زدی...
معین دستم رو از پشت سر گرفت تا به عصبانیتم مسلط بشم...
به سمتش برگشتم و با عصبانیت سرش فریاد کشیدم و گفتم:
-چـیه؟؟؟یادت نیست چی کشیدم؟معین فقط تو حرفم رو باور داشتی...تو میدونستی فرگل...
معین سریع جلو دهنم رو گرفت و با چشمهای از حدقه در اومده نگاهم کرد...
نگاهم تو نگاه رفیقم واسه چند دقیقه گره خورد...معین پلک نمیزد میدونستم چی میخواد بگه...
نفس عمیقی کشیدم و به فرگل گفتم :
-برو...من نامرد نیستم،شاید خدا تو رو تو زندگیم هول داد تا بفهمم اعتماد کردن به هر بی سر و پایی خریته...برو تا جلوی شوهرت بیشتر از این دهنم رو باز نکردم...
فرگل کیفش رو برداشت و به شوهرش گفت :
-بیا بریم...
پشتم رو بهش کردم و گفتم:
-دیگه اینورا افتابی نشو...فاتحه خون برای مامانم زیاده احتیاجی به تو نیست!

معین به شونه ام زد و گفت:
- خوبی؟یک ساعته به اسم مامانت خیره شدی و پلک نمیزنی...
پاکت سیگار رو از تو جیب پالتوم بیرون کشیدم و گفتم :
-چرا جلو دهنم رو گرفتی؟
معین از رو زمین بلند شد و گفت:
-چون حدس زدم حامله است!
با تعجب گفتم:
-حامله؟از کجا فهمیدی؟
معین یقه کتش رو از سرما بالا کشید و گفت:
-میخواستی از کجا بفهمم،از برجستگی شکمش فهمیدم!
تو دلم گفتم|پس سیاوش چرا تو نفهمیدی حامله است؟!|
از رو زمین بلند شدم و گفتم:
-بریم؟
معین شیشه خالی گلاب رو برداشت و گفت:
-بریم!

معین به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:
-سر خاک مرتضی هم بریم؟
لبخند خسته ای بهش زدم و گفتم:
-تو راننده ای...از قدیم گفتن مسافر خر رانندست!
معین قهقهه ای زد و گفت:
-نه خوشم میاد دست به تحریفتم خوبه!

ادامه دارد


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت دوازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت دوازدهم 12