فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت یازدهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت یازدهم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol



نمیخواستم مستقیم به مریم چشم بدوزم ،زیر چشمی نگاهش میکردم،نمیدونستم متوجه من شده یا نه اما نیمچه نگاهی هم به من و معین نداشت.
با صدای رفیعی از فکر مریم بیرون اومدم و ایستادم،رفیعی لبخند مصنوعی زد و گفت:
-ایرادی نداره دور یک میز بشینیم؟
نیشخندی زدم و گفتم:
-مشکلی نیست!
معین از زیر میز لگدی تو پام زد تا نارضایتی خودش رو از همنشینی با رفیعی و دار و دسته اش ابراز کنه...
تو دلم گفتم:رفیق تازه یک یک مساوی شدیم!!!
رفیعی دکمه کتش رو با یک دست باز کرد و گفت:
-شریف جان گروهت سر ناسازگاری داره،انگار شما مایل به همکاری نیستید...این پروژه کلی خواهان داره ولی من میخواستم یک تیم جوان رو پای کار بیارم اما از اونجایی که شما و معاونت یکم بلندپروازید این همکاری به سرانجام نمیرسه،میخوام پروژه رو یک جور دیگه جلو ببرم!
لبخند دندون نمایی زدم و با اعتماد به نفس کامل گفتم:
-خودتون رو خسته نکنید ،خودتونم میدونید جز من و تیمم هیچکس از پس این پروژه به این بزرگی برنمیاد این خواهانهایی که شما ازش حرف میزنید هنوز شرط و شروطهای شما رو نشنیدن،مطمئن باشید اگه بفهمن شما چه نیتی دارید فکر پروژه رو از سرشون بیرون میکنند!
معین از جواب دندون شکنم لگد دیگه ای به پام زد و دست به سینه نشست،از شدت لگدش حرصم گرفت و یکی محکم ترش رو تحویلش دادم که قیافش بدجور تو هم رفت.
رفیعی ابرویی بالا انداخت و گفت:
-به هر حال تا آخر این هفته فرصت دارید که نتیجه رو اعلام کنید...پسر جان شرکت شما درسته اسم و رسم داره اما بی تجربه است،فکر نکنم تا حالا پروژه دهن پر کنی عین افق رو تجربه کرده باشید!
از لحن آغشته به تمسخرش اخمی کردم و گفتم:
-جناب رفیعی اسم و رسم الکی به دست نمیاد ،اگه اینطور بود شما کلی واسطه به سراغم نمیفرستادید تا پروژه رو تو دست بگیرم!!!
بعد از حرفی که زدم سریع پاهام رو زیر صندلیم فرستادم تا از لگد احتمالی معین در امان باشم!!!
رفیعی رو با حرف آخرم خلع سلاح کردم و با سالادم مشغول شدم.

((مریم))
از اینکه از حرفهای بچه های شرکت چیزی حالیم نمیشد کلافه شدم و به صندلیم تکیه دادم ،حس میکردم صدای آشنایی رو میشنوم برای همین زیر چشمی میزهای اطرافم رو زیر نظر گرفتم تا ببینم حدسم درسته یا نه،با دیدن سیاوش حس کردم یک چیزی ته دلم فرو ریخت،انگار متوجه من نبود چون اصلا نگاهی به من نداشت،به ابروهای گره کرده اش نگاهی انداختم و تو دلم گفتم:چند سال گذشت اما تو هنوزم همون آدم خشک و اخموی سابقی،فرگلم نتونست نگاهت رو مهربون کنه!!!
دلم میخواست نگاهش کنم اما یکی تو دلم میگفت(این همون کسی که عاشقت کرد و بعدش خیلی راحت اخراجت کرد،مریم خانم چند سال اوارگی کشیدنت یادت نره،یادت نره اقات دور از مرتضی دفن شده،یادت نره چی کشیدی تا دوباره سرپا شدی)
چشمم رو ازش گرفتم و به بچه ها نگاه کردم...

جلوی در رستوران کریمی به سراغمون اومد و از همگی ما تشکر کرد،تسلیت ارومی به خودش و پسرش گفتم و به سمت ماشین امیری راه افتادم...
با صدای معین به عقب برگشتم و منتظر شدم تا ببینم چیکارم داره
معین از خیابون رد شد و در حین جلو اومدنش گفت:
-مریم خانم اگه میرید خونه ما میرسونیمت،امیری ماشین رو دور زد و گفت:
-معین جان احتیاج نیست من خودم میبرمش!
در ماشین رو باز کردم و گفتم‌:
-ممنون با اقای امیری میرم!
معین با لبهای اویزون شده باشه ای گفت و خداحافظی کرد...
امیری بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
-رابطه شما و معین در حد دو تا همکار بوده یا چیزی فراتر از دو همکار؟
تو دلم گفتم:اشتباه حدس نزن رابطه من و سیاوش چیزی فراتر از دو همکار بوده ...

عزیز پرتقال پوست کنده ای به دستم داد و گفت:
-فردا پنجشنبه است،میخوام برم پیش مرتضی اگه نمیای بگو تا خودم برم!!!
از ترشی پرتقال چشمهام رو بستم و گفتم:
-مگه بلدی تنهایی بری؟
عزیز اخمهاش رو تو هم کرد و گفت:
-نه!
لبخندی به قیافه اخمویش زدم و گفتم:
-پس چی میگی؟صبر کن فردا مرخصی میگیرم میام دنبالت...
عزیز اخمهاش رو باز کرد و گفت:
-خوش به حال مرتضی حداقل چند هفته یک بار ما رو میبینه بیچاره آقات ...
سریع وسط حرف عزیز پریدم و گفتم:
-عزیز به خدا کلمه به کلمه حرفهات رو حفظم،میگی من چیکار کنم؟به خدا میدونم چی میگی ولی مگه من پول داشتم که تهران بیارمش؟
عزیزم ادامه حرفش رو خورد و گفت:
-از وقتی سر کار رفتی یک کلمه هم نمیشه باهات حرف زد،میدونم پول در اوردن سخته ،زحمت داره ولی من چیکار کنم؟ من که میگم دخترم برو سراغ زندگی خودت تو قبول نمیکنی!
از اینکه عزیزم همه چی رو باهم قاطی میکرد نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-عزیز من غلط کردم،اصلا من دیگه لال میشم و حرفی نمیزنم انقدر دل نازک شدی که من از هر جا حرف بزنم باز سر خونه اول برمیگردی،من منتی سرت ندارم هر کاری میکنم واسه خودم و خودته،
تو رو خاک مرتضی فکر نکن باری رو دوشمی من جز تو کسی رو ندارم و السلام.

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت یازدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت یازدهم 11