فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت دهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت دهم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

امیری قطعه ای رو بهم نشون داد و گفت:
-قراره اینجا بیارنش...من از پشت سر جنازه راه رفتن متنفرم بهتره همینجا منتظرشون باشیم...
کمربندم رو باز کردم و گفتم:
-من پیاده میشم...میخوام یکم راه برم...
امیری چشمهاش رو بست و گفت:
-باشه پس دور نشو تا گمت نکنم...

با دیدن امبولانس و صدای گریه و زاری تمام جونم یخ زد...خودم رو به سمت امیری رسوندم و گفتم:
-اومدن؟
امیری عینک افتابیش رو به چشمش زد و گفت:
-آره...بیا...
کنار امیری راه افتادم تا به جمعیت رسیدم...با دیدن حال بد کریمی یاد آقام افتادم...بیتابی کریمی من رو یاد بیتابی آقا و عزیزم سر مرگ مرتضی مینداخت ...پاهای لرزونم اجازه نمیداد جلوتر برم...یک گوشه ایستادم و پشتم رو به نور خورشید کردم...کنترل اشکهام رو نداشتم...شالم رو کمی پایین کشیدم تا راحت تر گریه کنم...دلم نمیخواست جلوتر برم...دیدن زجه های پدر و مادرِ دختری زجر کشیده دیدن نداشت...نگاهم یک لحظه به امیری افتاد حواسش به من بود...با تکان دادن سرش حالم رو پرسید ،عین خودش سرم رو به نشونه خوبم تکان دادم و رویم رو ازش گرفتم...
تو اون شلوغی و جمعیت هیچ چهره اشنایی از همکارها رو نمیتونستم ببینم...تو دلم گفتم ||یعنی معین هم اومده؟؟؟!!!

((سیاوش))
معین در گوشم گفت:
-رفیعی رو ببین...مردک عوضی اینجا چیکار میکنه؟
دنباله نگاه معین رو گرفتم تا به رفیعی رسیدم...اروم در گوشش گفتم:
-بلاخره هر چی باشه دختر بهترین مهندسمون فوت کرده...باید برای عرض تسلیت بیاد...
معین از زیر فک قفل شده اش اروم گفت:
-اصلا ازش خوشم نمیاد...سیاوش این شراکت هیچ جوره به نفع ما نیست...من حسم نسبت به این یارو و دار و دسته اش خیلی بده!!!
به معین حق میدادم...رفیعی ادم درستی نبود ولی وسوسه پروژه افق بدجور به دلم افتاده بود...میخواستم با طرح بینظیرم پوز شرکتهای رقیب رو به خاک بمالم و دوباره سرپا بشم...
با صدای پدرام به خودم اومدم و به سمتش برگشتم...پدرام کنارم ایستاد و گفت:
-فکر نمیکردم بیای؟از اول مراسم ندیدمت...
به جمعیت اشاره کردم و گفتم:
-با وجود این جمعیت منم تو و بچه ها رو ندیدم...
پدرام دست به سینه ایستاد و گفت:
-منم بچه ها رو نمیبینم قرار شد اونها خودشون بیان ...منم با مریم بیام!!!
با شنیدن اسم مریم یک قدم به عقب رفتم و بهش نگاه کردم...معین به پدرام نگاه کرد و گفت:
-مریمم اومده؟کو؟کجاست؟
از هول شدن معین یکه خوردم و به پدرام چشم دوختم...
پدرام با دستش مریم رو نشون داد و گفت:
-‌اون طرف ایستاده...
معین با دیدن مریم ازمون فاصله گرفت و به سمتش رفت...
تو دلم یک فحش آب دار بارش کردم و به مریم چشم دوختم...
تک و تنها ایستاده بود ...شالش روی چشمهاش رو گرفته بود...از اون فاصله نمیتونستم خوب ببینمش...معین جلویش ایستاد و سدی شد بین من و مریم...
تو دلم گفتم((بمیری معین ...بمیری که گند میزنی به همه چی!!!))
انقدر از معین عصبی بودم که یادم رفت به حرف پدرام فکر کنم...یک لحظه یاد صمیمیت تو کلام پدرام افتادم که گفت||منم با مریم اومدم!!! تو دلم گفتم:چرا مریم بدون پسوند و پیشوند شده؟چرا کسی خانمش رو نمیگه؟؟؟!!!
همه حواسم به مریم بود...معین یک اپسیلونم تکان نمیخورد تا برای چند دقیقه ببینمش...

معین به سمتم اومد و گفت:
-ناهار رو چیکار کنیم؟دعوتشون رو قبول کنیم؟
به رفتن پدرام چشم دوختم و گفتم:
-نمیدونم...
لبخند روی لب معین خونم رو به جوش اورد و گفتم:
-چیه ؟چرا نیشت بازه؟
معین به سمت ماشین راه افتاد و گفت:
-هیچی...من میخوام برم رستوران ...زشته دعوت کریمی رو قبول نکنیم!!!
تو دلم گفتم:غلط نکنم قراره مریمم به رستوران بیاد که معین جلوتر از من به سمت ماشین راه افتاده!!!!

تو رستوران با دیدن مریم به معین نگاه کردم و گفتم :
-کجا بشینیم؟
معین چرخی زد و با دیدن پدرام و مریم گفت:
-اون سمت بهتره...خلوت تره...
تو دلم گفتم:آره خلوت تره...منم خرم و نمیفهمم واسه چی اونجا رو انتخاب کردی!!!
از نزدیکی جایگاه نشستنم با میز مریم حس خوبی نداشتم...مریم حواسش به صحبت های همکارهاش بود و متوجه من و معین نبود...
از عمد صندلی روبروی مریم رو انتخاب کردم که معین نتونه مریم رو ببینه...
سریع نشستم و به معین چشم دوختم...معین از سرعت عملم حسابی جا خورد و گفت:
-چرا اونجا نشستی؟
اخمهام رو تو هم کردم و گفتم:
-مگه فرقی داره؟این همه صندلی...بشین دیگه!!!

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت دهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت دهم 10