فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نهم

درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نهم

ویرایش: 1395/10/19
نویسنده: chaampol

((مریم))
تا دکمه پاور کامپیوتر رو فشار دادم مهندس کریمی با لباسهای نامرتب و صورت اصلاح نشده وارد شرکت شد...از صندلی بلند شدم و بهش سلام کردم اما اون بی توجه به من به اتاقش رفت ...هنوز دو دقیقه از رفتنش فاصله نشده بود که خودش رو دوان دوان به سرویس بهداشتی رسوند...
سریع واسش آب قندی درست کردم و به اتاقش بردم...رنگ و روی زردش خبر از اتفاق بدی میداد...جرات سوال پرسیدن نداشتم...اب قند رو هم زدم و به سمتش گرفتم...کریمی چشمهای قرمزش رو بهم دوخت و گفت:
-صبا رفتنی شده...
دستهای لرزونم رو تو جیب مانتوم کردم و چیزی نگفتم...
کریمی سرش رو به روی میزش گذاشت و گفت:
-دخترم داره میره و من اینجا نشستم و هیچکاری نمیکنم...ای خدا چرا من رو با مرگ و زندگی صبا امتحان میکنی؟مگه نمیدونی جونم به جونش وصله؟ای خدا ببرش نزار بیشتر از این درد بکشه ولی بدون اگه گرفتیش دیگه هیچی بین من و تو نمیمونه !!!
اشکم رو پاک کردم و از اتاق بیرون اومدم...
امیری از کنارم رد شد و به سمت ابدارخونه رفت،یک لحظه چشمش بهم افتاد و ایستاد...اشکم رو با پشت دست پاک کردم و پشت سیستم نشستم...امیری به کنارم اومد و گفت:
-‌گریه کردی؟
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:
-حال دختره اقای کریمی اصلا خوب نیست...بنده خدا داره داغون میشه...
امیری آهی کشید و گفت:
-حیف صباست که زیر اون همه دستگاه باشه،اما چاره چیه ؟!!!

عزیز لیوان چای رو جلوم گذاشت و گفت:
-پنجشنبه من رو میبری پیش مرتضی؟
کانال رو عوض کردم و گفتم:
-اگه بتونم مرخصی ساعتی بگیرم میبرمت...
عزیز کنار بخاری نشست و گفت:
-انشاا...مرخصی میدن...از وقتی اومدیم تهران دو بار بیشتر من رو نبردی... بچه ام از تنهایی دق کرد، کاش جای اقات من رفته بودم که بچه ام انقدر غریبی نکشه!!!
دندونهام رو به روی هم فشار دادم تا چیزی نگم ...عزیزم آه از ته دلی کشید و گفت:
-‌اگه تو رو نداشتم سرم رو زمین میذاشتم و میرفتم حیف که دنباله دارم ...
تلویزیون رو خاموش کردم و گفتم:
-میخوای خودم رو بکشم تا بی دنباله بشی؟
عزیزم اخمی کرد و گفت:
-تو غلط میکنی،حرفم چیز دیگست ...میخوام بگم تو چرا نمیری سراغ زندگی خودت؟تا کی میخوای پای من بمونی ؟من هر جور شده خرج زندگی خودم رو در میارم تو بفکر خودت باش!!!
بهش لبخندی زدم و گفتم:
-با کدوم خواستگار برم سراغ زندگیم؟اصلا من خواستگاری دارم که بخوام بهش فکر کنم؟
عزیز دستش رو به آسمون بلند کرد و گفت:
-خدایا همونطور که واسه کار مریم رویم رو زمین نینداختی واسه شوهر دادنشم رویم رو زمین ننداز...
از دعای از ته دل عزیز خندیدم و گفتم:
-‌عزیز میخوای به اقای سعادتی بسپرم واسم شوهر پیدا کنه؟
عزیز خیلی جدی گفت:
-بد نمیدونن؟یک وقت زشت نباشه؟
از سادگیش قهقهه ای زدم و گفتم:
-‌نه چرا زشت باشه؟اون کلی دوست و اشنا داره ...شاید دو تا پیدا کرد یکی برای من یکی برای تو!!!
عزیز به صورتش زد و گفت:
-درد نگیری دختر...خجالت بکش تن آقات رو تو گور نلرزون ...
لبخندی به پاکی و سادگیش زدم و گفتم:
-عزیز شوهر کردن الکی نیست...انقدر خودت رو نخور من به این زندگی راضیم ،تو هم راضی باش!
عزیز شلوار گلدارش رو بالا زد و زانوهاش رو مالید و گفت:
-عزیز گربه کوره نیستم که ناشکری کنم...یک نون از زحمت تو میخورم و هزار بار خدا رو شکر میکنم...خدا اگه پسر و شوهرم رو گرفت عوضش دختری واسم گذاشت که غیرتش دلگرمیمه...مریم من مطمئنم اون دنیا اجر این زحمتهات رو از خود خدا میگیری ...
تو دلم گفتم:از این دنیا که خیری ندیدم خدا کنه اون دنیا واقعا دنیـــــــــــــــــــــــا باشه!!!

لیوان سرامیکم رو از لبه سینک برداشتم و واسه خودم چای ریختم...با صدای امیری به سمتش برگشتم و سلام کردم...
امیری جوابم رو داد و گفت :صبا دیشب تموم کرد...الان همگی قراره بریم تشیع جنازه تو هم میای؟
اصلا باورم نمیشد،با تعجب به چشمهای امیری چشم دوختم و چیزی نگفتم...
امیری گوشیش رو از تو جیبش در آورد و قبل از اینکه جواب بده گفت:
-اگه میای زود باش،اگه نمیای در شرکت رو ببند و برو...
لیوانم رو به روی میز گذاشتم و گفتم:
-منم میام...

ادامه دارد..


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه - به قلم: آرزو امانی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره درسته ساده ام اما مریمم... فصل دوم قسمت نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کانال تلگرام داستان کوتاه ، آرزو امانی ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، درسته ساده ام اما مریمم ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، فصل دوم قسمت نهم 9